اولین پست های این وبلاگ را از زبان یک دانشجوی ترم سوم پرستاری می خواندید که بسیار کم تجربه بـود و کمی تا قسمتی هم حواس پرت. این جا را ساختم تا شاید حرف های تلنبار شده در گوشه ی دلم جایی برای بیرون ریختن پیدا کنند و مرهمی شوند برای آرامشی هرچند کوتاه. باید اعتراف کنم که بوجود آمدن «دانشگاه در گنجه ی خاطرات» یک خلاء نسبتاً بزرگ را در دوران دانشجویی ام پر کرد که بعدها افسوس خوردم که چرا زودتر به فکر چنین راه حلی نیفتادم.
و امروز که چند ماهی از تمام شدن دورانِ پـر فراز و نشیب دانشجویی من می گذرد به این نـتیجه رسیده ام که دانشگاه در گنجه ی خاطرات یک ماکت کوچک بود از دنیای در هم تـنیده ی خیلی از دانشجویان نـسل سوم که دغدغه های مختص خود را داشتـند. همین طـور، یک «حـلقه ی وصل» بود که از دانشکده ی دورافـتاده ی خودمان سر درآورد و بعدها آوازه اش تا دانشگاه هایی دور دست هـم پیچید. از هیچ کس بابت مطالب خوب یا بـدی که نوشتم طلبکار نیستم که هرچه کردم از سر احساس وظیفه بـوده و عشق به دانشجويان سرزمينـم که سه سال و اندی در کنـارشان با هر پست خندیدیم و گریستـیم. امیدوارم کسی اگر درسی از اینجا آموخـت، دست کم با لبخندی از من یاد کند.
احساس می کنم که دانشگاه در گنجـه ی خاطرات؛ زیـباترین پایان ممکن را داشت: «فارغ التحصیلی آن دانشجوی بی تجربه و شروع به کارش در لباس یک پرستار مجرّب» اما بیشتـر از این نوشتن، دیـگر دور باطل است و وقـتش رسیده که بروم و در دنیای غیـرمجازی به تمام پند های نهفـته در پست های گذشته جامه ی عمـل بپوشانم.
از شمایی که (با وجود کم لطفی هایم در خواندن وبلاگ هایـتان و پاسخ به کامنت هایـتان) همراهی ام کـردید، سپاسگزارم. از تمامتـان می خواهم که در آخرین کامنـتِ خود آدرس وبلاگ یا ایمیـل شخصی خود را وارد کنید تا اگر دوباره در این جنگل پهنـاور کلبه ی مجازی دیگری ساختم، از نشانی اش آگاهتـان کنم. همچنیـن، اجازه بدهید که کامنت های این پست صرفاً مال خودم بـماند و هرگز برای نـمایش تأییـد نشود. هر از گاهی وبلاگ هایـتان را خواهـم خواند، هرچند خاموش. برای تمامـتان که برایم تجسم اخلاق، علم و دیـن داری بودید فـقط یک آرزو دارم: «سلامتی» و این که گذر هیچکدامتـان به تخت های بـیمارستانی نیافـتد چرا که هیچ کس مانند خودمان از پشت پرده ی سیاهِ پزشکی و پرستاری خبـر ندارد. پیش از آن که سخن را به پایان ببـرم یک بار دیگر به دستـتان بوسه می زنم و می گویم:
خداحافط رفـیق...
پاوبلاگی: در زمان غیـبت، به لینـک های ما مراجعه کنـید!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت   توسط میـثاق
|
از ازدحـام جمعیتی که آمده بودند، پیـدا بود که چقدر دانشجوی دم بخت در دانشگاه وجود دارد که بی صبرانه منـتظر گشایش بخت خویش نشسته اند! کارشناس برنامه (از روانشناسان برجسته ی کشور) برای شروع صحبت خود از حضار خواست که روی کاغذی خصایـص اخلاقی ِ بــدی که دوست ندارند همسر آینده شان داشته باشد را یادداشت کنند. حاضرین در جمع بی درنگ دست به قلم بردند و مشغول نوشتـن شدند. دزدکی نگاهی به برگه های بغل دستی هایمان می انداختم و به جواب های جالبی که نوشته بودم دزدکی لبخـند می زدم: فمینیست، زورگو، عیاش، خرخون... بعد از دقایقی آقای کارشناس از چند نفر داوطلب خواست تا یادداشت های مکتوب خود را بخوانند. تعـداد داوطلبیـن بسیار زیـاد بود. از میانشان چند نفر لیست بلند بالایی نوشته بـودند: «من نمیخوام همسر آینـده ام معتـاد، بی سواد، مال مردم خور، تـنبل، دهن بین، شارلاتان، خاله زنـک، ساده لوح، آب زیرکـاه، سیگاری و... باشه» با شنیدن هر کدام از این گزینه ها، جنس مخالف های حاضر در جمـع متلکِ جداگانه ای تقدیم می کردند!
