دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

مســافـری از ایــــران

وضعیت دستشویی و حمامش افتضــاح بود. کف اتاق ها کنده شده بود. اتاق اولی رو که به ما نشون داد: دو تخت در دو طرف بود که در واقع تخت هم نبودنـد بلکه کمدهایی بلند با بدنه ای نازک بودنــد. زیر کمـد هم یه جایی برای کتاب و به عنوان میز تحریر به حساب می آمد. یعنی فرض کن بالای یه یخچال بلند باید می خوابیدی!

اتاق دومی ته راهــرو بود و از اتاق کناری هم یه آهنگ خیلی گوش خراش تو فضای اونجا پخش میشد. اتاقی با یه تخت دو طبقه چوبی با یه دستشویی کوچیک و افتـــضاح... من تا این اتاق رو دیدم گفتم مثل زندان می مونه. ساناز هم دیگه از شدت تعجب ساکت شــده بود.

رفتیم طبقـه ی پاییــن و من گفتم اگه اتاقی در طبقــه ی همکــف باشه من حاضرم اینجا بمونم. یه اتــاق در طبقه ی همکف به من نشون داد که تخت فلزی دو طبقه بود ولی با اینکه دستشویی و حمامش کنده شده بـود ولـــی بخاطر تخت فلـزیش و همـکف بودنــش اون رو انتخاب کـردم. ســاناز باز هم راضی نــشد در این اتــاق بـمونـه. من هــم که از قبل قرار شده بود اتاق یه تخته ای برای خودم داشته باشم به نماینــده گفتم که اتاق منو به عنوان تک نفره بودن برای من بگیره.  دیگه اصلاً حوصله نداشــتم ساناز با اون رفتــارش رو الکی تحمل کنم. نماینــده گفت: « خانم میـنـا شما بیا با ساناز برو در طبقه دوم توی همون اتاق و اتاق فعلی شما محــفوظ می مونه  تا یه هفته بعد اتاقی در طبقه ی همکف نزدیک اتاق شما برای ساناز خالی بشه !!!» من هم گفتم چه معنــی داره این کار؟!!!! من همیــن الان میرم تو اتــاق خودم. برای چی یه هفته بــرم با ساناز توی اون اتاقی که تختش نزدیک ۳متــر از زمین فاصله داره بمـــونم؟؟ ساناز روش رو به طرف مــن کرد و گفت: یعنی حاضر نیستی بـه خاطر من یه هفـته بیــایی تو اون اتاق با من بمونی؟ منم می گفتم: نه خیر!

نماینده کلید اتاقم رو بهم نــمی داد و من از دو روز قبلـش هم بخاطر استرس هــای رفتن، هــیچی نخوابیده بودم و چیزی نمونده بود که از شدت خستگی بیهوش بشـم. ساعت ۱۱شـب فرودگــاه، ۳ صبــح پرواز، تا ۹ صبح گیر پلیس اون کشور و از ساعت ۹ تا ۱ بعد از ظهرش هم درگیر ثبت نام دانشگاه و ساعت ۲ هم در خوابگـاهی بــا این وضــع  بودم. ساعت ۳-۴ ظهر هــنوز به مــای بدبــخت اتاق نــدادن بریــم کپــه ی مرگمــون رو بذاریم...

با اینکه سیم کارت داشتـــیم ولی توش اعتــباری نبود. از نماینده خواستـم تلفنـش رو بهـم بده تا یه زنگی به خانواده ام بزنم. می دونست که ممکنه به پدرم شکایتشون رو بکنم ترسید و موبایلش رو نــمی داد. می گفت: «خانم مینا شما عصبانی هستی. می خواهی چیکار کنی؟» نه در اتــاق رو برام باز میکرد و نه موبایلش رو بهم میداد. منم گریه ام گرفــت و گفتم:« شما همتون کلاهبردارید... هم تو هم اون دکتر م... اینجا اونجایی بود که می گفتید؟! این خوابگاه بود؟... از دست همــه تون شکایت میکنم...»

