دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

بـوی عیــد می آیـــد

 

بوی عیــدی ، بـوی تـوپ ، بـوی کاغذ رنگی

بـوی تنــد ماهی دودی وسط سفـره ی نـو

بــوی یــاس جـانمـاز تــرمـه ی مــادر بـزرگ

با اینـا زمستــونو سر می کنم      با ایـنا خستگیـمو در می کنـم...

 

  بار دیــگـر زمستـان، به میمـنت قدوم سال جـدید، جــول و پـلاس سپیـد رنگ خود را از سنگفـرش های خیـابان شهـر جمـع و تا سال بعـد ما را به خـدا واگـذار کـرد و رفت! شکوفه های سفیـد جامه ای آبرومنـد برای درختـانی شدند که ایــن روز ها به همراه پرستوهای مهاجـر به استقبـال بهار طبیعـت می رونـد. گویی تمام کائنـات از چمنـزار های عریــض گـرفته تـا نهـر های جـوشـان «نـوروز» را نـوید می دهند. صدای تـرانه ی «اربـاب خودم...» حاجی فیـروز با دایره زنگـی مخصوصش در کوچـه و بازار شنیـدنی است. ماهی قـرمـز، سبـزه و هفت سیـن های فروشی در حواشی میــادیـن میوه و تره بار این روز ها خانه های شهـروندان را عجیـب برکت می بخشـد...

 

  امـا این روزها شهـر ماشکل دیگـری را از بهـار نشـان می دهد. بخصوص امسـال که اصلاً برفی ندیدیـم که ذوق از آب شدنـش در پیش پای بهـار داشته باشیـم! شکوفه های سفیـد را هم بر روی کمتـر درختی می بینیـم. چمنـزار و فضـای سـبز هم به لطف شهرداری از هراس زائـرین و مســافرین نوروزی از موقعی که یادمان می آیـد، با غل و زنجـیر محصـور بوده انـد. اینجـا اگـر حاجی فیروزی هم دیدید، سلام من را به او برسانیـد! این روز ها ممکن است حاجـی فیروز نبینـید امــا قطعاً دانـشجویان شهرستـانی که سرآسیمـه به دنبـال بلیط اتوبوسی برای گذراندن لحظات تحویــل سال در کنـار خانواده هستـند، را خواهیـد دید. علاوه بر ایـن، این روزها ماهی فروش یا سبزه فـروشی را که از روزمـرّگی و بی توجهـی مردم به سنـت ها، نگــران لباس تعویـض مندرس خود در شب عید است و در همان حال به مرد سـوار بر بنــزِ آن سوی خیـابان چشم می دوزد، را کـم نمی بینـید. پـرستو های مهاجـر همیشـگی نیز نه تنها امسـال، بلکه صد سال دیگـر هم پـا در چنیـن هوای آلوده ای نخواهنـد گذاشت. زنـدگی ماشینی است دیگـر! نـمی شود که با اسب و قاطـر ایـن ور و آن ور برویـم! 

 

 در ایـن فرصت قصد نداشتـم خاطر کسی را آزرده کنـم. ولی آیـا بد نیسـت با تمـام این تغییرات طبیعـت، خود مـا آواز نو شــدن را برای لحظاتی هم در گوش خود زمـزمه نـکنیـم؟ واقعـاً چـرا سال گـذشته را حتی با تمـام لحظاتی که بی رحمانـه بر ما سخت گرفت، عاشقانـه در بهترین خاطرات ثبت و سـال پـیش رو را تنهــا به نام «سال پیـروزی مــن» تعبیـر نــکنیـم؟! براستی که اگـر بخواهیـم با یک گـل هم بهــــار مــــی شود. هر انسانی لایق بهـتریـن هاست پـس دلیلی ندارد که ما آن بهتـرین ها را آن هم در سخــت تریـن شرایـط زمانـه نداشته باشـیم.

 

*****

 

   یـادم هست از کــودکی همیشــه برای رسیـدن نـوروز لحـظه شمـاری می کردم و احسـاس نو شـدن داشـتم. امـا نمی دانم چـرا چند سالی است که تـا زمستـان رو به پایــان می نهــد، احساس بی ثبـاتی شدیدی به مـن دست می دهـد؟ شـاید به ایـن خاطـر است که به وفــور می دیدم که سنت های ناب ایـرانی به دست خودمــان در حال زائل شـدن و سوختـن است.

 

   و امـا مخــلص کـلام، سال نـو را خدمـت شما دوست عزیــز علی الخصـوص همـراهـان همیشـگی وبلاگ «خاطرات میثــاق» تبریک می گویـم و با دلی دریایی تر از قبـل آرزومنـدم هیچ کسـی اقـلاً در این تعطیـلات به دیـار غم ها نرود! همچنین امیـدوارم تلاشم در غنـی کردن این وب بـه بـار نشـسته باشد. لطفـاً پیشنهـادات و انتقـادات خود را که همیشـه قـوت قلبی برای گروهمـان بوده است، را از ما دریـغ نکنیــد.  

 

همیشـه سبز باشیــــد

 

پی نـوشـت: فردا برای سفــری چنـد روزه عـازم سرزمـین مـادری ام «بابــل» هستـم. اگـرچه در ایـن زمـان آپ کردن برایــم مقـدور نیست امـا نمی تــوانـم از خوانـدن کامنـت های نـاب شمــا دوستـان صرف نــظر کنـم! مـرسی...

 

سوغــات سفـر: پـست «پرســتـار در دو سـوی آب هـا» بزودی از ایــن وبلاگ. 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق  |