دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

همـه ی ترجـمه های من

 

  اولیـن باری که با مقولـه ای به نام «ترجـمه» دست به گریـبان شدم، هفـته ی اول دانشگاه بـود و در کـلاس «بهـداشت جامعـه».  طبق عادات مرسـوم اساتید کــه همیشه جلسه ی اول را به گربه کشـتن های دم حجله، اتمـام حجت ها و ذکـر تکالیفِ دانشـجو اختصـاص می دهند، استادِ این درس یکی از این تـکالیف را «تـرجمه های مقالـه های علمی» عـنوان کرد. این اولیـن بار بود که واژه ی نامأنـوس «مقالـه» به گوشم خطور می کرد. از بیانیـات استـاد همین قـدر دانستیـم که: «مقـاله چیزی است که باید آن را در پایگاه های علمیِ اینـترنت ســرچ نمـاییم.» ولی باز به مشکل دیگری برخـوردم. حالا «اینـترنت» و «سِـرچ» چیسـت؟!

 

  علی أی حال، به چند گروه تقسیـم شدیم که اعضای هر گروه می بایسـت بار ترجمه ی قسمتی از مقاله ای خاص را به دوش می کشیدنـد. سهم من نیز، صفحات 4 تا 12 یک مقاله ی لاتیـن و مجهـول الهویـه بود. از آن مقالاتی که بایـد نویسندگانش را رو در رو می دیدیـم تا از معنی برخی لغات مهجـور و شگفت انگیز آگـاه می شدیم. از همان شب پا به پای یک دیـکشنریِ دیـرینه (که از میراث خانوادگی مان محسوب می شد!) دست به کار شدم تا اینـکه سرانجـام ترجمه ی آن مقاله در حالی که نفهمیدم نـام یا حداقل حرف حسابـش چه بود، پایان پذیرفـت! زمـان تحویل تکالیف به استاد بـود کــه متوجه شدم این برگه ها که ما آن قدر به خاطرشان دود چراغ خـوردیم، چندان هم مورد استفاده ی علمی قرار نمی گیرنـد اما مورد استفاده ی «ابـزاری» چرا! به عنوان مثال، استاد می توانست از آن تعداد کاغذ باطله، به عنوان «زیر کتـری»، «شیشه شفاف کن»، «دم کـنی» و... بهـره بـگیرد!

 

  ترمی نبود که از عملیات ترجمـه معاف باشیم. عده ای از همان آغـاز نمره ی ترجمه را بی خیال شدند و به گفتـه ی خودشان: «مهـرمان حلال، جانـمان آزاد!» اما من آدمی نبودم که بی تـفاوت از کـنار نمره ی مفت بگـذرم! مدتی بعد دیدم که خـیر... مثـل اینـکه اغلب اساتید رغبت چنـدانی در مطالعـه ی دست نوشته های گوهربار ما از خود نشان نـمی دهند! از همین رو، تصمیم گرفـتم از روش ترجمـه ی تحت اللفـظی در کنار خوردن دود چـراغ فاصله بگیرم و ابـتدا حدس بزنم که مقالـه ی مورد نظر در چه بابی نوشـته شده است. از ایـن طریق، بدون کوچک ترین نیـازی به دیکشنـری، آنچه را که از مقاله می فهمیدم روی کاغـذ پیاده می کردم! کما این که دست نوشته هایـم گاهی درون مایه ی طـنز پیدا می کرد و حتا در آن به اکتشاف فرضیه های عـلمی جدید دست می زدم! در مواقعی هم از این روش ابداعی ام احسـاس گنـاه می کردم ولی خب... این روش هر چقدر هم که «کلک رشتی» تلـقی می شد می ارزیـد به اقدامات ننگـینِ بسیاری از همکلاسی هایم که با قدری سر کیسـه شدن، افتـخار ترجمه ی این مقـالات وزیـن را به مترجمـان بازاری می دادنـد!  

 

  با مراجعـت به تـرم های بالاتـر، به حجـم ترجمـه ها افزوده و از بار ایـن «احساس گناه» ها کاسته می شد! برخی اساتـید که گویا از تلنبـار کـردنِ خروار ها کاغذ ترجمــه درمانده شده بودنـد، متـذکر شدند که زیـن پس آنها را به ایمیـلشـان ارسال کنیـم. اینـجا بود که بر حسب اتـفاق سایتِ گوگل متـرجم را از گـور یک سایت دیگر بیرون کشیـدم. سایـتی که باعث می شد دیگر از ترجمه های دروغیـن عذاب وجدان نداشتـه باشیم و جا دارد همیـنجا به نوبه ی خود، به تمام دست اندر کـارانش خسته نباشید گفـته و آرزو کنـم خداوند در دو دنیـا به آنها عوض دهد! این سایت، متـرجم خوبی بود اما در «ویـراستـاری» قدری تـنبلی اش می آمد و خودمـان ناگـزیر می شدیم از خود ویـرایش در کنـیم! به جمله ی ناسلیـس زیر که نمونه ای از ترجمـه ی این سایت (با موضوع عوارض دیالـیز) بـود، توجه بفرمـایید:

 

   با پیشرفت فراوان دستگاه دیالیـز تغـییر در عوارض شده است

 

  که من جمـله ی فوق را به این شکلِ سلیـس می ویـرایشـاندم: با ظهور تحولات و پیشـرفت های فراوان در دستگاه دیالیـز، طیف بالینی عوارض دیالیز نیز در نوع خود تغیـیر یافـته است! بدین ترتیـب، حاصلِ این ویراستـاری ها مقاله های علمی جدیدی بـود که اگر در جوامــع علمی مطرح می شد، بی شک جوایز نفیـسی را در جشنـواره های داخلی و خـارجی دریافت می کـرد! اما مدتی بعد، حال و حوصـله ی ویـرایش را نیز از کف دادم و همان شکل ویرایـش نـشده را تحویل استاد می دادم تا سعادت ویرایش نصیب خودش شود!