نمایــنده از ترسش گفت: «مـنو ببخشید!! الان کلیـــد اتــاق رو به شــما میدم.» در اتــاق رو باز کرد...من هم در حالی که داشتم گریه میکردم رفتم توی اتاق. البته این رو یادم رفت که بگم، استاد کالج مون که یه پیــرزن بود همــراه نماینده مون در فرودگاه دنبالمون اومده بود. و حتی بعد از ثبت نام در کالج همراه ما به خوابگاه هم اومده بود. وقتی نماینده در اتاق رو بعد از تهدید هــــای من برای من باز کرد همـــون استادمــون هم اومد توی اتاقـــم و به زبان کشورش نشست حرف زدن. حـتی حوصله نداشتم که از نماینده مون بپرسم چی میگه!

وقتی نماینده از ترسش که ممکنــه من شکایتش رو به پدرم و یا  دکتر مـیم بکنم حتی موبایلــش رو بهم نداد. من از پشت پنجره ی اتاقــم از یکی از پسرهای سن و سال دار ایرانی تلفن همراهــش رو گرفتم و یه تک زنــگ به خواهرم زدم تا خودش به من زنگ بزند. دو دقیقـه بــعد صدای در زدن شنیدم که رفتم پشت پنجره و دیدم حدود ۱۰- ۱۲ تا پسر ایرانی پشت پنجــره ی اتاقم جمع شدند!!! گفتنــد که اگر می خواهی جایی بری و دلارهاتون رو چـنــــج کنید ما در خدمتتــون هستیم... منم تشکر کردم و پیش خودم گفتــم همین لحظه که نمی تونم به هر کسی اعتماد کنم. بعد از اون نماینــده اومد من رو برد بیــرون و هم دلار هام رو چنــج کردم و هم یه کارت شــارژ برای سیـم کارتــم خریــدم. توی مسـیر همش در حال غر زدن و سرزنش کردن من بود که من کی نیومــدم دنبالتـون تــو فرودگاه و....

قبــل از سفرم از طریق مـؤسسه، شماره ی خانـــواده دختری که ۲ ماه قبل دختـرشون رو به اون کشـور فرستاده بودن را گرفتــه بودم و برای آشنایی بیــشتر از موقــعیت اون کشور به خانواده ی اون دختر زنگ زدم. برادر دختــره گوشی رو برداشـــت. وقتی ازش پرسیدم من چیزهای خوبی از اونجا نشنیده ام آیا خواهر شما از اونجــا راضی است یا نـه؟ گفت: « ببینید خانم شما برای چی داری اونجا میــری؟؟ من به عنوان یه فــرد تحصیلکرده دارم بهتون اینو میـگم که رفتنتون اشتباهـه». (و بعداً فهیمدم که برادر دخــتره چند سالی از من کوچکتــره و یه لیسانس از دانشگاه آزاد بیشــتر نداره). خلاصه اینقدر پــــز داد که خواهرش که اونــجا رفته و تو همیـن دو ماهــه شاگرد اول شده و بهترین لباس ها رو هم داره می پوشـــه!!

 اون شـب پــدرم مجدداً به اون خانواده زنگ زد و این بار با مادرشون صحبت کرد، مادر دختره یه امانتی سفارش داد که برای دخترش (به اسم رضــوان ببــرم) ببــرم...

بعد از دو ساعتــی که گــیر پلیــس در فـرودگـاه بودیــم بعــد از اون نماینــده، ما رو به کالج برد و همونجا دختــران ایرانی مثل «المیـــرا» (که یه هفتــه زودتـــر از ما رفتــه بود) رو دیدم و واقعــاً متاســف شدم از نوع لباسی که دخترهـای عقده ای ایرانــی در اونجــا می پوشیدند. (لباسهایی فوق الــعاده چســبان و زشت...) بعد از اون دختری رو دیــدم که قد و قواره ی کوچکی داشت و مشغــول گـاز زدن یه پیـــراشکی بود. کلاهی کامــوایی با پولیـوری نارنجی رنگ پوشیده بود که من ناخودآگاه با دیدن اون دختــره دیگه نتونستم جلوی خنده خودمو بگیــرم و با صدای بلندی گفتم: «وای خدای من این چه لباس بامــزه ایه که تو پوشیــدی؟!!» شبیه عروسک های کاموایی کارتـون های دوران کودکی ام شده بود!!! همه ی کسایی که اونجا نشسته بودند از خدا خواسته با حرف من خنــده شون گرفت و تــازه همون جا فهمیدم این دختره هـمون «رضــوان» دختری بـــوده که چند روز قبل برادرش اون قدر از شیک پوشی خواهرش تعریف می کرد که من پیــش خودم فکر میکردم باید با یه ملکه ی زیبایی روبرو بشــم!!

