دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

مســافـری از ایــــران

گاهــی علاقــه ی خدمــت به مردم از طریــق رشتــه هـای گروه پزشــکی، آنقـدر زیاد می شـود که افراد بسیــار زیادی را بــرای تحــصیــل در دانشــگـاه های خــارج کشــور ترغیــــب می کند. (البته اگر تمام این تحصیل هــا صرفـــاً برای خدمت به همنــوع باشد نه چیــز دیگـــر)  برخلاف تصــور عوام، همــه ی این دانشجویــان مهاجــر بـسیار ثـروتمــند نیــستــند.

متنـی که در پاییــن می خوانیــد خاطـره ی سفــر «مـیــنا»، یکی از دوستـــان خوب وبلاگ نویــس مـان است که به خاطر علاقه ی وافر به پزشکی، تمام تلاش خـود را برای تحصیلــی آسان در این رشتـــه بــه کار می گیـــرد. تا اینکه عاقبـت مـوفــق به اعــزام به یکــی از کشــورهای اروپای شرقـی می شود. خب، پیشــنهاد می کنــم مطالعه ی این پســت را از دست ندهیـــد: 

   قرار شـــد من به هــمراه دو دختـر دیگه از طرف یکی از مؤسسات مثلاً مجــاز به واسطـه ی دکتر میــم اعــزام بشیــم به کشـور اوکرایــن. ما قرار بود با دختری بـه نام «المــیرا» همسفر بـاشیم ولی به خاطــر یه سری مسائل ما رو یه هــفته دیرتر به اون کشور فرسـتادند و من بایــد با «سانــاز» و «فاطمه» می رفتم. قبـــل از سفر به صورت تلفنی با ساناز و فاطمه حرف زده بودم و ازشون خواستم حداقل کارت پروازمــون رو با هم بگیریــم و با هـم باشیم. به فرودگاه رفتیم. بـــار من نزدیــک ۸۰  کیلو می شد و میــزان حداکثر بار مجاز «۳۰ کیـلو» بود. توی فــرودگاه هر چی سعی کردم این دو همسفــر رو پیدا کنم موفق نشدم. تا اینکه فاطمه خودش من رو دیــد.

بعــد از اون سانــاز رو هم پیدا کردم. اولش فــکر میکردم ساناز باید خیلی دختر مهربونـی باشه و فاطمه دختر سرد و بی روحیــــه. (ولی بعد فهمیـدم هـر دوتاشـون سرد هستند.)

 پـدر ســاناز با غلــو گفت که بار ساناز ۱۰۰ کیلو شــده و اضافه بار نزدیک ۱ میلیون میشـه. پدرم از این حرف پدر ساناز ترسید و گفـت: «مینا وسایل تو هم دست کمی از سانــاز نداره. » پدر ساناز به پدرم گفت که اگر از طریق پست بعداً بفرستیم هزینه کمتری خواهد داشت. هر چه به پدرم گفتم بار من خیلی از بار ساناز کمتره و حداقل بذار یکی از ساک هامو  رو با خودم ببرم قبول نکرد و گفت: «تا دو روز دیگه با پست به دستت میرسه.» خلاصه وسایل ضروری به اندازه دو سه روز رو از توی ساکهام در آوردم. ( ۲- ۳ تا کنسرو و یه دست لباس و یه پتـــو)  و داخل کوله پشتی گذاشتم و به بار تحویل دادم و دوباره پیش پدرم برگشتــم. ساناز هم یه ساک بزرگ و یه بسته کارتون رو تحویــل بار داد (که بعداً فهمیدم توی کارتونــش مشتی مرغ یــخ زده بـود!!) و باز هم اضافـه بار بهشون خورد. فاطمه هم خیلی کمتر از ما بار آورده بود و فقط یه کوله پشتی اش بهش اضافه بار میخورد.