 

  حسن ختام این پست را به جملاتی اختصاص داده ام که همه تان دوست دارید بشنـوید. بی زحمت قبل از مطالعه اش چهره ی من واقـع در گوشه ی وبلاگ را شطرنجی نمایـید!:

 

مـن شدیداً نادم و پشیمانـم و قول می دهم دیگر از این کارهای بد بد نکنـم. ما را اغفال کرده اند! جا دارد در پایـان برنامه از اساتید دلسوز و مهربـانی که از کاربرد های مقاله تـنها «ترجـمه» اش را یاد مـان دادند، تـقدیر و تشکـری به عمل بیاورم!

 

 

پی نوشـت:  در رأی گیـری برتـرین وبلاگ های فصل کانـدیدم کرده انـد. آیـا کسی هست که مـرا یاری کنـد؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  | 

تـریـن ها

 

  در جایی که ما مشغول علم انـدوزی هسـتیم آدم های زیـادی رکورد هایی در گیـنس را شکسـته اند و متـأسفانه فقـط کشف نشده انـد!

 

نادر تریـن کارمند ها:

 

  یادم هسـت جوان تر که بودیـم به افتـخار ورودمان به دانشگـاه، آقای جـوانی نیز در واحد «آموزش» دانشکـده، کار خود را شروع کـرد که عشق و علاقه ی وافـری به قشر دانشجـو داشت. اگر سایر همکـارانش در مسیر دانشجـو سنگ قرار می دادنـد، ایـشان از تختـه سنگ و صخــره کمـال استفـاده را می برد! گویـا دوست داشت حضور ما را تا سالیــان متمادی در این دانشـگاه و ایـضاً در کنـار خود احساس کند که چنیـن «کار راه ننــداز» بـود. تـوانایی بالقـوه ای نیز در به کار بردنِ عبـارت «به من ربطی نـداره» داشـت که در ابتـدا یا میانـه ی درخواسـت های دانشجویان از خود بروز می داد!

 

  از دیگـر عجایب موجود در این دسته از کارمـندان جلیـل القـدر این است که روی فریـضه ی «حذف دانشجـو» تعصب خاصی دارند و آن را حیاتی برای ثبات دانشگاه می پنـدارند! چندی پیش کـه از واحـدِ آموزش دانشکـده ی دیگری، برای اطـلاع از تاریخِ یک عدد امتحـان، بازدید داشـتم، افتـخار آشنایی با مسئـول آنجـا را پیدا کـردم. اگر مسـئول آموزش دانشکده ی خودمـان با ملاحظه ی لیست حضور و غیـاب به تعداد غیـبت های هر کسی پی می برد، مسـئول آموزشِ ایــن دانشکـده، تـنها با یک نگاه به چهـره ی دانشجویان می فهمیـد که هر کدام چنـد جلسه غیـبت کــرده اند! این کارمنـدِ علـم الیـقین نیم نگاهی به من انـداخت و پس از اظهـارِ این سخن که «غیـبت های شما از حد مجـاز خارج شده» اطلاع داد که هنــوز برنامه ی امتحـانات قطعی نیـست. یکی هم آنجـا نبـود که بگـوید به خدا سوگنـد در کنـار واکـاوی و موشکافیِ دقیـق لیست حضور و غیاب ثـواب دارد فکری هم به وضعیـتِ «الاغ انـدر الاغِ» تاریـخ امتحـانات در واپسیـن روز های تـرم کنیـد!

 

  و آخ... کـه اگر بدانیـد چقدر برقـراریِ ارتباط تلفنی با ایـن عزیزان دشـوار است! برای ایـن امر شدیـداً به یک منـشی تمام وقـت نیازمـندیم. علاوه بر ایـن، دیگر عادت کـرده ایم که با هر تـماس تلفنی به آموزش از آخـرین «پـاس» یا «مـرخصی» های کارمنـدانـش مطلـع شویـم!

 

نادر تـرین نگهبـان ها:

 

  در تعریـف «نگهبان» آمـده است: کسی که مسئولیـت حراست و مراقبت از شخص یا چیزی را بر عهـده دارد. اگر این مسئـولیت ها را به توان 4 برسانیـم شخصیت نگهبان های دانشگاه ما آشکار می شـود!  دیگـر به حضور نگهبان هایی خــو گرفـته ام که هرگاه پـا در حیـاط دانشگاه می گـذارم، با ورود یک موجود غـریـبه پیـام هایی به مغزشان مخابره می شود و واکـنشی نشان می دهنـد و می پرسنـد: «هووووووی آقـا؛ کجـا؟ با کی کار داری؟!» (لازم به ذکر اسـت مقصـود آنان از «هوووووی» همان «صبر کن» است) گمان نمی کنـم اگر کسی به دمـانس و آلزایمر وخیـم هم مبتـلا باشد، با مشاهـده ی هر هفتـه ی من در دانشگاه آن سؤال کــذایی را تکرار کند و کارت شناسایی بخواهـد!

 

نادر ترین قوانیـن:

 این تازه یک چشمـه اش بــود!!!

