دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

زبــان ســرخ

 

  علنــاً اعتـراف می کنــم که اگر در بسیـاری از مواقــع جلوی زبـانم را گرفتـه بودم، الان وضــع فرق می کرد و خیـلی چیزهـا عوض می شـد. از همیـن منظـر به نـظر همـه، ول کـردن «پـارازیـت» جــزء لاینـفک حضـور من در اجتمـاعاتـی مثـل مدرسـه و دانشـگاه بوده است! امــا در کنـار تمـام سر به بـاد دادن هـای زبان نـمی توان منکــر ایـن حرف شد که گاهـی ایـن عضـله ی کــم وزن خاطـرات بسیـار شیـرینی را در دفتــر زنـدگی رقـم می زنـد. از ایـن رو قصــد دارم نگاهی کـلی به حاضـر جوابی هـایم در کلاس در طول ایــن 6 تـرم بیانـدازم و جالـب تریـن آنهــا را گلچـین کنـم:

 

 تـــرم اول: اولـین روز تشـکیل کـلاس «اصول و مهــارتها» بـود و استـاد مثـل همیشـه این جلسـه را به اتمـام حجـّت اختصـاص داده بـود! بـه بحـث «نمــره ی مـازاد» رسیــد و گفت: «هر دانـشجویی کـه ایـن ترم ازدواج کنـه، بهـش دو نمـره ی اضـافه تعـلـق می گیـره!» من هـم به طور ناخـودآگــاه گفتـم: «استـاد؛ صیغــه ی موقـتی هم قابل قبـوله؟!».

 

 تــرم دوم: جلســه ی اول میکـروب شنـاسی بود و استـاد آن درس بدون هیـچ بحث خاصی با مـا به شـروع درس پرداخت. یکی از دختـرهای همکـلاسی برای ایـنکه حرفی زده باشـد پرسیـد: «استــاد، امتحــان میان تـرم هم داریـد؟». باز مـن نتـوانستـم جلوی زبان صاحاب مـرده را بگیرم. پس گفتـم: «بایـد بره بگــرده! ببیـنه داره یـا نه!».

 

 تــرم سـوم: مبحـث درس «پرستـاری مادر و نوزاد» به قسمـت های دینـی و مذهبـی رسیـده بود. استـاد گفـت: «طبق فرمـوده ی اســلام، شیـر دادن مـادر به کودک همانـند آزاد کـــردن یک اسـیر در راه خــداست.» در ایـن حال فکـرم با مسئـله ی دیگـری تلفـیق شد و گفتـم: «با ایـن وجــود اگه مـادر 60 بــار به بچـه اش شـیر بده، میــتونه کفّــاره ی روزه ی قضـاشو بپــردازه؟!!».

 

 تـرم چهــارم: اولـین جلســه ی داخلـی و جراحی «قلب و عـروق» بـود و استــاد ایـن مبحث را با گفتـن تعـریفی از قلب شروع کـرد: «قـلب، عضــله ای است تــو خالی...» و مـن سریعـاً ادامــه دادم: «قلـب که ایــن همه ادعــاش میـشه تـو خالیــه؟!!». (امــا متـاسفـانه استـاد این درس، ایـن پارازیـت را خیلی جــدی گرفت و...!)

 

 تــرم پنجــم: استــاد روانپرستـاری داشت درمـورد رفتـار های کیــس اختـلال شخـصیت صحبت می کرد و یکی از این رفتـارها را سرقت کـردن لوازم دیـگران عنــوان کـرد و بـه شوخی گفت: «ایـن مـوارد تـوی خوابگـاه های دانـشجویی زیـاد اتفــاق می افتـه». در ایـن هنگـام خانم نمـاینده گفت: «البتـه توی خوابگــاه آقــایون!». و مــن ادامـه دادم: «بیـچاره خـانمـا که چیزی نـدارن که قـابل دزدی باشـه!»

 

 تــرم شــشم: استـاد درس «پرسـتاری مراقبت ویـژه» به مبحـث آزمایشـات روتین کلیـه رسید و گفـت: « ‌‌‌BUN و کراتیـنیـن در مردان بیشـتره چـرا کـه  قدرت عضـلانی شون قوی تـر از زن هـاست». فکـر می کنیـد جواب ایـن بارم چه بود؟ گفتـم: «غیــر از عضـله ی زبـان!».

 

  به تعبیـر برخی اسـاتید کلاس بدون حضـور میثـاق رنگی سوت و کــور به خود می گیرد! با ایـن وجـود خوشحـالم که همواره حواسم جمـع بوده که با این حاضـر جوابی هـا به کسی توهیـن نـشود. (مگـر اینکه واقـعاً بدون جنبــه خلق شده باشـند!)

 

پ.ن: خبــر آمــد، خبــری در راه اسـت...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  |