رفتم پیش ساناز و فاطمه و بهشون گفتم بریم عوارض خروج از کشور رو بدیم. ساناز گفتش نرو و بــذار با هم بریـم... صبر کردم تا اونها بارشون رو تحویل بــدن و من همون لحظه رفتـــم پیش پــدرم ولی وقتی برگشتم بهشون گفتم ، بریم عوارض رو بدیم که ساناز گفت من عوارض خــودم رو دادم!... (این اولین تک روی سانـاز بود.)

بعد از مدتی خانواده ی فاطمه آمدن و اون کوله پشتی که بهش اضافه بار میخورد رو انداختن رو بارهایی که قرار بود بعداً پدرم برای من بفرستد. پدر بی زبون من هم قبول کرد. ساناز موقع رفتن خیلی گریه میکرد ولی من و فاطمه حتی یه قطره اشک هم نریختیــم! قبل از اون که به گیت بازرسـی بریــم با مادرم و خواهرم حرف می زدم ولی احســاس میکردم ساناز به گفتگوی تلفـنی ما حسـادت می کنه.

توی اتوبوس بودیم که دیگه نمی تونستم رفتارهای ساناز رو تحمل کنــم. رفتم پیش فاطمه و با فاطمه مشغول حرف زدن شدم. ساناز باز هم حسادتش گل کرد و چیزی گفت...

ساعت ۱۱ شب رفتیم فرودگاه و ساعت ۳ صبح، زمــان پروازمون به کشـــور رویـــاها بــود. قبل از پرواز مادرم بهم زنگ زد و پرسیــد: «پیش کی هستـی؟» من هم گفتم پیش دو تا دختر خوب نشستم. بیچاره ساناز گریه و دلتنــگی میکنه. هواپیــمای زیاد خوبی سوار نشدیم. احتمال شـهید شدنمــون زیــاده!... من و فاطمه خنده مون گرفت... ساناز با عصبانیت بهم گفت: «از این به بعد حرفی از من به دیگران نزن. اصلاً خجالت نمیکشی اینطوری حرف میزنی؟!» بهش گفتم:« ببین عزیزم، هر کسی یه جور حرف میزنه. منم شخصیتم اینجوریه و دوست دارم کمی طنز باشم...»

ساناز دوست داشت من رو تحت فرمـــان خودش دربـیاره و احساس میکرد همه باید نوکــر اون باشند. من ۷ سال از ساناز بزرگتر بودم ولی چهره ی ساناز ۳۰ساله نشـون میداد و چهره ی من ۲۳-۲۰ ســاله! بین پرواز، سانــاز فوری مانتـــو و روسری رو کند و به ما گفت شما چی؟! من و فاطمه گفتیم: « نه تو هر جور راحتی همون جور باش. ما اینجــوری راحـت تریـــم.»

فاطمـه هنـــوز گیر پلیس بود. من هــم رفتم و وسایل فاطمه رو توی چـرخ گذاشتم. بهـش گفتم: «خوبــه تو هم اتاقی من بشی» فاطمه گفت: «من قراره هم اتاقی المیـــرا باشم آخـه همشهری منه... از قبل با اون هماهنگ کردم...»

 تا اینکه بلاخره در «یکــی از شــهرهای اوکراین» فرود اومدیــم. توی فرودگاه فرم مخصوصـی رو پر کردیم. بعد از ۲ ساعت معطـلی رفتیـم وسایلــمون رو برداریـم که ساناز باز هوس تک روی کرد. به من گفت که خودش میره دنبال نماینده ی ما. با سیـم کارتی که نماینده از قبل به ما داده بـود داشتم با پدرم حرف میــزدم که باز ساناز به طرف من اومــد و گفتش بده بقیه هم با خــانواده شــون حرف بزنند....