همگی گرم این بازی بودیم کـه آقای کارشناس خواستـه ی دیگری را مطرح کرد: «حالا روی کاغذ خصوصیاتی منـفی از خودتان را بنویسید که دوست ندارید همسر آینده تان مانند شما داشته باشد!» یک لحظه شور غالب بر جلسه فروکش کرد. روشن بود که کسی دوست ندارد در این خصوص چیزی بنـویسد یا بخواند. کارشناس از کسانی که یادداشت های خود را تـمام کردند، خواست تا باری دیـگر میکروفون را در دست بگیرند و آن ها را بخوانند. به جز دو سه نـفر کسی دست خود را بالا نیاورد. و لیست هیچکدامشان مانند سؤال اول پـر و پـیمان نبود... و همین مقدمه ای شـد برای مبحث: «انـتخاب برای یک ازدواج موفق»
یاد بگیریـم پیش از هر کسی ابـتدا خودمان را معاینه کنیم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت   توسط میـثاق
|
هفتمین لایه ی شبکیه، لایه ی سلول های عقده ای نام دارد.
وارد کـردن فشار به کفِ پای یک حیوانِ بی مخ باعث می شود آن اندام برعلیه فشار وارده راست شود.
(آتــو های مذکـور از ترجمـه ی کتاب فیزیـولوژی گایتون استخراج شده اند!)
پاوبلاگی:
از دست ندهیـد:
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱ساعت   توسط میـثاق
|
- ببخشید خانـوم فلانی.
- با بنده هستیـد؟!
- میشه جزوه ی این جلسه رو قرض بگیرم؟
- بله، بـفرمایید.
- ببخشید خانوم فلانی.
- بله.
- خودکارم خدمتـتون هست؟
- بـفرمایید. این هم خودکـار.
- ممنون خانـوم فلانی. جزوه و خـودکارتـون خیلی بهـم کمک کرد.
- وا، کارتـون چه زود تموم شد.
- غرض شماره ی ایرانسلم بـود که نوشتم. صفحه ی اول تـون خراب نشه بی زحمت!
* (از فضائــل ترم اول!)
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ساعت   توسط میـثاق
|
جناب آقای دکتـر فراهانی! 
سی دی شما در نشست پرسش و پـاسخ دانشجویی به دست بنده هم رسید. آنچه من دیدم تـلاشی بـود برای مطرح شدن. تمام گفتـه هایتان را الک کردم. روشن و مبرهن بود که هدفتـان از تهیه ی این سی دی و پخش آن به سراسر دانشگاه های کشور (به مـددِ لابی هایتان)، تـنها کاستـن از اعتبار علی رائـفی پور است و نیـز کاهش ِ اقبال از سخنرانی های او. پس برای این کار دست به قیـچی کردن قطعات کوتاهی از سخنرانی های او زدیـد و بدون در نظر گرفتـن فضای آن جلسات و دنـباله ی عرائـض او، حرف هایـش را مذبوحانه به نـقد کشیدید. حال آن که، دانشجویـانی که مخاطب ثابت همایش های او هستـند، به خوبی می دانند که رائفی آدمی نیست که به راحتی حساس ترین موضوعات را بازگو کنـد و پاسخی قاطعانه هـم برای شبهات ایجاد شده نداشته باشد.