سه روز گذشت. هیچ وسـیله ای نداشــتم. نه لـــباس گرم ، نه کـتری و نه وسایل برقــی همراهم آورده بودم. چون منــتظر بودم پــدرم همه وسایلی که به خاطر اضـــافه بار برای من و فاطمه نفرستــاد حداقل با پست برای من بفرستد...

روز ســوم حضورم در اون کشور ما رو بــه کالج بردن. موقــع رفتـن، دو همســـفـرم یعنی فاطمه و ساناز رو ندیـدم. سـر اون ماجرای اتاق ها با ساناز حرفم شده  بـود و...

بماند که تا روز هفــتم را با چه ســـختی هایی گذراندم. چون یخچــال و گاز در اتاقها وجود نداشت. آشپزخانه، طبقه ی دوم بود و در اون آشپــزخونه باید جلوی هر ملیـتـی آشپـزی میکردی و من هـــم دیگ و ماهی تابه ای همراه نداشتم و تمامی وسایلــم در بارهــایم در ایران مانــده بود. چون وســایلم ایران جا مـونده بود، نماینــده هم وعده ی سرخرمن به من میداد تا منو به شهر ببره تا وسایلم رو بخرم. خلاصه، هر روز بــدون یک نوشیــدنی گرم روزگار می گــذراندم.

روز اول کالــــج من به همـراه رضوان سوار بـر مینـی بوس راهی کالج شـدم. کلاس ها از ساعت ۹ صبح شروع میشد و تا ساعــت ۲:۳۰ بعـد از ظهر ادامه داشت.  روز اولی که سر کلاس نشسـتم واقعاً از آمدن به این کشور پشیمان شدم و احساس یاس و ناامیدی شدیدی به من دست می داد که نمی توانم زبان اینجــا (روسـی) را یاد بگیــرم. احساس می کردم در انتخــاب کشور تحصیلــیم اشتباه کرده ام. البته راه بازگشتـی برایم باقی نمانده بود. در واقــع من بــه خاطـــر هزینه های کمتر و مسافت کوتاه تر این کشور را انتخاب کــرده بودم.

 کلاس مـا کلاً ۷ نفر دانشجــو داشت. کلاسی زیبا و کم جمعیت و کف پوش شده بود . نیمکـتی زیبا و درخت سیبی از پشت پنجره کلاس نمایان می شد. استاد ما پیرزنی زیبــــا بود که البته از روز اول متوجه شدم که با دل و جان میخواهد به ما ایرانی ها زبان کشورش را یاد بدهد. ولی از همان دقـایق اول مدام به خودم لعنت می فرســتادم که چرا به این کشور آمدم؟!!! حـداقل ای کاش اون استاد به جای اینــکه با انگلیسی زبان کشورش را به ما یاد بدهد،  کــلاً انگلیسی صحبت می کــرد!

توی همـین افــکار بودم که مــردی ۳۵ ساله به اسم «فـرهــاد» با دیدن من و حجابم فــــوراً شروع کرد به دست انداختن من و گفت: «حاج خانم کلاس بســـیـــج برامون تشکیل نمیـدی؟! حتماً هر چهارشـنبه زیارت عاشــورا براهـه!!!»

من هم بهش گفتم چون واقعـاً «حاج خانم» هستم از این کلمـه بدم نمیاد ولی اگه دوست داری میـتونی بری عضو انجمن اسلامی اینجا بشی. گفتش نمی خــوایم شما برامون کلاس بــذاری و... اینقدر گفت و گفت تا اینکه یکی از پسر بچه های کلاس رو هــم پــررو کرد .

