دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

عاطفــه و نـرگــس!

 

  دوسـت شهـرستـانی و متـأهلی دارم به اسـم «محمـد». با اینکه هم سـن و سال خودم است امـا همیشه بـرایم الگویی از یک جوان مثبـت (چه از لحاظ باطن، چـه ظاهـر) به حســاب می آمد. تا اینکـه یک شب هوس کـردم به محـل کار دانشجـویی اش که واحد تزریقات یک بیمـارستـان خصوصـی بود، سـری بزنـم. با این کـار هم می توانستـم در حد توانـم کمک دستـش باشم و هم در محیطی خلوت با او به گپ و گفتـی دوستانه تـر از محیط دانشکـده بپـردازم.

 

  از پا قـدم مــن آن شب، شب شلوغی بود و افـراد یکی پس از دیگـری برای پـروسیجــر های مختلـف سر می رسیـدند. از میان تمام بیمـاران، پسر جوانی (که یک سال از من کوچکتـر بـود) با پــدرش (که مدام از دست آن تک پســر خـود حرص می خورد و غُـر می زد) یک کـاراکتــر خاص بودنـد. بازو هـای چپ و راست آن پسـر به طور مساوی سوزانـده شده بود و اِسکــارش به تعـویض پانسمـان نـیاز داشـت. از ظاهـر آن پسر مشخص بود که از بچـه های «کلّـه خـراب» این دوره و زمانـه است! اینکـه می دیدم هر دو طرف بازو هـایش به یک اندازه و قرینــه سوزانـده شده تعجـب کردم و علت را جویـا شدم. موضوع از این قرار بود کـه آن پسر که چیزی به پایان خدمت سربازی اش نمـانده بـود، به مصـاف خواستگـاری دختـری می رود. دختـر مذکور هم یکی از شرایط موافقت خود را پاک کـردن خالکـوبی های مـوجـود روی بازوان پسر اعـلام می کنـد! این آقای شادومـادِ عاشـق هـم به مطب پزشـک می رود و ناچـار به سوزانـدن خالکوبی خود بوسیـله ی لیـزر می شود. با آن اسکـاری که من دیدم مشخص بود که درد شدیدی هـم داشتـه اسـت. با خود گفتـم نامـزدش خیلی زیرک بوده که همیـن اول زنـدگی خواست درد ازدواج را به شوهـر آینـده اش بچـشانـد! از پسرک پرسیـدم: «حـالا مضمـون خالکـوبیت چی بـود؟!». جواب داد: «نقـاشی نبود. روی یه دستـم نوشته بـودم نـرگس و روی اون یکی هـم عاطفــه! اسم دوست دختـر های اسبقـم!!»

 

 با این جـوابش علاوه بر اینکـه لبخنـدی سرشـار از قهقهـه بر لبم پدیدار شـد، به آن دخـتر کامـلاً حق دادم که چنیـن شرطی را برای تأدیـب نامـزدش مطـرح کنـد. هنگـامی که محمد مشغول تعویـض پانسمـان آن پسـر بود، هیچ وجـه قیاسی بیـن آن پسـر و «محمــد» نـمی دیدم. براستـی چـرا برخی جوانان برومنـد، در بهتـرین و برگشت ناپـذیـر تریــن سال های عمــر، جسـم و روح خود را فـدای عشق های بی پایـه و اساس خیابـانی (که هر دو طرف از قبـل به پـوچ بـودنش ایمــان دارنـد) می کننــــد؟

 

لغات کلیـدی:    اسکـار: اثـر زخـم          پروسیجـر: اقدامـات پرستـاری 

 

*****

 قـابل توجــه همشهـریان قـــــمــی به منـاسبت هفته ی پژوهـش، نمایشگـاهی از دستاورد هـای پژوهشی استان، واقع در خیابان انقلاب، مجتمــع امام خمینی به مدت چهـار روز (پنجـشنبـه 28/11 ، جمعـه 29/11 ، شنبه 30/11 و یکشـنبـه 1/12) از ساعات ۱۶ تـا ۲۱ دایـر است. غرفه های مربوط به دانشگاه علوم پزشکی در ابتدای سالن قـرار دارد که در آن علاوه بر قسمت های علمی و پژوهشی علوم پزشـکی، واحدی جهت تعییــن سریع و رایگان گروه خونی و Rh موجــود است و مجـری و مسئول این واحـد کسی نیست جـز مــن! خلاصـه تشریف بیاوریـد، مجـلس بی ریـاست!

پی نوشت: تشریف هم نیاوردیدُ نیاوردید! به علت بی جنبه بازی حضــرات همشهـری و غیر همشهـری از ادامه دادن این سمت اجرایی انصراف دادم!! فعـلاً حس هیچــی نیسـت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق  |