برخلاف تصورمــون، نماینده (لیـدر) ما یه پسر ۲۳ ساله بود که فوری ما رو به دانشگاه برد و همونجا پول رو از ما گرفتن (حالا نمی دونــیم چقدرش رو برای خودشون برداشتن و چقــدرش رو دادن دانشـگاه؟). دانشجوهایی مثل ما باید اول یه دوره ی یکساله «پادفک» (کالج زبــان روسی) رو می گذروندن و بعد سال اول پزشــکی رو شروع می کردن. تــوی کالج بودم که یه دفعه یه چیز پشمالـو از زیر پــام خــزید و می خواست روی من بــپره. من هم ترسیدم و یه جیغ بنفـش زدم. استادهــا و افراد اونجا بهم خندیـدند!  راه به راه استادهــا به همـدیگه قهوه و نسکافه و کیک تعــارف میکردن و ما تازه واردها فقط داشتــیم به اونها نگاه میکردیم. (همون لحظه گفتم میگـن خارجی ها تعــارف نمی کنند که!...)

 ساعت ۱-۲ ظهر به طرف خوابــگاه رفتیــم. خوابگاه دختر و پسرها در یک ساختـمان بود و فقط اتـاق های آن مختلط نـبود. وای وای چه خوابگاهی رو می دیــدم!... خارج از تصــور ما بود.... وقتی چمــدان ها رو توی خوابگاه می آوردیم نگهبان های قوی هیکــلش یه ذره کــمک هم نمی کردن!! نماینــده ی ما بعــد از کلی حرف زدن با رییس خوابگاه، من و سانــاز رو برد طبقه ی دوم و درب یــکی از اتاق ها رو بــرای ما باز کــرد. تا اتاق رو دیدیــم از شدت تعجب می خواســتیم سکته کنـــیم!! فکر می کردیم یه سوئیــت زیبا به ما میدن. ولی زهــی خیــال باطل....

 باقـی ماجـــرا را در ادامـه مطـلــب بخوانــید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق  | 

پـانـســـــمان

 

  چند روز پیــش اولـین جلسـه ی کارآمــوزی داخلی و جـراحی3 را در یکـی از بیمارســتان های تقریبــاً قدیمی شــهر شروع کــردیـم. بااینـکه حدود یک ســالی می شد کـه در آن بیمارستان کارآموزی نداشتم امـــا هنـوز یاد و خاطره ی کارآمــوزی سال گذشته ی آنـجـــا با آن مربی سختــگیر و اعصـاب نوردش از خاطرم پاک نشـده بود. همان مسئله باعث شده بود که تصویــر تلخــی از آن بیمارستان در من باقی بمانــد. دعــا کـردم این مربــی آموزشی جدید، خلق و خوی آن یکی را نداشته باشد و با دانشجو هم دوســتانه و هم استادانه برخورد کند نه اینکه در پــی سوتـــی های ریــز و درشـت دانشجو بگردد تا نمره ای از او کســـر کنـد.

 خوشبختــانه مربــی، آقایــی کم سن و سال ولی بـاتجــربه و خوش برخـورد بــود. (هرچنـد جلسه ی اول نمی شد زود قضــاوت کرد!). طبق پیشنهــادش ابتــدا به بخش داخلی مردان رفتیــم و بعد از معــارفه ای کوچک، گروه را به چند دسته برای انجام پروسیـجــر های روتیـن آن بخـش تقســیم کرد. کـار تعـویـــض پانسمان 2 تخت 36 و 40 بر عهده ی من و مهــدی افتاد. با اینکه می دانستـم تعویــض پانسمان ها معمــولاً بر دوش بهیـــار است نـه پرســتار ولی بـرای افزایـش تجربیــاتـم قبــول کـردم. اصلاً فــکرش را نمی کردم که پانـسمان های داخلی تـا این حــد با جراحــی متفاوت باشد. اول بـالای سـر بیــمار تخت 36 که دیابتــی نوع 2 بود حاضــر شدیـم. طبق گفتــه ی همراهـش قادر به حرکت نبود. بعد از پوشیدن دستکش و باز کردن پـک استریــل ملافـــه اش را کــنار زدم...