زنگ بعد به خاطر اینکه درس رو متوجه نمی شدم خانم معلم از فرهاد خواست بیاید طرف من بشینـه و درس را به من توضیح بده. چون فرهــاد و النــاز و المـیرا زودتر از گروه ما آمده بودند، بیشتر از ما در درس ها تســلط داشتند. متوجه شدم فرهاد بغیر از درس نگـاه بد دیگری هم به من داره.

 ساعت آخر هم با بچه ها بایـــد سر ایستگاه منتــظر مینی بوس می شدیم تا به خوابگاه برگردیــم. یک دفعه دیدم فاطمه و ساناز دارند با همدیگه جداگانه می رونــد. متوجه شدم ساناز ذهن فاطمه را با مــحــملات خودش شســته و به خاطر همیـــن فاطمه از روز اول کالج، جانب سـاناز را گرفتــــه بود. روز دوم کالــج (یعنی روز پنجم حضـــور من در اون کشـــور)، بچــه ها (برای تلافی) با من هماهنــگی نکردنـد و بی خبر به کالج رفتنــد. من هم تنـهای تنها رفتم سر ایستگاه ایستادم. طبق گفته های نماینده باید شماره ی مــورد نظر اون مینی بوس رو می خـوندم و ســوارش میشدم. من سوار شدم ولی اینقــدر که راننده ی مینی بوس، سریع مسافر ســوار و پیاده میکرد، یــــادم رفت کرایه ی خودم را بدم و اشتباهی ایستگاه دوم پیـــاده شدم. هـوا بارانی و سرد بود. احســاس کردم راهم را گــــم کرده ام.  به نماینــده مون آقای «ح» زنگ زدم. اون گفت که باید یه مینی بوس دیگه سوار شی و وقتـــی به مجســمه ای که اون طرف خیابان هست رسیدی همون ایستگـاه پیـاده بشی... من هم توی سرما و بارون در کنار دکــه ای منتظر اتوبــوس ایستادم. جوانــان خارجی از کنارم رد میشدند ولی هیچ کسی جرأت نداشت به من و نـــوع پوشـش من گیر بده. بعد از مدتی سوار مینی بوس مذکور شدم. تلفنی از نماینده راهنــمایی خواستم و وقتی مجسمه ی مذکور رو دیدم سریع پیـاده شـدم. از اون جا هم به سرعت از کوچه ای که نزدیــک کالـجــمون قرار داشت وارد کالـج شــدم.

حدوداً نیم ساعتی دیر کرده بودم... با عصبانیــت درب کلاس را باز کــردم و به هم خوابگاهی ها و همکلاسی ها گفتم عجب نامرد هایی هستید تو این مملکت غریــب حتی با من هماهنگ نکردید که با همدیگه به کالج بریم که الان من گم بشم.  فاطمه روش رو به طرف من کرد و گفت: «عزیزم، به ما ربطــی نداره که جور تــو رو بکشــیم...» (ایــن، همون فاطمه بود که روز اول یکــی از چمدان هاش رو به خاطر اضافــه بار روی بارهای من پرت کرد تا پدرم بعداً که بارهای منو فرســتاد مال اون رو هم همراه بارهای من بفرستــه!!!)

همون ساعت وقــتی از استادمــون سوال کــردم که متــوجه نشده ام، فــوراً فرهاد رو صــدا زد که بیایـد و پــیش من بنشینـد و من چون از نیــت فرهاد باخبــر بودم، گفتـم: «نه آقــای فرهاد... لطفاً شما سرجای خودتان بشیـنید. نمی خوام شما بیایید اینـجا.»  فرهاد روش رو به طرف من کرد و گفت: « منم همــچین خوشم نمیاد بیام پیش شما...»  وقتی از استادمون سوال کردم که این حرف دبلیـو است یا یو انگلیسی؟ فرهاد با عصبانیت موقع زنگ تفریح با صدای بلندی گفت: «خانم محتــرم، اول چشمهاتو باز کن درست ببــین بعـدش به مغــزت فشار بیار و سوال کن!! داری اعصابمون رو خورد می کنی...» با گفتن این حرفــش مصمّــم تر شـدم که واقعــاً برگردم ایـــران. همان موقــع به خواهرم زنگ زدم و او هم گفت مینا جـــای تو، تو اون کشــور نیست. مادرم هم می گفت برگرد و با خواهــرت به کشوری بهـــتر برو. فقط پدرم مخالفت میکرد که نباید برگـردم...

