هر کــه بـا اهـــل ادب دراُفــتــاد، وراُفـــتـاد
برای هـر دانـشجویی کـه کــار چنـدان خبـطی مرتکـب نشــده باشـد، سخت اسـت که استــادی از او بـه عنـوان گیـج تـرین دانـشجویـش یـاد کنـد! آن هــم اسـتادی که هیـچ دانـشجویی سرســوزنـی از تدریـسش رضـایـت نــدارد. با ایـنکه 4 تــرم از پاس شـدن درس منــحوس «تـغذ*یــه» می گـذشت، امــا استـاد بزرگ منـــش ایــن درس غـافل از ایـنکه اشکـال کار را در شیـوه ی خودســرانــه ی تـدریس خــود بـداند، همیشـه از من به عنـوان یک دانـشجوی ... بـرای دانـشجویـان هــر تـرم خــود مثــال می زد. جمـله ی «میثــاق، ایـن استـاد تغـذیـه همیـشه از گیجــی تو حرف می زنــه!» که بوفــور از زبــان سال پاییـنی هـا می شنـیدم، اعصــابم را بیشتـر بهم می ریـخت. تــا آن موقــع اگر به خــاطر حرمـت اُستــادی نبــود حـقش را کف دستــش می گذاشـــتـم و کاری می کـردم که از ورودش به دانشــکده ی ما مستــأصلانــه ابــراز پشیـمانی کنــد!
عصــر یک روز بهــاری داشتـم وارد لابی دانشکــده می شــدم که دانـشجویی سال پاییـنی صـدایـم کرد و گفـت: «میـثاق... تــو چی کــار کـردی که ایـن استــاد تـغذ*یــه همـش پشــت سر تــو حرف می زنــه؟!»
من را بگــو که بـا شنـیدن دوبــاره ی ایــن جمـله خـون جلـوی چشمانـم را گرفتـه بـود. تصمیـم گرفتـم برای مدت کوتــاهی هم کـه شده ایـن حــریم را بشکنـم و به ایـن آدم بفهمــانم که نـباید با رسیـدن به مقــام و منسـبی «فــانـی» ارزش های انــسانی را پایمــال کـند و بدون ذره ای انـتقـادپـذیری دیگـران را مــورد تحقیــر و انـتقـاد قـرار دهـد. پس مثــل همیشـه برای به رگبــار بستـن طرف مقـابل، به قلــم و کاغـذی پنـاه بــردم و با تمــام احتـراماتِ فائـقـه شعــر طنــزی که چندی پیــش سروده بـودم را نـوشتــم:
تــو استاد منی، صـد آفریـن در هـر کجــا تعــریـف داری
چــرا از مـن تـو تنهـا انتـــظارِ بـهتـــرین توصیـــــف داری؟
دهانت می شود از هوش دانشجـو پُـر از به به و چه چه
ولی دور از همیـن شاگردهـایت زیر لـب صد «پیـف» داری!
بـرای زهـر چشــم از آمدن یا رفتـنِ ما هــم همیشــه
شنیـــدم برگـه ای از حاضــریـن یا غائــبیـن در کیــف داری
رکوردِ کیـنه ات امسـال در آثــار گینــس ثبـت گردیــد
تـأسف می خورم از اینـکه ایــن حد عقــده ای تشریف داری!
با ایـنکه از تــه دل بـه این کــار راضی نبــودم امــا آن برگـه را از طرف یک واســطه به دســت آن استـاد رسانـدم. می تـوانستـم حس او را بعــد از خوانـدن نامــه ام، آن هـم در کــلاس درس، درک کنــم! بعد از اتمـام کلاس خبـر آمــد کـه بعـد از مطالعـه ی نامــه چنـان کفـری شد که 2 نـفر از شاگـردانـش را از کـلاس اخـراج کــرد!
البتـه من با نوشتـن ایـن مطلب قصـد ترویـج بی احتــرامی به استــاد، آن هـم در حـوالی روز خجـستـه ی معــلم را نداشتـم. امــا بـراستی وقـتی استـادی کـه خودش مقــّید به حفـظ شـأن استــادی نیسـت، چطـور می تــوانـد از دانـشجو توقــع حـفظ احتــرام داشـته باشــد؟ زیــن پس امیـدوارم، او بتـواند بفهمــد که «آبــرو» بازیــچـه ی دست ایـن و آن نیـست که هر کسـی بیـاید و آن را مثــل آب خـوردن بریــزد، غـافل از ایـنکه بدانــد بــازســازی ایـن بنـای مقدس کـار چنـــدان آســانی نـیست.
پ.ن: از ایــنکه مدتـی خبــری از من نبــود، معـذرت می خواهــم. ایـن هفتـه درگیـر دو تا مراســم متـوالی (جشـن پرسـتار و شب شعـر دانـشجویی) بـودم کـه شکـر خــدا هـر دوتـایشـان خوب و جوان پســند برگـراز شدنــد. جایـتـان خالــی! ایـن اولیـن جشن پرسـتاری بـود که خوانــنده ای برای خوانـدن ترانـه ای در خصوص پرستــار روی ســن دانـشگاه آمــد. فکــرش را بکنیــد خوانـنده اش من بــودم! خوانـدن شعـر طنــزی انتقــادی (بـه سبـک اشعــار نـیما دهقــانـی) از دانـشگاه و نظـام آمـوزشی هـم از برنـامه هـای منحصــر به فـرد مـن در آن جشـن بود. احتمــالاً عکس های مراســم را قـرار خواهــم داد.