طفلک، یک جای سالم روی بدنش نــبود و به خاطر نفـوذ عفونت ناشی از دیابت پــای چپــش را آمپوتاسـیون کرده بودند. محل پانسمــان ناحیــه ی ساکروم بـود که به خاطر فشـار بستر، زخـم شده بود. پس از کنــدن پانسمان قبلی، منظــره ی مشمــئـز کننده ای جلـوی چشمـم آمــد. زخم بستــری بـزرگ و سرشـار از اگــزودا داشـــت. دیگر تعریف نمی کنم که با چه خفّـتـی زخم را از ترشحات خالی کـردم و بـا لایـه های گاز استریل پـوشانــدم. سایر همگـروهی ها که در آغاز شاهد کارم بودند، با دیدن زخـم چندش آور بیــمار اتــاق را تــرک کرده بــودند! می توانســتم در آن لحــظه حـس هــمه حتـی جناب مربی را درک کنــم!

بعد از اتمام عملیــات تخت 36 (!) دیگر نایـی برایــم باقی نمانده بود که پانسمان تخت 40 را هـم تعویـض کنم. از همراهش مشکل بیمار را پرسیدم و او نیـــز گفت دیابت دارد و پانسمانـش مانند مریض قبلـی به دلیل زخم بستر است!! به ناچـار بهانه ای جور کردم تا زحمت ایــن یکی را همان بهــیار (مسئول پانسمان های بخــش) بکشد. فقط نفـهمیدم آن روز چـطور غذا از گلویــم پایین رفت؟!!

فکر کردم که اگر به خانـواده ی بیماران آمــوزش داده شود قطعــاً دیگر چنیـن مسئلــه ای پیش نخـواهـد آمد. برای همیـن به همراهی بیمار تخت 40 که یک دهـاتی تمام عیــار بـــود، گفتــم که برای جلوگیری از زخم فــشاری باید حداقـــل هــر 2 ساعت وضعــیت بیـمار را عوض کنـد. جوابـی که شنیــدم ایــن بـود:

 - همیـنو آقــای دکتـر بهم گفت. ولی این مریض ما دیگه کارش از این حرفــا گذشــتـه. تــا خدا نخــواد خوب نمیشـــه!! مـن چی کارم؟!      

 *لغــات کلـــیــدی:

اگـزودا:  ترشـحات چرکی زخم             آمپــوتاسـیون:  قطع عضــو  

سـاکـروم: استخوانـی مثلثی شکل واقع در قاعده ی ستون فقرات

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق  | 

اُستــــاد  عقــده ای (یک طنـــز آنتی استــاد)

استــادی «خـوب» اســت کــه:

1- جـزوه بـدهـد.

2- اگر جـزوه هـم نــداد لااقــل رفرنـس 50 کیـلویـی معرفـی نکند.

3- اگـر رفرنــس 50 کیلــویی هـم معــرفی کرد لااقــل از نصـــف آن در میـان تـرم امتحان بگیرد و همـان مقــدار را برای پایـان تـرم حذف کند.

4- اگر امتحان میـان تــرم حذفی هم نـگرفت لااقــل تحقـیـق یا ترجمــه ای را بـه عـنوان «نـمره ی کمکی» به دانشجوی مادر مـرده واگذار کنـد!

5- اگر تحقیــق یا ترجمـه ای را به عنـوان «نمـره ی کمکی» به دانشجـوی مـادر مرده واگـذار هـم نـکرد لااقــل امتحان پایـــان تـرم را سخـت طـرح نــکند.

6- اگر امتحــان پایـان تــرم را هـم سخــت طرح کــرد لااقــل هـیچ دانشـجویـی را بـه خاک سیه نـنشاند. (یعنی کسی را مردود نکنــد!)

7- اگر دانشجـویانی را هم به خاک سیه نـشانــد لااقــل بعـــد از اعلام نمـرات، گم و گــور نشــود و موبایـلــش را خاموش نـگذارد!

 8- اگر بعــد از اعلام نمــرات گم و گور شد و موبـایلش را هــم خامـوش گذاشـت لااقــل اندکــی دچـار «وجــدان درد» شـود!!