ساعت بعد سر کلاس اینــقدر سکوت کرده بودم که «سیـنا» همکلاسی ۱۷ساله ام با تعجب پرسید: «چرا اینقدر ساکت شدی؟!»

 هرچی به پدرم زنگ می زدم جواب تلفــن هایـم رو نمی داد و حتی جواب پیغام هایی که از طرف برادرم براش می فرستادم... با گریه به مادرم زنگ میزدم و ازش میخواستم که برگردم. مادرم میگفت برگرد... ولی من می گفتم به شـرطی برمی گــردم که بابا راضی شـه و سرکوفتی در کار نباشه و من رو به کشـوری بهتر و انگلیسی زبان بفرسته...

روز بعد با دودلی رفتم سرکلاس و نیــم نگاهــی هم به فرهاد نینداختم. فرهاد که از روزهای قبل می گفت: «کی از این کشور می روی تــا از شـــرّت خلاص شـیم؟» حالا میگفت «مـوندنی شدی یا رفتنی؟؟» من هم به اون گفتم: « از شما به خاطر رفتــــار اون روزتون خیلی ممنون و متشکرم که باعث شدید من روی رفـتنــم مصمـــم تر شـم...» ناگهان فرهاد از جاش بلند شد و اومد نزدیک من نشست. چون میدانستم چه جور آدمــیه بهش گفتم اگـه نزدیک من بشی و بخواهی کوچک تریــن دســت درازی به من کنی می زنمت... اون هم ترسید و گفت: « من چکار به شما دارم...» (مثلاً اومـــده بود عذرخواهــی کنه...)

 فرداش بعـــد از کلی زجر و عــذاب، نماینــده مــون آقای ح من و سانــاز را برد فروشگاهی نزدیک خوابگاه که وسایلی که همراه خودمون نیاوردیــم را بخریــم. من یه کتــری برقی ارزون تر خریدم چون در وسایلم نوع مارک دارش را قبلا خریده بودم ولی ساناز میخواست گرون ترین جنـــس را انتخاب کنه. بعد از خریــد رفتیم خوابـگاه. وقتی آب شیر را توی پارچ ریخـتم هـر چی شن و سنگ بود فـوری تصفیــه نشده از فیلتــر رد شد. حتی نمیشد آب خوابگاه مون رو خورد. آبی زرد رنگ و تلخ مزه و شن دار بــود... بچه های اونجـــا یا آب معدنی می خریدند یا آب را می جوشونــدن. آب رو یه بار جوشاندم و تصفیــه کردم ولی باز هم رنــگ زردش و شنـی اش نمــی رفت.

با اســـترس از ساعت ۲ نصفه شب به درس خونـــدن تا ساعت ۷ صبـــح می پرداختـم ولی بخــاطر اینکه کتاب های کمک آموزشــی زبان، همراهـم نبود و در ساکهایم جا مانده بود و از هر کســی هم که کمک می خواستم به من کمکی نمی کرد، هـرچی می خواندنم از این زبان سخت با اون حروف الفباش که برعکــس انگلیسی معنا میشد هیچی نمی فهمـــیدم.

همــان روز هـــم استادمــون بخاطر شیــوع آنفولانـــزا به جای کالــج قرار شده بود در یکی از اتاقهای خوابگاه، کـلاس رو برگزار کنه! رفتــم تو لابــی خوابگاه و بعــد وارد یکی از اتاق ها که شبــیه کلاس بود شدم. زنگ تفریح اومدیـــم بیرون و پسـری رو دیدم که تازه از ایران اومده و قرار شده بود با ما همکلاســی بشه... ازش پرسیـــدم: «تو پشیـمون نیستی این کشور اومــدی؟» گفت: « راستش مثل سگ پشیمــون شدم... ای کاش به جای اینجـا می رفتم مالزی...» ولی بعد جلوی بچه ها نشست تعریف کرد از دیســکو ها و مشروب های ارزون اینجــا. (عجبا! تازه یــه روز اومده رفتــه بود کــجا!)

