دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

برخـورد نـزدیـک از نـوع «سـهراب»

 

 

اهـل وبلاگم

سِـروِِرم ایــرانی است

پـروفـایـلی دارم، خُــرده پـُستی، سر سـوزن لـینکی

گودری دارم، خوب در نـوع خودش

بازدیدی، رفـته تا مــرز هــزار

و کامنـتی که در آن می گویــیم:

از همه شادی ها، از همـه عادت ها

گریه ها از سرِ شوق، خـنده ها از تـهِ دل

 

من پـرستارم

مدرکـم یک دلِ سبز

می نـویسم ایـنجا، از کـارم

از همیـن دغدغـه ها

هر زمان وقت شود از تـهِ دل می آپـــم

توی پُـستم جَـرَیان دارد طنـز، جَـرَیـان دارد جـِــد

از همیـن گوشه ایـمیـلم پـیداست

هر کسی خوانـده مرا بس متـحول شده است!

من بــِلاگـم را وقـتی می بـندم

که خودِ عزرائــیل، گفته باشـد که «بـیا وقـت تمــام!»

من بــِلاگـم را، تا ابـد کنـجِ دلم سفـت نگه می دارم

مثـل الـطافِ شمـا!

 

 

بعـدالــتحریر: خبر آمـد، خبـری در راه است...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۲ آذر ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  |