به نظرم، اگر در طول تاریـخ انقلاب، رسالتِ بزرگ آدم های بزرگ نیـمه کاره مانده، شاید دلیلش وجود آدم هایی چون شما باشد که در پوشش فرهیختـگان، برای تخریب و در هم شکستن چهره های موفق از هیـچ تلاشی فروگزار نکرده اند. همان طور که نمونه ای از این تخریب ها را درمورد دکتر حسن عباسی دیدم که موفق شدند وی را تا دو سال در بایکوتِ سخنـرانی نگاه دارند. دکتـر عباسی ای که من هنوز او را از بـزرگ ترین استراتـژیست های میهنم می دانم و هرگز از این حس اعتـماد پشیمان نخواهم بـود. آیا آن هنگام که در دوربـین زل زدید و گفـتید: «ادبیات مباحث عباسی گاهی بوی دشنام و لعن می دهد...» یک لحظه به این واقعیـت فکر نکردید که اگر آدم هایی مثل رائفی و عباسی مهم ترین مباحث را در مغز جامعه تـزریق نمی کردند، امـروز دیگر به ذهن مبارک شما نمی رسید که بیایـید و توی یک عدد سی دی در مورد نوع ادبـیاتِ آنها اظهار نظر کنید و به آسانی مـاله ای بکشید روی تـحقیق ها و مطالعات شبانه روزی آنـها؟!
آقای دکتر! خودتان هم به روشنی می دانید که اگر بحث های رائـفی در سطح جامعه جاری نمی شد، شاید شما کمتر به خود زحمت مطالعه در حوزه ی دشمن شناسی را می دادید تا بلکـه بـتوانید یکی از فعّـالانِ خطِ مقـدمِ جنگ نرم را پایین بکشید و حالش را ببرید. وجه مشترک من و اغلب جوانـان این آب و خاک در این است که هیچکـدام دل خوشی نـداریم از آدم هایی چون شما کـه پشت دژ «ولایت» پنـهان می شوند و با خیال آسوده به هر شخصی که در پاسخ به حرف هایـش ناتـوانند، برچسب «ضد ولایت فـقیه» می چسبانـند؛ از جمله علی اکبر رائـفی پور. در حالی که کمتر کسی پیدا می شود که سخنرانی «عبرت های بنی اسرائـیل» رائـفی را با تـعمق و تعـقل بررسی کرده باشد و به برحق بودنِ ولایت فـقیه ایمان نـیاوده باشد. به گواه کامنت های وبلاگ شخصی او، کم نـبودند جوان هایی که با بارقه ی همین سخنرانی هوشیارتـر شدند تا پی گمشده های دیـنی شان بگردند.
آقای نسبـتاً محتـرم! من شما را نمی شناسم اما با تماشای سی دی تان همین قدر دانـستم که لایه های فکری تان هم مانند پرده ی پشت سرتان تـیره است. کاش می دانستید که افاضاتـتان بیش تر از رائـفی، قلب دانشجویان را آزرد زیرا آن طـور نمایانـدیـد که دانش جو قشری دهان بـین است و هر حرفی را بدون چون و چرا می پذیرد. امروز آنـها با دیدن همین سی دی به مسئولیـت عظیم خود آگاه شدند و در کنار رائـفی محکم تر از همیشه این مسیـر را ادامه خواهند داد. بله! گاه عــدو شود سببِ خیر گر خدا خواهد!
راستی... به نظرتان کمی عجیـب نیست که در سی دی پخش شده از نشستِ شما با دانشجویان، نه تـنها هیچ تصویری از حضار گرفـتـه نـمی شود بلکه حتی در طول جلسه صدایی هم از هیچ موجود زنده ای بر نـمی خیزد؟!
لیــنک مرتـبط: ماجرای تـخریب دکتر عباسی از زبان علی اکبر رائفی پـور
+ نوشته شده در جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱ساعت   توسط میـثاق
پیرزن داشت فرآیـند ایست قلبی را تجربه می کرد. پزشک نگاهی به پرونده اش انداخت، رو به نرس های آی سی یـو کرد و گفت: «این چندمین باری است که این بـیمار کاندید سی پی آر می شود. دیگر اجازه بدهیـد "اِکسپایـر" شود.» فضای عجیـبی در بخش ایجاد شد که از حضور سهمگین عزرائیل بر بالین آن پـیرزن خبر می داد. چند ثانیه گذشت و خلاص...