  هنوز هیـچ متـفـکری در طول تاریخ نـتوانسته است به طور قاطـع بگویـد که مسئولیـن و رؤسـا قـوانیـنِ آمــوزشی دانشگاه را از کجـای خویـش در می آورنـد! در اینجا هر مسـئولی که شب می خُـسبـد، صبح از خواب بیـدار می شود و ناگهـان احساس می نمایـد باید قوانـین جدیدی وضع کنـد! بنا بر عقیده ی عـدّه ای، شمار بسیاری از این قوانین در مـلاء «از ما بهـتران» به تصویب می رسد! تصویـر روبـرو اگرچه هر بنی بشـری را به خنده وا می دارد اما نمونـه ی مستـندی از قوانیـن حاکم بر یکی از دانشکـده های مقـدس ماست که طبق آن «استفاده از تـلفن همراه» همانـا به هر نحـوی منجـر به «غیـبـت خوردن» دانشجوی مادر مرده می گردد. با این حساب چنـانچه دانشجـویی چهار مرتبـه در کلاس به تلفـن همراه خود وَر رود، چهـار تا غیـبت خورده و قانـوناً از آن درس حـذف می گـردد! البـته نیـاز به توضیـح نـدارد که این قـوانیـن، عمـراً شامل حالِ دانشجویـانی از نــژاد های «نـور چشمی سانـان» و «آقـازاده سـانان» نـمی شود!

 

نادر ترین اساتـید:

 

  در ایـن بخش از اطاله ی کـلام پرهیـز کرده و شما را به مطالعـه ی پست قبـل دعوت می نمـایم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  | 

بالاتـر از گل بــش نگیـد ، یه وقـت "آقـا" بـدش میــاد! *

 

  هفته ی دوم شـروع کلاس های ترم پنـج بود و درست روز اولِ حضـور من در کلاس های دانشکده. ساعت اول «آمار» داشتیم. درسی که تا آن هنگام نمی دانستـم گره از کار دنیایمـان می گشـاید یا آخـرت؟! ایـن درس در اصل «آمار حیاتی و روش تحقیـق در پرسـتاری» نام داشت  که مـا برای سهـولت به همـان واژه ی مختصـر مفید «آمار» بسنـده می کـردیم!

 

  الـقصـه، استاد پس از انجـام حضور و غیـاب، نام من را بلند صـدا زد یعنی این که هم اکنـون باید آماده ی پـاسخگویی به سؤالات درس جلسـه ی گذشته باشم. پیش از آنکه بخواهد اولین سـؤال را بپـرسد به نشانه ی تسلیم دست بالا کـردم و گفـتم: «استـاد! من هفتـه ی پیش نبـودم، نه اینـکه تق و لـق بود... واسه همون» با چشمانی مثل ارزق شامی، نگاه غضب آلـودی به من انـداخت. سکوت مهیـبی کلاس را در بر گرفـته بود. تا این که پس از چنـد دقیقه ایراد سخـنرانی با این موضـوع کـه «این که تـق و لق بود یه بحثه و این که دانشجو باید همیشه آمـاده باشه بحث دیگـر...» به ادامـه ی تدریس پرداخــت.

 

  روز های تـرم پنج یکی پس از دیگری سپـری می شدند و آهسته آهسته میانه ام با درس آمـار داشت بهبـود پیدا می کـرد. اما برایـم بسیار جای سؤال بـود که چـرا درس به این گوهـرباری، هر ساله این قـدر تـلفات دارد؟! روز امتحـان پـایان ترم این درس فرا رسیـد. سالـن امـتحان از خیــلِ دانشجـویانی که ترم پیش یا تـرم های پیش از این درس افتـاده بودند و آن روز قصد امتحـان مجدد داشتـند، با کمبـود صنـدلی مواجه شده بـود! خلاصه، به هر نحـوی بود خود را در سالن جا دادیـم. امتحـان که تمام شد، همچون شاخ شمشـاد جلسه را ترک و پـیش خود فکر کردم اگــر 20 نشوم بی تـردید نمـره ی 17-18 را خواهم آورد. و لکـن زرشک!...

 

  روز اعلام نمـرات بود که لیسـت نمـرات این امتحـان را به سینه ی دیـوار کوبانـدند. هیچ کس نمی توانست آن چیز را که می دید باور کنـد. حدود هشت نفـر (که بزنم به تخـته هر هشت نفر شان را آقایان تشکیل می دادنـد) بـه هیـئتِ افـتادگان پیوسته بودند و نام من رأس آن ها! نمـره ی بین الخــطیــن و درخشان -9- به طـرز ناجوانمـردانه ای به من چشمک می زد. در همان لحظه، آن نـطقِ مخـرّب و بیـجای روز اول در ذهـنم تکـرار شد: نه ایـنکه تــق و لـق بــود... نه ایـنکه تــق و لـق بــود...

 

  در نتیـجه به راز افتـادنِ خویش و دوستان همکـلاسی و سال بالایی از این امتحـانِ آسان تر از آب خوردن، پی بـردم. از قرار معلـوم، معیار نمره دهی آن استـاد علیرغـم امتحان پایان تـرم، میزان "دق و دلی" ای بـود که نسبت به هر کسی داشت. به فرض مثـال، بنده با آن تیکـه ی مذکور (نه ایـنکه تــق و لـق بــود...) مستحـق نمره ی -9- بودم و دوستی که در یک فـقره سر کلاس چرت زده بـود، برای -4- منـاسب می آمـد! با این فرض، صاحبـان 20 کسانی بودنـد که علاوه بر فعالیـت های درسی نمونه، استـاد را با پسونـدی کمتـر از «ارواحـنا فداک» مورد خطاب قرار نمی دادنـد که خدایی ناکـرده به سبیـل مبارک بربخورد!

