وقـــتی کمــاندو دانشجــو می شـود
؟=♀+♂
جهــت کـاری وارد اتـاق مدیـر گروه می شـوم. در کنــارِ میــز مدیـرگروه یکی از خـانم های همکــلاسی را می بیــنم کـه بـرای تکمـیل فـرمی ایســتاده اسـت. بی آنـکه فضــولی کنــم، منـتظر می شـوم تا کار آن همکـــلاسی (که چنـد سالی از مـن بزرگ تـر اسـت) تمــام شود. تـا ایـنکه مدیـرگروه از آن خـــانم می پرسـد: «شمـاره ی خـونه تـون رو نـنوشـتی. چنــده؟ بگو تا خــودم اضـافه کنـم.» در ایـن حیــن، خانـم محتـرم همکــلاسی نیـم نگــاهی به من می انـدازد و از حیـث ایـنکه مبـادا شمــاره اش تـوســـط مــنِ خبـیث در تمـام شهـر فاش شــود، جواب می دهــد: «اجـــازه بـدید بـنویســم!». هنـگامی که در حــال نوشتن شمــاره اش روی فــرم است، تــوی دلم می گــویم: «نـنویس!! چـــند تـا مورچــه ی نــر دارن از روی فُـــرم رد مـیشن!».
*****
یـادم هست زمـــانی که دبیـرستانی بــودیم از ایـن جــور دختــر یا زن ها با نــام «کمــاندو» یـاد می شـد. ما که در آن روزگـاران اهــل «زیــدبازی» نبـودیــم (و الان هم نیستـیم!) از ایـن واژه ی نامــأنوس سـر در نــمی آوردیــم. تا ایـنکه به دانـشگاه مشـرف شدیــم و نمونـــه های بـارز کمــاندو را به کـــرّات مشاهـده کردیــم و دریافتــیم کمــاندو در اصـطلاح به دختــری اتـلاق می شــود که دچــار توهـم کـاذبی مبنــی بـر «زیــر نظــر ایـن و آن بـــودن» است و وقـتی وارد مکــانی مثـل دانـشگاه می شـود، تصـور می کنــد تمــام بنی بشـر (از دربــان و آبدارچی گرفــته تا دانشــجو و استـاد) به او نــظر دارنـد و ممکـن است دنــدان طمـع تیــز کنند! غـافل از اینکـه بدانــد خیــلی از آنهــا حاضر به نگاه به وجــنات وی هم نیسـتند!!
در طــول تحصیــل با کمـاندو های زیادی برخــورد داشتـم که از طرفی برای پیـش بــردن کـار های خــود تظاهـر به احتـرام می کردنـد اما بعـد از اینکه کارشـان به کمک مــا راه افتــاد، دوبـاره همـان رفتـار قـبلی خود (که نوعی توهــین به شعـور جنـس مخـالف به شمــار می آید) را پیــش می گـرفتنـد و همـان یک ســلام خشک و خـالی را هم نـمی کــردند. البـته نبـاید این نکتـه را از قلـم بیانـدازم کـــه در همیـن مدت، دانشجــویانی که در حیـن حفـظ متـانت به نحـو احسـن با طریـقه ی ارتــباط با جـماعت پــسر آشنـایی داشــتند را هــم کــم نـــدیدم امــا کثــرت وجــود دانشجـویـان کمــاندو، باعـث تخـریب ذهنـیت پسـر ها از تمـامی دختــر ها حتی آنهــایی که بالنســبه سرشـان به تـنشـان می ارزیــد، شـده بــود. شایـد اگـر همان کمــاندو در شهـری غیر مذهــبی درس می خوانـدند، اقــلاً چــادر را می بوسیــدند و کنــار می گذاشتنــد.