به همراه استاد و بر و بچه های گروه بالای سر آن مرحومه قرار گرفـتیم. استاد تیغه ی لارنگوسکوپ را به دسته اش اتـصال داد و گفت: «بیایید ایـنتوبه کردن را روی این بیمار تمرین کنیم!» بچه ها یکی یکی لارنگوسکوپ را در دست می گرفـتند و با قرار دادنِ آن در دهان پیرزن، لوله ی اندوتراکیـال را به سمت نای هدایـت می کردند. نوبت رسید به من. لارنگوسکوپ در دست چپــم بود و لوله ی اندوتراکیـال توی دست دیگر. استاد کنارم ایستاده بـود و مراحل انجام کار را یادآوری می کرد. انگار به کلی همه چیز فراموشم شده بـود. در دهان باز شده ی مقابلم، نه از حفره ی تـراشه خبری بود، نه از غضروف اپـیگلوت و نه تار های صوتی. فـقط یک حفره ی تنگ می دیدم و سیـاه... چیزی را زیر پایم حس می کردم. اذیـتم می کرد و مانع از درست انـجام دادنِ کـارم می شد. نگاهی به زیـر کفشم انداختم. "انسانیـت" را زیر پا دیدم. "انسانیت" چند ثانیه قبل از آن که پیـرزن بار سفر را ببندد، مـرده بـود...
دیگر این من، «مـن» نبود که با تیغه ی لارنگوسکوپ زبان را به سمت چپ متمایـل و لوله را وارد کانال تـنفسی پیرزن کرد. احساسی قدیمی روح و روانـم را در سیطره ی خود داشت. آنجا بود که بیش از برونر ، فیـپس، لاکمن و... تشنه ی خواندن چند سطر از کتاب «اخلاق در پزشکی» بودم. کتابی که در لا به لای ده ها واحـد تخصصی گم شده بود. احساسی داشتـم از گنـاه، ناامیدی، ناتوانی عمیـق که همه در یک تسلیم محض مخلوط شده بودند.
به خود که آمـدم، دیدم ساعت پایان کارورزی رسیده است و تعدادی از بچه ها رفـته اند. من هم از بخش بیرون رفتم. در حیاط بیمارستان صداهایی به گوش می رسید. عده ی ناشناسی در حال شیون و زاری برای عزیـز از دست رفته ای بودند. شاید بـیمارشان همان پیرزن بود که جنازه اش آن روز توسط یک دانشجوی پرستاری، مورد تمریـن اینـتوباسیون قرار گرفت. دانشجویی که نمی دانست، پیکر بی جان خودش چه وقت و زیـر تعلیم کدام دانشجوی دیگـری خواهد افـتاد.
پیامک مرتـبط: یک دقیقه سکوت به احترام آنهایی که زیر دستت پر کشیدنـد. روزت مبارک!
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۱ساعت   توسط میـثاق
|
استـاد خودم، سلام علیکم
استـاد خودم، سرتـو بالا کن
استـاد خودم، هیئـتِ علـمی
استـاد خودم، چـرا نـمی خندی؟
استـاد خودم، لنـگه نـداری
استـاد خودم، تو افـتـخاری
استـاد خودم، گوش بده حالا
بـراتـون اومــده نــامه ز بــالا:
بنـداز بنـدازه بـنداز! - من نـمیـندازم!
هر کی شاکیـه، بـنداز! - من نـمیـندازم!
بابا کی به کیه؟ بـنداز! - من نـمیـندازم!
جون همکارات بـنداز! - من نـمیـندازم!
می مونیم ما پات، بـنداز! - من نـمیـندازم!
دانشجو خُــله، بـنداز! - من نـمیـندازم!
والا اُسکــله، بـنداز! - من نـمیـندازم!
ایـنجا ایرونه - بلــه
قـر فراوونه...
* اصرار عجیب مسئولیـن دانشکده مان مبنی بر نـدادنِ نـمره ی بالا به دانشجویـان، مرا به طرز عجیـبی یاد ترانه ی فوق می اندازد!
