فرشــتـه های سوخــتـه بـال
پــرستــاری! رشـته ی نــام آشـنا امـا نـاشنـاسم! نـزدیک به سه سـال است که وجـود من را روی صنـدلی هـای مقــدس دانشــکده ات تحـمل می کـنی. من را ببخـش اگـر در ایـن سه سال گاهـی حرمتـت را نگــه نداشـتـم. خودت خوب می دانـی کسـانی که در دانـشکده هایـت تحصیـل می کنـند به دو گـروه تقسیـم می شـوند. گـروهی که هدفی جـز کسب درآمــد ندارنـد و گروهی که تـنها بـه «عشـق و ارزش معنـوی» این رشتـه دل می بنـدند. گروه دوم را دوسـت تـر می دارم، امـا بنـا بر شرایـط حاکـم بایـد جــزء گروه اول نیــز بـود. فـردا که زنــدگی تشکـیل دادیـم نـمی توانیـم در جواب درخواسـت هـای مالـی همسـر و کودکمــان بگــویـیم: «مـن پـول نــدارم ولی عشـق که دارم!». نـمی خواهــم متن سیـاسی شود امـا در ایــن دوره و حکومـت برای زنـدگی آسـوده، عشـق کافی نـیست. درک کـن کـه هیـچ چیــز برای یک مـرد سخـت تر و تلـخ تـر از شرمنـدگی مقـابل خانـواده اش نیست!
استـادمــان از پـرستـاری نقـل می کـرد که زمـانی یک مرجــع بزرگ تقلیــد، به علـت بیمــاری مـزمنی به بســتـر بیـمارستان می افـتـد. در نیـمه های شب، درد شـدیدی امــانـش را می بـرد تـا جاییـکـه عفـریت مــرگ را نزدیک تر از هرچیـزی به خـود می بیـند. تا ایــنکه من در کشیـک شبـانه متوجـه علائــم وی شـدم و برای تسـکین دردش، به او مُســکنـی تزریـق کـردم. در حـال خارج شـدن از اتـاق بـودم کــه ایـشان صـدایـم کردنـد و گفتـند: خــدا من را بـبخشــد که تاکنــون نمی دانـستـم چنـین مشاغـلی هم در خـدمت به جامعـه وجــود دارد. کاش می تـوانستــم حاصــل تمـام عبـاداتـم را با کـار یک شب شمـا معــامله کنــم. بدیهــی است که ایـن ماجـرا هر انســانی ولـو دلبـریده از ایـن رشتـه را حســابی منقــلب می کنـد.
رشــته ی سپـید و زیبـایـم! دعــای «خدایــا... هرچـه به صـلاح من اسـت همـان را عـملی کن» را کــه دقـایقی قبـل از شروع آزمــون سراسـری بر زبـان جــاری کـردم، هـنوز هــم به خاطــر دارم. تا ایـنکه دوران کنکــور هم به پایـان آمــد و وارد عرصـه ی پر فــراز و نـشیب دانشگــاه شـدم. آنجـا بــود کـه غیـر از خودم، نـسل سومی های دیگــری را هم دیـدم که با اینکــه شرایـط تحـصیــل در رشتـه های بلنــد پایـه و ظاهـرفـریبِ دانشــگاه های نـقدیـنه برایـشان مـهیــا بود امــا بــه عشـق خدمــت خالصــانه به مــردم ایـن آب و خاک در همیــن رشتـه مـاندنـد تا کمــرت در تـندبــاد نـابرابــری هـا خـــم نـشود. نســل سـومی هـایی که بر خلاف دیـد اشتـباهی که اکثـر دولتمــردان از آنهــا دارنـد، رهـبر انقــلاب فــرمود: اگـر جوانان نســل امـروز نیـز در دوران دفــاع مقـدس بـودند، بـا هـمـان عــزم راسـخ در میــدان حاضــر می شـدند. آری... امروز فهمیــدم که خدا وجـودِ من را در تــو صــلاح می دیـد و من هــم حــس می کنـــم همیـن امـروز به هر آرزویــی که تا به الان داشــتـم رسیــدم.
ایـن روزهـا از امکـانات رفـاهی دانشــکده ی پرستـاری جدیدمـان تعـریف های زیادی می شنــویم امـا عقیــده ی من بر ایـن اسـت که آیـنده ی خـودت برای مــا بیـشتـر اهمـیت دارد تا امکـانات دانـشکــده ات. هرچنــد که همیـن دانـشکده ی جــدیدالاحـداث، محـل شکـوفـایی قـوای درونـیِ بسیـاری از امـــثـال مـن در نسـل های بعـدی اسـت امـا با همیـن امکـانات انـدک نیــز می شود به هدف رسیــد. همــانطور کـه گل نیـلوفر در مـرداب می رویـد تا همــه بدانند در شـرایط سخـت بایـد زیبـایی را خـلق کـــرد.
مشـکلاتِ پیرامــونِ تـو آنــقدر زیــادند که نــه در ایـن مختــصر می گنـجد و نـه من دوسـت دارم در روز تـولدت به آنهــا اشـاره کنم. بـاور کـن که بسیــاری از مـا در برابــر تـمام جـنجال ها فقــط قـرار گـذاشتــیم کار کنــیم. پــس مـن را ببخـش از این جهت که گاهـی حقــوق نـرسینــگ در کشـور های ابـَـر پیشـرفتـه را بــه رخــت می کشـم. ثروتمــندان بسیـاری هـستنـد که در تـمام قاره هــا حساب بانـکی کلانی دارنــد امــا دریـغ از ذره ای برکـت پـول که مانــع از نابــودی سریـعش شــود! بـراستـی که برکتــی در حقوقِ به تعبیـر برخی هـا «چـندرغــاز» تـو نهفـته است، که کفـاف همـه چـیز از شهـریه ی فرزنــد گرفتـه تا فلان و بهمــان را می دهــد.
در کنـــار تمـام این دل گـویـه هایی که با تـو داشـتم، امیــدوارم نـسل جدیـدی که با عشـق و علاقـه وارد ایـن حــرفه می شونـد، با احســاس مسـئولیت خـود ایـن بـار سـنگیـن را بــه دوش بکشنــد و فرامـوش نکنـــند که نجـات زنـدگی انســان ولـو به انـدازه ی یک ارزن، وظیــفه ی پرستـار است و خــون هیـچ انـسانی خصوصـاً مسلمـان نبـاید به خاطـر سهـل انگـاری ما پایمــال شود. ضمـن اینکـه ما رشتـه ای را اتـــخاذ کــرده ایم که روح دلـــیر تریـن بانـوی عالــم هسـتی در کالبــد آن دمیـده شـده است. همــان بـانـویی که بــارِ درد و رنــج مــادرش را در طفــولیت بر دوش کشیــد و محرم درد هــای نهــان و آشـکار پــدرش، تیـمــاردار برادر غریــبش و قهـرمـان داستــان غم انگیــز امـا عاشقــانه ی کاروان کربــلا از کربلا تـا کوفه و شـام بــود.
همکــاران مهـربان و صبــورم؛ امیــدوارم تبـریک ایـن روز خجسـته را از میثـاق، ایـن کمتــرین دانـشجوی پرسـتاری بپذیریـد. اگـرچه برای کســی جـز قـشر خودمـان مـهــم نیـست ولی روزتــان هـزاران بــار مبــارک:
I wish you many years of happiness.
پ.ن: صمیمــانه از تمــام دوستـانی که ایـن روز را چـه پیشـاپـیش و چه پسـاپـس بـه مــا تبـریک گفتـــند سپــاسگذارم.
