درس آخـر
* (به یاد استـاد گرامی، مجـید احمدی)
تا به نکات درس اول نگاهی می اندازم، نکات درس دوم را فراموش می کنم. و چون درس دوم را هم مرور می کنـم، ریز نکته های درس سوم از ذهن من پر می کشد. بی خیالِ مروز نکته ها و سوالات شده، جزوه و دفـترچه ها را می بندم و منـتظر تقدیری می مانم که با امتـحان سخت استاد مقدر خواهد شد. همیشه انـزجار خاصی از این گونه فضا ها داشتـم. فضای اضطراب آلود آمیخـته با ترس. ترس از امتحان شفاهی، تـرس از افتادن از آخرین کارورزی تـرم. آن هم کارورزی CCU که گـروه های قبل، از امتحان پایان دوره ی استـادش با نام «روز قـتل عام» یاد می کردند. دقایقی بـیش به برگزاری امتـحان نمانده است. رنگ رخساره ی همگروهی ها خبر می داد از آشوب و توفان درونـشان. تمام این حالات یک معنی داشت: «تـقلا برای پاس کردن»...
استاد بی هیچ صحبـتی وارد کلاس می شود. مثل همیشه در چشم های عسلی اش نوری از جدیّـت می درخشد. یک صندلی را در کنار تـخته می گذارد و ردیف آخر کلاس را برای نشستنِ خود انـتخاب می کند. دست های گره کرده در میـان روپوش سپید، فـرم زیـبایی به اندامش می دهد. استرس بچه های کلاس شعله می گیرد. هرکـدام به یک دیگر صندلی مذکور را نشان می دهند و با اشاره به هم می فهمانند کـه: «این به معنای واقعی کلمه، همان صندلی داغ است!» استاد سخن خود را شروع می کند: «اولیـن داوطلب برای امتحان بـره روی صندلی بشیـنه» همه یکدیگر را نظاره می کنند. با گذشت ثانیه ها هیچ داوطلبی نمی رود روی صندلی بنشیند. روشن بود که توی دل ها چـه خبر است.
از میان جمـع، ناگهان یک نفر دل به دریا می زند و می رود به سمت صندلی داغ. در دل حلوا حلوایـش می کنم که توانستـه در این وانفسا قلب دوستانـش را نسبتـاً شاد کند! همکلاسی جوانـمرد روی صندلی می نشیند و انـتظار شنیدنِ اولین سوالِ استاد را می کشد. تا این که استاد می گویـد: «حالا برو سر جای اولـت بشیـن!» تا چشم بچه ها از این حرکت او حالتِ گرد به خود می گیرد، ادامه می دهـد: «همین مهم ترین درس امروز بـود...»
... حال، مدتی از آن خاطره می گذرد. عاقبت نسخه ی کارورزی آن استاد با نمره ی 15 پیچیده شد. اما هر موقع از کنار اتاقش در دانشکده ی پرستاری عبور می کنـم، پژواک صدایش در گوشم می پیچید: «همین مهم ترین درس امروز بـود...» نه تـنها مهم ترین درس برای آن روز کــه برای تک تک دقایق زندگی ِ من و آنـهایی که می خواهند یک عمر حرفه ی پر استـرس ِخود را با عشق سپری کنند. اما عشق کافی نیست! این درس یک کلیـد طلایی بود برای ورود به دنیای درونی پرستاری و دست یافتـن به این حقیقت که «شهامت» مکملِ اصلی عشق است و لازمه ی اصلی پرستاری. آری... «همین مهم ترین درس امروز بـود...»