پاوبلاگی: سال نو بر شما خوبــان مبارکـها باد!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ساعت   توسط میـثاق
|
خ: خـو کردن به حمـالی!
د: دوری از معشوق
م: مـنت کشیدن برای یک تـماس کوتاه
ت: تــحقیـر از بـالا دست و عادت به آن
س: سکـته های زودهـنگام
ر: رفاقـتِ اجباری با رفـقای ناباب!
ب: بــیگاری
الف: التـماس برای برگه ی بهـداری در اوج تب
ز: زور زدن برای فراموشی تلخ تریـن خاطره ها
ی: یک مـاه دوندگی، یـک ساعت مرخصی!
نمی دانم. شاید هم این نباشد حقیـقتِ "خدمــت سربازی".
پاوبلاگی: منـتظر اعزام هستم...
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ساعت   توسط میـثاق
|
تازه از مدرسه تعطیل شده بود. مثل هر روز گوشه ی خیابان برای اولین وسیله ای که دید، دست تکان داد. بعد از عبور چند ماشین، یکی شان ایستاد. دوید و بر صندلی جلو نشست و بی توجه به اطراف، مشغول چک کردن پیام های گوشی اش شد. ماشین بی معطلی حرکت کرد. با افزایش غیر طبیعی سرعت کمی دلهره در نگاهش نقش بست. ناگهان چیز عجیـبی را مقابل خود دید. دو دستی که قصد مسدود کردن دهانـش را داشت. نیروی ترس و اضطراب بیشتر از نـیروی آن دو دست زبر از حرف زدن و کمک خواستـنش ممانعت می کرد. هر ثانیه که می گذشت از قدرت دست و پا زدنش کمـتر می شد و دنیای اطراف درنظرش تیره و تـیره تر. تا سرانجام تیرگی مطلق همه جا را فرا گرفت...
چشمانش را باز کرد. هنوز روی صندلی همان ماشین لمیده بود. اما اثری از راننده ی آدمـربا و همدستش کنار خود نمی دید. چشمش به ساعت که خورد، از تعجب مات ماند. از قرار معلوم 18 ساعت تمام، بیهوش مانده بود. خود را در اتوبانی ناشناس می دید و همین طور، شهری ناشناس... ترس و نگرانی ِِ 18 ساعتِ پـیش، دوباره غلیان پیدا کرد. حضور قریـبِ آدم ربا ها را حس می کرد و می دانست هر لحظه ممکن سر برسند. پس بی درنگ، از ماشین خارج شد و جلوی ماشین هایی که با شتاب می گذشتند، دست تکان داد. سردرد شدیدی داشت. شاید این عارضه ای بود بابت تأخیـر در مصرف انسولین روزانه اش. لباس هایش را وارسی کرد و فهمید که حضراتِ آدم ربا هم گوشی اش را به چپـاول برده اند و هم تـراول چکی که پول تو جیـبی ِ آن روزش به حساب می آمد.
اتومبیل دیگـری پیش پایش ترمز کرد. مُستأصلانه سوار شد و با همان سطح هوشیاریِ پایـین دستور داد که او را به بیمارستانی جایی برسانند. راننده ی ماشین هم راه به اورژانـسِ بیمارستانی بـرد که یکی از کارورز های آن روزش من بـودم. پسرک وقتی رسیده بود که دیگر از فرط ضعف بیهوش شده بـود...
حال، برایـش مقداری انسولین انفوزیون شده بود و حال عمومی اش تا حدودی بهتـر. نزدیک تختـش رفتم. رنگ سبزه، نگاهش را معصومانه تر نشان می داد. بـیشتر از گرفتـن تاریخچه ی بـیماری، برای دانستن ِ قضیه ی ربوده شدنش اشتیاق داشتم. داستان را شرح داد و تأکیـد کرد این اتفاق نقشه ای از پیش طراحی شده بود چرا که پدرش از کارخانه داران بزرگ جنوب است. و یک جور هایی خـرش می رود! بنابراین تـنها پسرش می توانـست سوژه ی خوبی برای باج گیری باشد. با شنیدن این ماجرا، هر تصویری که در ذهنم راجع به گروگانگیـری بود، به واقعیـت درآمـد. ساعتی بعـد پدرش با اولین پرواز از جنوب سر رسید و برای اطمینان از سلامتِ یگانه فرزنـدش به بخش آمد. تماشای دستِ پدر روی شانه های پسر و چهره ی پرتبسم هر دویشان از بودن کنــار هم، احساس خوبی به آدم منتـقل می کرد. باورم شده بود که بعضی لذت ها را با کرور ها تـومان پول هـم نمی شود خرید. از جمله ی آن لذت سلامت و لذت امنـیت. انگار «مُرفه هـای بی درد» هم درد هایی دارند.