9- اگر دچـار وجـدان درد هم نــشد لااقــل تـرم بعــد، با کــمال پُـر رویـی در چشــم دانشجـویـان اُفتــاده زل نـزنـد!متحیر

10- اگر در تـرم بعــد، با کــمال پـررویی در چشــم دانشجـویـان افتــاده هــم زل زد؛ لااقـــل کسانـی که بعــدها لقــب «عـقــده ای» را روی او خواهنــد گذاشـت را حــلال کنــد!!!

@@7  بر خودم واجب دیـدم که دوباره تأکیـد کنـم که این طنز اشاره به هیچ اسـتاد و دانشگاهی نــداشت. همه ی ما خوب می دانیم که اساتید «فهمیـده» هم کـم نیــستنـد (هرچند همه شـون سر و ته یک کرباسـند!!!!)

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق 

فـلــــــش بــک

چهارم ابتدایی بودم. قرار بــود دانش آموزان برای امتحان ثلث سوم درس هنر، کاردستی تهیه کنند. از بین 24 دانش آموز 19 نفر تختـه پاک کن درست کرده بودند! معلـم ما که دائمــاً عصبانـی بود و هیــچ وقت لبخند نمی زد ، با دیدن آن همه تخته پاک کن اخمی کرد و با صـدای بلند به دانش آمـوزان گفت: چرا اکثرتان تختــه پاک کن درست کردید؟ مگر چیز دیگری بلد نبــودید؟

 در همین حال یکی از دانش آموزان زرنگ کلاس از جا بلند شد و گفت: «آقـا اجــازه! برای اینکه محتاج به کشور های خارجی نباشــیم!!!» به خاطـر همین حرف برای اولیـن بار لبخند معلم را مشاهده کردیـم که هنوز هم باورم نمی شود.

*****

خاطرات روزهای مدرسه آن قدر زیــاد هستند که ما نمی توانیـم همـه ی آنها را به خاطر بیاوریـم. اولین چیـزی که با مـرور خاطرات مدرسه ی خـود (خوب یا بـد) در ذهنــتان نقش می بندد، فـضـای کلاس و مدرسه و ظاهـر مــتفاوت همـشاگردی ها خواهد بود. در کودکی و نوجـوانی آدم با آن که دنیــای خودش را دارد، چشمش به بزرگــترهاست. دوست دارد زودتر قد بکــشد و به آرزوهــایش برسد. متأســفانه خیلی از ما هم همین گونـه فکــر کردیم و بزرگ شدیم اما این را نمی داستــیم که هرچقدر که بزرگتر شویــم، همان اندازه دنیــا، آرزوهـا و به دنبـال آن نیــازها هـم بزرگ تر می شوند. حالا شاهدیــم که بخاطر افـکاری که داشتیم خیلـی برای بزرگ شـدن عجله کردیــم و قـدر آن روزها را ندانستیــم...  امـا این اصلاً به آن معنا نیست کــه فرصت های دیگـری وجـود ندارد.

 انگـیزه ی نوشتن آپ امروز بـا دیــدن یکی از همکلاسی هـای دوران مدرسه ام (همـان دانش آموز زرنگ خاطره ی بالا!) در چند روز پیــش ایجــاد شـد. آن همکلاسی مذکـور با اینــکه همسن خـودم بــود خبـر داد که 3 سال پیش ازدواج کرده و صاحب 1 فرزند است. الـبتــه؛ نوشـتن این مطلب با تاریــخ تقویـمی امـروز هم بی مناسب نیسـت:

 روز دانـش آموز بر نوغنچـه های دیــروز ، امـــروز و فـــــردا مبارک

  یک ســـؤال?؟ اگر قـرار بـود با همکلاسـی هـای یکی از سال های مدرسـه ی خود پس از گذشت این همه سـال، در یک مهمــانی ملاقـات کنیــد، کلاس چـندم را انتخـاب می کـردیــد؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق  |