دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

مسافر جنـوب

 

  تازه از مدرسه تعطیل شده بود. مثل هر روز گوشه ی خیابان برای اولین وسیله ای که دید، دست تکان داد. بعد از عبور چند ماشین، یکی شان ایستاد. دوید و بر صندلی جلو نشست و بی توجه به اطراف، مشغول چک کردن پیام های گوشی اش شد. ماشین بی معطلی حرکت کرد. با افزایش غیر طبیعی سرعت کمی دلهره در نگاهش نقش بست. ناگهان چیز عجیـبی را مقابل خود دید. دو دستی که قصد مسدود کردن دهانـش را داشت. نیروی ترس و اضطراب بیشتر از نـیروی آن دو دست زبر از حرف زدن و کمک خواستـنش ممانعت می کرد. هر ثانیه که می گذشت از قدرت دست و پا زدنش کمـتر می شد و دنیای اطراف درنظرش تیره و تـیره تر. تا سرانجام تیرگی مطلق همه جا را فرا گرفت...

 

  چشمانش را باز کرد. هنوز روی صندلی همان ماشین لمیده بود. اما اثری از راننده ی آدمـربا و همدستش کنار خود نمی دید. چشمش به ساعت که خورد، از تعجب مات ماند. از قرار معلوم 18 ساعت تمام، بیهوش مانده بود. خود را در اتوبانی ناشناس می دید و همین طور، شهری ناشناس... ترس و نگرانی ِِ 18 ساعتِ پـیش، دوباره غلیان پیدا کرد. حضور قریـبِ آدم ربا ها را حس می کرد و می دانست هر لحظه ممکن سر برسند. پس بی درنگ، از ماشین خارج شد و جلوی ماشین هایی که با شتاب می گذشتند، دست تکان داد. سردرد شدیدی داشت. شاید این عارضه ای بود بابت تأخیـر در مصرف انسولین روزانه اش. لباس هایش را وارسی کرد و فهمید که حضراتِ آدم ربا هم گوشی اش را به چپـاول برده اند و هم تـراول چکی که پول تو جیـبی ِ آن روزش به حساب می آمد.

 

   اتومبیل دیگـری پیش پایش ترمز کرد. مُستأصلانه سوار شد و با همان سطح هوشیاریِ پایـین دستور داد که او را به بیمارستانی جایی برسانند. راننده ی ماشین هم راه به اورژانـسِ بیمارستانی بـرد که یکی از کارورز های آن روزش من بـودم. پسرک وقتی رسیده بود که دیگر از فرط ضعف بیهوش شده بـود...

 

  حال، برایـش مقداری انسولین انفوزیون شده بود و حال عمومی اش تا حدودی بهتـر. نزدیک تختـش رفتم. رنگ سبزه، نگاهش را معصومانه تر نشان می داد. بـیشتر از گرفتـن تاریخچه ی بـیماری، برای دانستن ِ قضیه ی ربوده شدنش اشتیاق داشتم. داستان را شرح داد و تأکیـد کرد این اتفاق نقشه ای از پیش طراحی شده بود چرا که پدرش از کارخانه داران بزرگ جنوب است. و یک جور هایی خـرش می رود! بنابراین تـنها پسرش می توانـست سوژه ی خوبی برای باج گیری باشد. با شنیدن این ماجرا، هر تصویری که در ذهنم راجع به گروگانگیـری بود، به واقعیـت درآمـد. ساعتی بعـد پدرش با اولین پرواز از جنوب سر رسید و برای اطمینان از سلامتِ یگانه فرزنـدش به بخش آمد. تماشای دستِ پدر روی شانه های پسر و چهره ی پرتبسم هر دویشان از بودن کنــار هم، احساس خوبی به آدم منتـقل می کرد. باورم شده بود که بعضی لذت ها را با کرور ها تـومان پول هـم نمی شود خرید. از جمله ی آن لذت سلامت و لذت امنـیت. انگار «مُرفه هـای بی درد» هم درد هایی دارند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۰ساعت   توسط میـثاق  |