 

  این جریـانات از قدیم الایـام در دانشکـده مان رواج داشت. بنابرایـن، من اولیـن کسی نبودم که آبا و اجداد آن استاد را مورد عنـایت قرار دادم! به عنوان مثال، در ورودی های بالاتـر، چهار نفـر که به زعم استاد بی نظم تر از سایرین بـودند، هرکـدام با نمره ی 9.75 از درس او افتادنـد و هرگز این 9.75 ها بدل به 10 نشـد! طبـق سنّـت و رسـم دیریـنه ی دانشکده ی ما، بعد از تعجب اساسی از نمـره ی آمـار، باید خیال «اعــتراض» را از سر بیرون می کـردیم چرا که فایده ای در بر نداشت و چه بسا که ممکـن بود نمره ی نازنین مان کاهش بیـشتـری هم پیدا کند! کما این که دانشگاهمـان از مال دنیا همـان یک استاد آمار را بیشتـر نداشت و اگر دانشجوی مفلوکی صد بار هم از این درس رد می شد، در مرتبه ی صد و یکم باز ناگـزیر بود آن را با استاد سابقش بردارد!

 

  ماجـرای افتـادنِ دو تن از دانشجویان به نام های علی و آرش بیش تر از سایریـن تکان دهنده بود! این دو دانشجوی پزشکی که گویـا به طریق دیگـری به استـاد آمار ابلاغ کرده بودند که بالای چشمـش ابرو قرار دارد، هر کدام از نمره ی -2- مستفیض شدند! و از آنجایی که کارشـان در این نمره گیر کرده بـود، راهی جز عـذر خواهی نیافـتند. به این ترتیـب با کلی دوندگی، دست بوسی و برو و بیـا آن استـاد را راضی کـردند تا امتحـان دیگـری ازشـان به عمـل بیایـد. علی و آرش به سوالات امتحان دوم بهـتر و صحیـح تر از امتحـان اول پاسخ دادنـد و در حالی که خیالشـان از بابت پاس شدن آمار تخـت بود، دوباره هر کدام با نمـره ی -6- مواجــه شدند!...

 

  پس با استـناد به ایـن وقـایـع تاریـخیِ هولناک، اعتـراض را بی خیـال شده و این درسِ طلسـم شده را مجـدداً در تـرم بعد برداشـتم. 6 ماه گذشـت. با استرس فراوانی از این که نکنـد با گذشت یک تـرم هنوز عقده هـای درونی استاد از تیکـه ی روز اولم شعـله ور باشد، به همراهِ هیـئتِ عظیمی از قربانیـان به جلسه ی امتحـان رهسپار شدم. این بار سوالات به شدت سخت طرح شده بود. استـرس به دو برابر حـد اولیه رسیـد! در حالی که می دانستم افتادنِ مجــددم حتمی است، مانند پزشک جواب کـرده ها با کشـتی های غرق شده ام از جـلسه بیـرون آمـدم. بعد از چند روز، با مشاهده ی نتـیجه ی امتـحان آمـار در سایت دانشـگاه دو عدد شاخ روی سرم جـوانه زد! درست می دیـدم. با نمـره ی 11 قبـول شده بودم. یازدهی که از صد ها بیست هم برایـم ارزشمند تر و دلچسب تر بود چـرا که خبر از رهاییِ دائمـیِ من از چنگـال یک مجنون متـواری شده از دارالمجـانیـن می داد! از ایـن رو، روز پاس شـدن درس آمـار را در تـقویم روز «تـولد دوبـاره» نام نهــادم!

 

  با شروع تـرم جاری، از گوشه و کنار خبر رسید که استـاد فوق الذکـر، دانشگاه ما را به مقصدِ دانشگاه دیگـری ترک کرده است. گویا در اینجـا رسالتـش را به پایان رسانده بـود و مراکز آموزش عالی دیگـر را هم بایـستی از وجـود خود بهـره مند می ساخت! حال بشـنـوید از ماجـرای یکی از دانشجـویان دانشگاهمان که قصـد عزیمـت به همان دانشگـاه مقصد را داشت! آن دوستِ نگون بخـت پس از کوشش های بی وقـفه، به محض اینـکه بـه نام مبارکِ آن استاد در لیسـت اساتید دانشگـاهِ جدیدش برخـورد بی درنـگ برای لغـو درخـواستِ انـتقالی اش و بازگشت به دانشگـاه مبـدأ اقـدام کــرد!

 

  دلم می خواست به حال شاگردان آینده ی استـاد آمار زار زار خون گریه کنـم! اما تـنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که همینجا از خـداوند منـان بخواهم به دانشجویان بینـوای آن دانشگـاهِ مقصد نیــز مانند دانشجـویانِ جان سخت ما توانِ مقابـله با استادِ مبـتلا به «دق و دلیــسم» را عطا نمـاید! آمیـن.

 

* عنوان این پسـت برداشتی آزاد از یکی از لایریـکس های جـدید «مرتـضی» است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  | 

«هــاله ی نــور»، ورژنِ 2010  

 

"سر"نوشت: نهایت تـقدیر و تشکـر را از دوستانی دارم که با اظهار تبریک یگانه روزمـان و نیز دو سالگی وبلاگ سخت شرمسـارم کردند. کلیه ی کامنت های پست قبل، به دست تـأیید و بررسی سپرده شد.