وقتی ساعــت های آخــر کلاس بود، استاد ما هر درســی که می داد پای تابلو می نوشـت و انتظار داشت این مبحث های طولانی رو فوری ما همون جا از بــر کنیم. خیلی ها متوجه نــمی شدند. من همه ی چیزهایی که پای تابلو نوشته بود رو در دفترم داشتم می نوشــتم و از المیرا تلــفظ هاش رو می پرســیدم. یهـــو خانم معلم فــوری سرم فریاد کشید که مــــینـا تکایلـفت رو انجام نمیدی و درس نمی خونی و از این حرفها... من هم بهش گفتــم: «چـیه یه هفته بیشـتره که اومدم اصلاً اینجا وقت همش کم میــاریم... من اصــلاً دو دل هسـتم اینــجا اومــدم...»  بعد خانــم با عصبانیت شروع کرد حرف زدن. حالا ما فکر کردیم عرایضــش تمام شده و داشتیم مشق هامون رو می نوشتیم که دیدیم داره جوک تعریف میکنه (البتــه به زبان اجدادی و مـادریـــش) و نــقش سه تا شخــصیت رو هم اجرا میکنه. و آخرش همه اینها رو به من چسبــوند. یعــنی از اینـــجا به بعدش رو به انگلیسی می گفت و اسم منو می آورد. به فرهــاد گفتم: «این جوکی که مثال زد منظورش من بودم؟»

فرهاد گفت: «پس چی ؟ فکر کردی با کـی بود؟» همون موقــع الناز هم که خیلی ازش متنفر بودم با اون رفــتار آزار دهنده اش به من گفــت: «ببین خانمی مگه تو درس نمی خونی و...» (مترجم شده بود برای من!) منم بهش گفتم: «ببین النـــاز خانم! من خودم متوجه میشم خانم چی میگه. از روز اولی که من اینجا اومــدم مثل همین مادر بزرگها نشستی به نصیحت کردن من... شمـــاها یه دیکشــنری به من قرض دادیــد؟»  فوری فرهاد کتابـــش رو پاس داد به طرف من. گفتم: «نـوش دارو پس از مرگ سهــراب؟؟!»  دیگـــه اشک تو چشــمام جمع شده بود و چون دلم نمی خواست جلوی دشــمنام تحقیــر بشم وسایلــمو جمع کردم و از کلاس رفتم بیرون... موقع رفتــن گفتم امیدوارم بتونید دکـــــــــــتــــــــــــــر بشـــید...

برگشتــم توی اتاقـم و زار زار گریه کردم. زنگ زدم به مادرم. مادرم گفت باید همونجا بمونــی. من هم گفتم اینجا خیلی سخته. نمی تونـــم. همه نامردنــد و کمکی نمی کنــند. اگه نتونــم اینجا رو تحمل کنم نابـــود می شم.

روز دوشنبه هم سر کلاس نرفتم و چون دو دل بودم و تکلیفم مشخــص نبود. این رو هم بگم که اتاقـی که من رفته بودم یه اتاق دو تخته بود با تختی دوطبقه. که حمام و دستشویی افتــضاحی داشت! به خاطر اینکه میخواستم تا آخر سال تنها باشــم باید ۵۰۰  دلار دیگه بابت اون اتـــاق میدادم و از طرفی نماینده مون یه بار اومد بهم گفت: «با اینکه ۵۰۰ دلار میدی ولی تضمینی نیست که وسط سال هم دانشجوی جدیدالورود نیاد تو اتاقت. پس بیا برو تو اتاق یه تخته و ۵۰۰ دلار رو بابــت اون اتــاق یـــه تخــته بده...» منم گفتم: «خـب، هزینه کالج مون رو با خوابگاه گرفتید چرا دیــگه من باید بابت اون اتاق یه تخته بازم پول بدم؟»  اون هم جواب داد که اتاق مال کورس های بالاتر بوده. خلاصه ما که نفهمدیدم دروغ و راستش چیه؟! به هرحــال تو شک و دودلـــی بودم. متاسفــانه بعــداً مجبـــور شدم دوباره به یه اتـــاق یه تخته نقل مکان کنم و مجدداً اون مبلـغ رو به خوابگاه بـــدم.

