پـیـــشی لیــنا!
پـیشـی لـینــا جـان! گـربـه ی پـر اُبهــت و ملــوس دانـشـکده ام. حــلالم کـن اگـر بی اجــازه عکسـت را در انـظار عمـــوم قـرار دادم. بـراستــی چـه مظلـومانـه بـه سلف سرویـس چشـم دوختــه ای. نکتـه ی درخـور و شایسـته ی ایـن تصـویـر غـرور مـردانـه ی تـوست که از تــرس پایمــال شـدنـش، زیـر وانـتِ حمــل غـذا مخـفی شــدی تـا مبـادا کسی بـه دیـــده ی حقـارت تـو را بنــگرد! شایـد اگـر همــه ی آدم ها غـرور تــو را داشتنــد، دیــگر هیــچ دانـشجویـی اواخــر تـــرم بـرای گـــدایـیِ نمــره ای نـاچــیز به دست و پــای اُســتـاد نـمی افتــاد!
بعـد از گذشتِ سـه سـال از اولیـن دیدارمـان در دانـشکده ی پـرستــــاری، دیگـر آنـقـدرهـا هـم بـا هـم غـریبـه نـیسـتیم. کسی فکـرش را نـمی کـرد کـه در ایـن سال هـا خداونـد روزی ات را از همیــن پـس مـانده های غـدای مـا فراهـم می آورد. امــا کاش می فـهمـــیدم که رمــز بقـاء و زنـده مـاندنـت پــس از ایـن همـه سـال خـوردن باقیمـانـده ی غـذای دانشگـاه چـه بــوده؟! فـتـــبـارک اللّـــه احــسن الـخالقــیـن!
مخـلص کلام؛ مـا که روز هــای آخـر را در ایـن دانـشکده سپـری می کنیـم. تـو می مـانی و هـمان نگـاه مظــلومانه به سلف و همـان پـس مـانده ی غــذا هـای مـورد عـلاقه ات...