 

 

  «دروغ گویی*» اصولاً فعـل ناپسنـد و قبـیحی است بخصوص اگر از گونـه ی شاخ دارش باشـد! همه آن را گناه می دانیـم؛ حال آن که در مواقع لزوم از به کار بردنش هیچ مضـایقه ای نـمی کنیـم! در این برنامـه، توجه شما را به گوشه ای از سخنان افرادی منـتخب جلب می دارم. تـو خود حدیث مفصـل بخوان از این مجمـل:

 

- تمـام درآمدی که این تـرم از تدریس در کلاس شمـا گیرم می آید، سـرِ جمع 200 هزار تومـان هم نمی شود.

  (یکی از اساتید در جمعی از دانشجویان)

 

- هنـوز پایان نامه ام به اتمام نرسیده بود که به عنـوان هیئـت علمی دانشگاه مشغول به کار شدم.

  (ریاست اسبق دانشکده ای در مصاحبه با یک نشریه ی دانشجویی)

 

- رتبه ی من در کنکور دو رقمی بود امـا تـنها به صرفِ علاقه ی مادرزادی به پرستاری، این رشته را انـتخاب کـردم.

  (یکی دیگر از اساتید در یک جمع دیگر از دانشجویان!)

 

- من شب گذشته از غذای دانشگـاه تان تنـاول کردم که جای حرف نداشت.

  (متصدی امـور تغذیه)

 

- من ایرانی الاصـل هستم.

  (یکی از برادران افاغنـه ی چشم بادامی مشغول به تحصیل!)

 

 

* دروغگو (Doroogh goo): (صفت فاعلی مرکـب) بیان کننـده ی غیر واقع/ مقابل راستگـو/ کـذّاب/ دروغ زن/ کسی که واقعیت را برخلاف آن چیزی که هست نشان می دهد/ دشمن خـدا و کم حافظه / صفتی برای چوپان و  یا رئــیس جمهور/ عده ی کثیری در ادارات، دانشکـده ها و دانشگـاه ها!

  (از یادداشت های مرحــوم دهخدا)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  | 

تـولد یک وبـلاگ  

 

  16 آذر سـال 87 بود. روزی که درسـت با روز شهـادت تـلاقی داشـت. و همیـن تـلاقی شانس را با مسئـولین یار کـرده و با عدم برپـایی جشـن روز دانشجو سخت خـوش به حالـشان شده بـود. غلط نـکنم اگر خدا و ائـمه هم رضایـتنـامه ی کتبی می دادنـد، باز حضـرات تصمیم خود را پـیاده و از اظهـار حتی یک تبریک خشک و خـالی هم به ما اکیـداًً خودداری می کردنـد! شب خسـته از درس و کارورزی به خـانه برگشـتم. و بسی خسـته تر از فضای سرد دانشـگاه پشت میـز مانیـتور نشسـتم. بی اختیـار انگشـت هایم روی دکمـه های کیـبود لی لی بازی می کـرد:

 

ســلام؛ میثـاق هسـتم. دانشـجوی...

 

  شیرینـیِ همین چنـد جمله را چنـان زیر دنـدان هایم حس کـردم که تصمیم گـرفتم همان شب با ساخـت وبـلاگی در فضای لایـتـناهیِ این تر نـت (!)، دیگران را هم از شیریـنی اش محظوظ کـنم! برای وبلاگ نـام کاربـری «بـینش پرسـتار» را برگـزیدم تـا مأوایی باشد برای بیـانِ بیـنش و افکـار خودم که کمـتر می توانسـتم در نشـریه ای به همیـن نام در دانشکـده مان آنهـا را به زبـان بیاورم. و اگـر به فرض به زبـان می آوردم بایـد به دنبـالش زحمـتِ ضمیـمه کردنِ بیانیـه ی عذرخـواهی عمیـقِ خود از مقامات عالیـه را نیز می کشیـدم! از همـان هفته از سر بیکـاری با ادبـیاتـی نـاقـوی شروع به قلم فرسـایی کردم. (البـته نه اینکه ادبیاتم ضعیف بوده باشـد، بروز نمی دادم تا ریا نـشود!) با این امیـد که نوشـته هایم تا حدی مرهمی باشـد بر فرقِ شکافـته ی تمـام دانشجـویان هم سن و سالم. آن هم دانشجـویانِ رشته هایی مثل پرستـاری که در کنـار مشقّات سنگین تحصیل، آوار سنگین تری از ذهنـیت های غلط جامعـه را هم ناگزیـرند تحمـل کننـد. 

 

  وبـلاگ در سه روز اول نوزادی خود، صاحب اولین کامنت شـد. همچون مادری که از درآمدن نخستین دندانِ طفـلش ذوق می کند، بازش کردم و دیدم نوشـته شده است: «به! وبلاگ خوبی داری. به من هم سـر بزن!» از تعریـف آن شخص پیـرامون خوب بودن وبلاگم بسیـار مسرور و خوشحـال شدم و به پاسِ همیـن کامنـت مهرآمیز، به وبلاگ آن آقـای مهربان رفـتم. در کمـال ناباوری دانسـتم که آن آقـا، مجهـز به چیزی بوده که امروزه به آن «اِسپَـمِــر» می گویـند و همین تعریف و تمجـید را بـه کامنتـدانیِ دست کم ششصد الی هفتصد تـا وبلاگ مثل من ارسال کرده است!! با خونسـردی در جوابـش نوشـتم: «به! وبلاگ خــودت خوبـه و هفت جد و آبادت!»