یه شب دیدم بچه ها می گن که قصد دارن برگردند ایران... من هم تا فهمیدم گفتم خوبه من هم برگردم. البته چند روز قبلش هم خواب دیدم که دارم با خوشحالی برمیگردم ایران... ولی فکر نمی کردم به این زودی هـــا بتونم برگردم.....

روز بعـد با پدرم صحبت کردم و اون گفت: «اگه میخوای میتونی سر بزنی تا روحیه ات عوض بشه. حرفی نیست... » توی شک و دو دلی و تردید بودم... هم سرمای سختــش رو نمی تونســتم تحمل کنم و هم افراد نامـرد ایرانی رو... شب ها به زمین اتاقـــم خیره می شدم و اشک می ریختـــم و به خودم می گفتم اینجا همون جایی بود که سال ها تو رویاهــات دنبالـش بودی؟

 روز بعـدش از ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۵ بعداز ظهر توی کالج نشستیم تا کارهای مربــوط بــه ویــزا رو برامون انجام بدن و روز بعــدش هم از ۱۰صبح تا ۳ بعدازظــهر منتــظر نشستیم تا ویــزامــون رو تحویل گرفتیم... نمی دونم چی شد که با همین افکار تونسـتم بخوابــم ؟!!

شب های اول که اونجا بودم، موکتی در کار نبـــود بلکه یه کف پوش خیلی کثیف کف اتاق پهن شده بود.  من هم جـلد پتــویی که با خودم آورده بودم رو روی زمین اتاقم پهن میکردم و روی اون سـجــاده ی نمازم رو میذاشتم و با قبله نمــایی هم که آورده بودم جهت قبــله رو معیّـن کرده بودم. خیلـــی نمــاز خوندن توی تنهایــی و دیــار غربــت می چسبید. برای رفتن به یه کافی نت هــم بایـد راه زیــادی را توی اون سـرما طی می کردم.

ولی چیــزی که آزارم می داد صدای رقـــص و پایـکوبی دختــرها و پسرهای خارجی بود که از اتاق روبرویــی بــه گوش می رسید.  گاهـی از اول شب شروع میشد و گاهی تا ۴ صــبح هم ادامه داشت!!! توی خوابگاه، فقـــط سه نفر حجاب داشتیم و نماز خون بودیم. مـن، فاطمه و رضــوان.

 با ایــن وجود من تنهایی نشستن و فکر کردن رو بـه نشــستن توی جمــع اون دختر و پسرهای عقـــده ای ایرانی ترجیـح می دادم. من با بی حجاب و با حجابش حرف می زدم ولی مـرد متأهــل و  ۳۵ ساله ای مثل فرهـــاد که نمی تونست حجاب منو تحمل کنه، از روی دشــمنی، با حرفهایی که پشت سر من زد باعث شد ذهن همــه ی دخترها و پسرهای خوابـگاه نسبت به من تغییـر کنـــه و حتـی کاری کرد که کوچکتــرین پسر خـوابگاه اینقدر پررو بشــه که حرفهای ناجــوری به من بزنـــه.

از اون موقــع به بعد تصمیم گرفتم با هیـــچ کدوم از افراد خوابگاه کوچکترین برخوردی نداشته باشم. روزهای اول فاطمه می اومد پیش من و توی اتـــاق من نماز می خـــوند ولی روزهای بعد که المـــیرا و ســاناز تاثـیرات خودشون رو کم کم روی فاطمه گذاشتند، روابطــش رو با من کمــرنگ تر کرد. البتــه رضوان و فاطمـه حجابشون رو با کلاه رعایت میکردند ولی هیچ کدومشون مثل من این قدر متـعـصب به حجاب نبودند.

چندی بعد بخاطر آنفــولانـزای خوکی ما رو 3 هفـــته تعطیل کردند و دوباره به ایـــران عزیـز برگشتم.

اونجا که بودم از استرس تا صبح بیدار بودم و الان که ایران اومدم بازم نمیتونم بخوابم. احساس میکنم نه به اینجا تعلق دارم نه به اونجا.

   اینجا احساس خیلی خوبی دارم ولی حیـــف نمی تونم باز هــم به اینجا دل ببندم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق  |