هــر پسـری همانگونـه که از زنـدگی با دختـر هایی با تیـپ شخصیـتی بسـیار جـلف و ســبک بیـزار است، همـان قدر هـم از افـراد کمــاندویی صفــت دل خوشـی نـدارد. افــراد دسته ی دوم سـوژه ی بحـث امروزنـد و امـروز می خواهـیم کمی هم بـه آنهـا گیــر بدهیـم! همــان افـرادی که ایـن عقیـده ی کهنــه و نــخ نـمـــا را باب کــرده انـد که احـترام به جـنس مخـالف (منـظور، جنـس مخـالفی است که قابـل احتــرام باشـد) زمینـه ساز گنـــاه و فـحشاست. در حــال حاضر هم به لطـف حضـور همیـن افـراد، پســران در اتـاق هایی مثـل امــور فرهنـگی و بسیـج دانشجـویی جــایی نـدارنـد و اگـر هم داشـته باشند، خودشان می دانـند چقــدر کوتـــاه و بی دوام اسـت. به همیـن خـاطر کمتــر پای کارهـای فرهــنگی را پیش می کشیـم تا کمتر توســط کمــاندو ها به خــــز بـودن، متـهم شویـم.
چیــزی به پایـان تــرم 6 و خـداحافظی از دانشـکده ی پرستــاری نمـانده است. از ایـن جهت که دوران طــلایی دانشجـویی ام رو به اتمــام است ناراحتـم امــا به خــاطر خلاصی از دست کمـاندو هـای دانشــکده (که ایـن روزها حکــم عزرائیـل برایـم پیدا کرده انـد!) شدیــداً خوشحال و مسرورم! شایــد تقصـیر من بـود که می خواسـتم برای آنهـا بــرادری کــنم. شـاید آنهـــا حق داشتــند که ایـــن رفتـار ها را از خــود نشـان دهنـد تا جاییکه مـن آرزو کـــنم که تـا عمـر دارم نه زیــارت ترکیـبــشان نصیـبم شود و نه هـــرگـز صدایـشـان به گوشــم برسـد! نمی دانـــم... شایـد هم بهــتر است دیگر به ایـن مسائل پیـش پا افتـاده فکـر نکنــم و به فرمــوده ی شیـخ اجــل خودمـان:
ای دل دمی بنــشین، فــارغ از دمــدمه بــاش در عیـن با همگـی تنهـا و بی همـه باش
پی نوشــت (یـک نــظر سـنجی مــؤکــد):
به منــاسب «نیمـچـه فــارغ التحصیــلی مـان» سه شنبــه ی همیـن هفتــه به همّـتِ خانــم های کلاس قرار است جشنـی به عــنوان خــداحافـظی همـکـلاسی ها از هــم بـرپــا شود. بیــشتـر پســر ها به خــاطر ظلـم هایی که کمــاندو های کــلاس در این سال ها به آنهـا روا داشــتند، تصمیـم گرفتــند به هیـچ وجــه در ایــن جشــن کــلاسی شرکت نــکنند. ایــن وسـط تنهــا من مانـــدم و یک کولــه بار از دودلی کــه موجــب شـد بـین «بــروم» و «نـــروم» در نــوسان بــاشم و ایـــن روز ها ایــن شعــر عــارف را زیـاد بخــوانـم؛ یـه دل میگـه برم برم یه دلـم میگـه نرم نـرم!... نــظرات و راهـنمایی های شمــا دوستان گـــلم، آخــرین قـرعـه ی مــن است و به نــظر اکثــریت احــترام می گذارم. حــالا، شمــا بفرمــایید با آن شــرحی که از کمــاندو هـا در بـالا دادم، کــــدام راه را انــتخـاب کـــنم؟!:
یـا مثــل دیگــر پســرها از شرکـت در ایــن جشــن صرف نــظر کنــم و دوران دانشجــویی را با خاطـره ی قهــر و کیــنه به پایــان برســانـم.
یــا در ایــن جشـن شرکــت کنــم و بـرای آخــرین بـار در مقــابـل نگــاه کمــاندوها بایــستم و...
(نـــظر شمــا چیـه؟! بابــا تـا سه شــنبه بیشــتر فرصـت نــدارمـا!!)