 

  رفته رفته نوشتـه هایم رو به گرمی می رفـت و نـقطه نظرات دوستـان جدید کار و همتـم را برای گرم نگاه داشـتنِ مطالب مضاعف می کرد. یک ماه بعد، روزی از کنار دو هم دانشکـده ای دختر می گذشتم که اولی برگشـت و به دومی گفت: «وبلاگ این پسـره رو خوندی؟!» در آنِ واحد، دومی با آرنـج به کمـر اولی کوبـید، یعنی این کـه «آره ولی صـداشو در نیـار!». هر دو نفرشان همان تـرم فارغ التحصیـل شدند و از این حیـث هـرگز نـتوانستم به این راز سر به مُهــر پی ببرم که از کجـا آدرس اینجـا را به دست آورده بودند؟! یا نکند مـلائکه ای از جانب پروردگار بودند که مأمـوریتِ امیـدرسانی به من را داشتـند؟! و این تـازه آغاز ماجـرا های وبلاگ بــود...

 

  روزی از روز های خــدا یکی از همکـلاسی های قلدر که در گوشه ای از خاطراتم به گوشه ای از پلیدی هایش اشاره کـرده بودم، سد راهـم شد و با اعـتراض به آن نوشتـه های عین حقیقت، گریـبانم را مانند ضریـح امامـزاده چسبـید! من او را با تمام پلیـدی هایش بخشیـدم اما انگـار او به بخـشایـندگی من نـبود. فردای همـان یکی از روز هـای خدا، خـبر رسید که دوست قـلدر به اتـفاق نوچـه اش، لیـنکِ مستقـیم وبلاگ را بر کف دستـانِ پر مهـر حـراست قرار داده است! بعد از آن واقـعه، شاهـدِ حضور گشت نامحـسوسِ حراست را در لا به لای پُـست هایـم بـودم و آخرش هم نفهمیـدم در یک وبلاگِ نوزاد و شیـرخواره به جستجـوی چه چیزی بـودند؟! چنانچـه حکیمی فرزانه فرمود: «گشـتم نبود، نـگرد، نـیست!» دمادم منتــظر بودم تا از حـراست با من تمـاس بگیرند و دعوتـشان را برای پاره ای از توضیحـات اجابـت کنـم اما خبـری نشد. از قرار معـلوم خودشان هم فهمیـده بودند که یک وبلاگ نمی توانـد امنیـت ملی را تهـدید کند! و فـقط از طریـق چند واسطه به گوش من رسانـدند که «اگـر خیـال فارغ التحصیـلی نـداری حتمـاً به وبلاگ نویـسی ادامه بده!».  شاید آن روز که این وبلاگ لـو رفت هرگـز فکرش را نمی کـردم که روزی برسـد که به قـدری با همان آقای قلـدر صمیمی شوم که نـتوانم دوری اش را تحمـل کنـم. و پـیدایش هـمین آشـتی را از برکـات این وبلاگ می دانـم!

 

  عادتی که معمـولاً با آن دست به گـریـبان بودم این بـود که دانـشجوی جدیدالورود یا مهمـان در اولیـن مواجهه با من پرسـشِ مشترکی را به کـار بـبرد و آن اینـکه «ببـخشید، شمـا میثـاق نیسـتید؟!» سرانجـام تابسـتان سال جاری، وبلاگـم برای نخسـتین بار به درجه ی رفیـع «هــک» نائـل آمد! بعد از انـدکی تحقیق به این نتیـجه رسیـدیم که نـقص فنی موجـود دسته گـل خـودِ بلاگفـا بوده و متـأسفانه هنـوز آن قدر سرشناس نشده ایم که یک بخت برگشـته هوس هک مـا به سرش بزنــد!

 

  وبلاگ، کـانال ارتـباطی خوبی را میـانِ من و دیگـران ولـو همان هـایی کـه ازشـان دل چندان خوشی نـداشتم، ایـجاد کرده بود. و به فرخـندگیِ همین ارتـباطات (مشروع!) به باور های اشتـباه و قضاوت های زود هنـگامم پی بــردم. این اسـت که با گذر این سال ها تمـامشـان را خانـواده ای منسـجم می پنـدارم که دو سال اسـت زنـدگی مان را زیر یک سقـف آغـاز کرده ایـم. نمی دانـم تا امروز چند درصـد از رسالتم را به پایـان رسانـده ام امـا وقتی می بینم که نوشـته هایم حرف دلِ بسیاری از هم قـطار هـایم است (نه از دیدگاه خودم که از دیدگاهِ بسیاری از صاحب نـظرانِ خودی و دشمـن) احسـاس نیکویی به من دست می دهـد.

 

  چقــدر دوست داشتـم در چنیـن روزی تمـام دوستـان مجازی و غیر مجـازی را به جشـنی فـرا می خـواندم و فـوت کردن شمع های کیک این جشن را هم بر دوش آنهـا می نهــادم. کیکـی که با کرم کارامل رویـش مرقوم شده است: دانشگـاه در گنجـه! دو سالگی ات مبـارک.