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰ساعت   توسط میـثاق
|
* (به یاد استـاد گرامی، مجـید احمدی)
تا به نکات درس اول نگاهی می اندازم، نکات درس دوم را فراموش می کنم. و چون درس دوم را هم مرور می کنـم، ریز نکته های درس سوم از ذهن من پر می کشد. بی خیالِ مروز نکته ها و سوالات شده، جزوه و دفـترچه ها را می بندم و منـتظر تقدیری می مانم که با امتـحان سخت استاد مقدر خواهد شد. همیشه انـزجار خاصی از این گونه فضا ها داشتـم. فضای اضطراب آلود آمیخـته با ترس. ترس از امتحان شفاهی، تـرس از افتادن از آخرین کارورزی تـرم. آن هم کارورزی CCU که گـروه های قبل، از امتحان پایان دوره ی استـادش با نام «روز قـتل عام» یاد می کردند. دقایقی بـیش به برگزاری امتـحان نمانده است. رنگ رخساره ی همگروهی ها خبر می داد از آشوب و توفان درونـشان. تمام این حالات یک معنی داشت: «تـقلا برای پاس کردن»...
استاد بی هیچ صحبـتی وارد کلاس می شود. مثل همیشه در چشم های عسلی اش نوری از جدیّـت می درخشد. یک صندلی را در کنار تـخته می گذارد و ردیف آخر کلاس را برای نشستنِ خود انـتخاب می کند. دست های گره کرده در میـان روپوش سپید، فـرم زیـبایی به اندامش می دهد. استرس بچه های کلاس شعله می گیرد. هرکـدام به یک دیگر صندلی مذکور را نشان می دهند و با اشاره به هم می فهمانند کـه: «این به معنای واقعی کلمه، همان صندلی داغ است!» استاد سخن خود را شروع می کند: «اولیـن داوطلب برای امتحان بـره روی صندلی بشیـنه» همه یکدیگر را نظاره می کنند. با گذشت ثانیه ها هیچ داوطلبی نمی رود روی صندلی بنشیند. روشن بود که توی دل ها چـه خبر است.
از میان جمـع، ناگهان یک نفر دل به دریا می زند و می رود به سمت صندلی داغ. در دل حلوا حلوایـش می کنم که توانستـه در این وانفسا قلب دوستانـش را نسبتـاً شاد کند! همکلاسی جوانـمرد روی صندلی می نشیند و انـتظار شنیدنِ اولین سوالِ استاد را می کشد. تا این که استاد می گویـد: «حالا برو سر جای اولـت بشیـن!» تا چشم بچه ها از این حرکت او حالتِ گرد به خود می گیرد، ادامه می دهـد: «همین مهم ترین درس امروز بـود...»
... حال، مدتی از آن خاطره می گذرد. عاقبت نسخه ی کارورزی آن استاد با نمره ی 15 پیچیده شد. اما هر موقع از کنار اتاقش در دانشکده ی پرستاری عبور می کنـم، پژواک صدایش در گوشم می پیچید: «همین مهم ترین درس امروز بـود...» نه تـنها مهم ترین درس برای آن روز کــه برای تک تک دقایق زندگی ِ من و آنـهایی که می خواهند یک عمر حرفه ی پر استـرس ِخود را با عشق سپری کنند. اما عشق کافی نیست! این درس یک کلیـد طلایی بود برای ورود به دنیای درونی پرستاری و دست یافتـن به این حقیقت که «شهامت» مکملِ اصلی عشق است و لازمه ی اصلی پرستاری. آری... «همین مهم ترین درس امروز بـود...»
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۰ساعت   توسط میـثاق
|