 

  و چقـدر دوست تـر می داشتـم که در حاشیه ی مراسـم کیک خـوران، پشتِ تریـبون قرار می گرفـتم و می گفـتم: زیبـایی این وبـلاگ تـنهـا به حضور شما بود و بس. شمـایی که به راکبی تازه کار آموختـید که با دیـدن چند دست انـداز نبـاید از این جــاده ی طویـل پا پـس کشیـد. می دانم که رونـق این وبلاگ تنها حاصل بازی من نیست. عوامل بسیاری هستند که از پشت صحنـه مرا یـاری می کنند. و اگرچه همه فـقط بازیگر را می بینند اما هرکس اگر قدری دقیـق بنگرد، آنها را نیز خواهد دید که شاید حتی بیشتر از بازیـگر زحمت می کشند و به او نیـرو و دلگرمی می دهنـد. خوشحـالم که در روز هایی که از هیئـت تحریریه ی نشریه ی «بـینش پرستار» جـدا شده ام، به همان شکل با «بـینش پرسـتار» شخصی ِخودم سرگرم هسـتم.

 

  در پایان، دسـت تک تکِ خواننـدگانم عــلی الخــصوص آنهـایی که شماره تلفن گذاشتنـد و تک زنگی هم برایشـان نزدم، آنهـایی که شماره تلفن خواستند و ندادم، آنهـایی که شجره نامه خواستـند و نگفتـم، آنهایی که لیـنکمان کـردند و لینـکشان نکــردم، دعوتـنامه فرستادند و رد کردم، آنهایی که مطالب اینجـا را در جرایـد خود منـتشر کردند و با بی تـفاوتی من مواجه شدنـد، آنهایی که تیکـه انداختند و جواب هایی در حد خودشان ندادم و... را به حــلاوت و گــرمی می فشارم! و سعی دارم زین پـس با مطالبی بهـتر از قـبل وقـت گرانبهایشان را تلف کنـم.

 

بعـد التـحریر: تولـد شناسنامه ای این وبلاگ به واقـع 16 آذر است. لکـن به احتـرام آغار ایام محرّم یک روز جـلو تر به اطـلاع دوستـان و آشنایـان رسیـد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  | 

برخـورد نـزدیـک از نـوع «سـهراب»

 

 

اهـل وبلاگم

سِـروِِرم ایــرانی است

پـروفـایـلی دارم، خُــرده پـُستی، سر سـوزن لـینکی

گودری دارم، خوب در نـوع خودش

بازدیدی، رفـته تا مــرز هــزار

و کامنـتی که در آن می گویــیم:

از همه شادی ها، از همـه عادت ها

گریه ها از سرِ شوق، خـنده ها از تـهِ دل

 

من پـرستارم

مدرکـم یک دلِ سبز

می نـویسم ایـنجا، از کـارم

از همیـن دغدغـه ها

هر زمان وقت شود از تـهِ دل می آپـــم

توی پُـستم جَـرَیان دارد طنـز، جَـرَیـان دارد جـِــد

از همیـن گوشه ایـمیـلم پـیداست

هر کسی خوانـده مرا بس متـحول شده است!

من بــِلاگـم را وقـتی می بـندم

که خودِ عزرائــیل، گفته باشـد که «بـیا وقـت تمــام!»

من بــِلاگـم را، تا ابـد کنـجِ دلم سفـت نگه می دارم

مثـل الـطافِ شمـا!

 

 

بعـدالــتحریر: خبر آمـد، خبـری در راه است...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۲ آذر ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  | 

شب آفـتابی

 

  بعـد از جلسـات پیاپی با کانون شعر و ادب دانشـگاه، بنـا را بر این گــذاشتیم که در دکور ششمیـن شب شعر دانشجویی، «انـار» به کار بـرده شود. زحمت دکـور بر دوش بچه های پای ثابـت شب شعر افتـاد. و عنـصر اصلی مراسم یعنی «انـار» هم از من و دوسـتم التمـاس دعا داشت!

 

  مسیرِ میـدان میـوه و تره بـار را در پیش گرفـتیم و با چنـد کارتـُن انارِ خوش آب و رنگ به دانشگـاه بازگشتیم که یکبـاره خبـر دادنـد که از «بــالا» با طـرح انـار مخالفـت شده است. از سر ناچاری انار ها را به آغـوش فروشنـده اش بازگردانـدیم. چیزی نگـذشت که به ما مـژده دادند که از بـالا با طرح انـار موافـقت شده است و ما دوبـاره هلک و هلک راهی بازار تره بار شدیم و همـان کارتن ها را در حالی که با مشاهـده ی مایحتـوی اش آب از لب و لوچه مان روی سنگفـرش های خیابان می چکیـد، به محـل برگزاری رسانـدیم.

 

  مـراسم قرار بود فردای آن روز برگزار شود در نـتیجه سخت با ضیـق وقت دست و پنجه نرم می کردیم. تا پاسی از شب مشغـول آماده کـردن دکور بـودیم و در آخـر، دیگـر دربان ها هم می خواستـند با تهدیـد اُردنگی از دانـشگاه بیرونـمان بیاندازند!

 

   در حالی که از فرط خستگی رمق شعر خوانی برایمـان باقی نمانده بـود، مراسم موعـود فرا رسیـد. دکور انـار ها تکمیل شده بود و کمی آن طرف تر، در کنار جایگاهِ مجـری فانوس های کوچکی روشن کـرده بـودیم. اکثریـت قریب به اتـفاق مدعویـن و دانشجویان حضـور خودشان را به عمل آورده بودنـد! سپس مهمانِ برنـامه (علیرضـا بدیـع) از راه دراز نیـشابور سر رسیـد و کمی سپس تـر (!) مجری روی صحنه آمد و چند بیـتی از جناب حافظ قـرائت کرد. بعد از خاتـمه ی اولیـن شعر، مجری حضار را دعوت به شنـیدن شعری از من کــرد. بالای سن رفتـم. در مقـابل تعدادِ افـزونی گوشی در حال ضبط مشغـول خوانـدن شعرم شدم. چشم هایم در لابه لای انـبوه جمعیـتِ سر تا پا گــوش می چرخید و مخاطب خاصی را جستجـو می کرد. کسی که من تـنها به صرفِ حضور او در این مراسم شرکـت کرده بودم و او هــم تنها به صرفِ حضـور من شرکت نـکـرده بود! با دلی شکسته از اینـکه جای مخاطب شعرم خالی است به خوانـدن آن پـایان دادم و حضـار با تشویق گرم خود، من را با دو چشم ابری ام همـراهی کردنـد...  

 

  در حـدِ واسطِ برنامه، شاعر مهمان بعد از پخش کلیـپی از خودش روی سن آمد و در کنـار مجری و فانوس ها قـرار گرفت. با خوانـدن گلچینی از بهتـرین کار هایش جماعت را مستـفیض کرد! ناگهـان، مجری روال برنامـه را بـهم زد و از دو تـن از دوستـانِ شاعرش دعوت کرد تا در خدمـتشان باشیـم! یکی از آن دو به خوانـدن یک غزل بالای 18 سال پرداخت و ما از وحـشت ایـن که نکنـد دربِ شب شعـر را تختـه کننـد چاره ای نـداشتیم جز این که در دل خدا خدا کنیـم که زودتر شعرِ مورد دارش به انتهـا برسد!  

 

  سرانجـام مراسم در ساعت 4:38 عصر دوشنبه با چنـد شعر عاشورایی از شاعـران دیگر به پایان رسیـد. به عبارت دیگـر "شبِ" شعـر ما طبق معمـولِ هر ترم درسـت در دل روز پایـان یافت! در لحظات پایانی، تـنفس مجری بـینوا از دود فانـوس ها داشت مختـل می شد! البـته ما از همیـن که شعله ی فانوس ها سنِ دانشـگاه را به آتش نکشیـد، شکر گزار بـودیم! سالن داشت خالی می شد که دانشجـوی دختـری نزدیـکِ سن آمـد و دو تا از انـار های درشت را سـوا کـرد و برد! دلم نیـامد واکنـش نشان دهم و بگویـم «پـیشـته!»  ناگـاه، از آن «بالا» کفــتر آمد ببخـشید دســتور آمد که انـار ها را به خوابـگاه دانشجویی انـتـقال دهنـد. دکور برنـامه چنان با لب های بیننـدگان بازی می کـرد که در دقیقه ی 90 عـده ای آمدند و خواسـتند آن را جمـع نکنیـم تا برای مراسم روز بعـد هم از آن بهـره بگیرنـد. به این ترتیب، در وصال آن انـار های دست نخـورده ناکـام مانـدم!

 

 

  و حرف آخـر این که، به تمام دوستان عزیزی که در هماهنگی ها و تدارکـات به طرز فجیعی دبـاغی شدند، تا پرونـده ی ششـمین شب شعر دانشـجویی هم در خاطراتمـان بایگانی شود، خسته نبـاشید و پوستـتان (!) درد نکنـدی عرض نمـوده و دست هایشـان را با تمام وجـود به گرمی می فشـارم. البـتـه خانم ها از این قـاعده مستـثنی هستـند مگر آن که مجهـز به دستـکش باشند یا قدری کهـنسال! (که مورد دوم نـیز به حول قوه ی الهی در محیطی چون دانشگاه که تمـام نسوانش هیچگاه از 19 سال تجاوز نمی کنـند وجـود ندارد!)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق 

زغال فروش

 

  استـاد درس «آمـار» ترمِ گذشتـه (که به احتمـال قوی سوژه ی ناب پست های آیـنده خواهد بـود)، از دانشکده مان رفت و جای خود را در ترم جاری به استاد دیگـری داد که گویا بر خلاف آن قبلی سر به تـنش می ارزیـد! از اقدامات خداپسنـدانه ی این استـاد جدید همیـن بس که 10 نمره از 20 نـمره را به پروپـوزال نویسی دانـشجو اختصاص می داد. بنـابراین، بچه های سال پایـینی با حرکـتی گروهی برای ساخت پروپـوزال و ارائـه اش دست به کار شدنـد...

 

  در این میـان، گروهی از دخـتران هوس زرنـگی به سرشان زد و پروپـوزالـی حاضر و آماده را از استـادِ دیگری به چنگ آوردند و تصمیم به ارائـه ی همان در کلاس گرفتـند! روز کـنفرانس فرا رسیـد. گروه مـذبور در مقـابل نـگاهِ رضایت بار استـاد آمار ایستـاد و کنفـرانس خود را به پایان رسانـد با این تصـور که مطمئـناً کفِ استـاد از آن پروپوزال فوق العـاده بریده است! پس از پایان ارائـه، سگرمه های استـاد به درون هـم فرو رفت و اعـلام کرد که نویسـنده ی واقعی آن پروپـوزال، از خـود او یاری گــرفته است!!

 

*****

  گاهی با خود فکـر می کنم چه می شد که اگر «وضعیت پـرستاری کشور» نیز مانند وضعیت هستـه ای کشور از اهمیـت خاصی در حوزه ی سیاسی برخوردار بـود؟ با این فرض، لااقـل یک بخت برگشـته پیـدا می شد که به جان اساتید دانشکده ی مـا هم سوء قصـد داشته باشــد! والا!

 

 لینـک مرتبط: سوء قصـد تروریست ها به جان دو استاد فیزیک دانشگـاه شهیـد بهشتی  

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  |