دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

وبلاگ هــای کــلاسـی

 

من در جــایی وبلاگ نویــسی را اشـاعه دادم که آدم هــایش کوچک تـرین درک درسـتی از ایــن فضـای مجــازی نـداشتــنـد و از همیــن رو بیش از یک سـال با چنـگ و دنــدان اینجــا را از شـــر بدخواهـان حفـظ کردم تا به عنـوان اولیــن بلاگــر خاطره نویـس دانشــگاه مورد افتــرا و تحقیــر قـرار نگیــرم. امـا رفته رفتـه بعـد از وبلاگ نویسی مــن، دانشجو هــای دیگـری هم به وجـود ایـن فضـای نویـن مجــازی برای ارتـباط با همفــکران خود در جای جـای جهـان پـی بردنـد و وبلاگ نویــسی را (پیـرامون موضوعــات شخـصی یــا عامــه) شـروع کردنـد. البتــه، منظورم ایـن نیسـت که الهــام گـر همه ی آنهــا شخص بنــده بودم.

 یکی از ایـن وب نویســان جدید، جمعــی از دخترهای سـال پایینی بودنــد که آذر مــاه امسـال، وبلاگی موسـوم به «نـرسیـنــگ 87» را برای کــلاس خود ساخـتـند. ایـن؛ اولیـن وبلاگ کلاسـی دانــشکده ی پـرستـاری بود کـه از نظـر من می توانسـت محیـط خوبی برای تحکیــم اتحـاد آن کـلاس و شکســتن طلـسم ها باشـد چـرا کـه با اسـتفـاده از فـضـایی دوسـتانه کـه کمـرویـی ها (خود بـازداری ها) را از بیـن می بُــرد، بچـه ها قـادر بـودند به طور آزادتـری فکـر کنـند و وارد محیـط تازه ای بـرای بیـان ایـده های خود شونـد. ایـن وبلاگ کـار خود را در خصـوص نوشتـن موضوعـات پیش آمـده ی کلاسشـان و تبـادل نظر همکـلاسی ها در آن رابطــه شـروع کـرده و مورد استقبـال خوبی قرار گرفـته بـود.  

 وبلاگ نرسیـنگ 87 که قـوت قلبـی بـرای تمــام دانشـجویـان متفـرق بود، من را هـم بر آن وا می داشـت که هر از چنـد گاهـی مطالبشـان را بخـوانـم. امـا در کنــار تمـام مزایای ایـن وبلاگ، نقــاطی منـفی هم وجـود داشـت و آن، ایــن بـود که بیشـتـر مواقـع، «تبـادل نـظـر» در مـورد یک مطـلب جــای خــود را به «کل کل» و شایـد «رو کــم کـنی» های خـاله زنــکی بـین مؤنـث ها و مـذکــر ها در کامنتــدانـی هـای بدون تـأیـیدی اش می داد. بـه وضـوح می دیـدم که در کامنتـدانی دخـتر یا پسـر هایی با اسامی مسـتعار، دق و دلی هـایی که در طول تـرم داشـتند (بـه شوخــی یا بـه جــدّ) را نثـار جنـس مخـالف خود می کـردند! بدون آنـکه پیـش از ارسـال نظـر، روی زشتـی یا زیـبایی صحبـت خود فکـر کرده باشنــد. امـــا در کـل، از برخی مطالب آن وبلاگ راضی بـودم. 

  القـصه این کـه چنـد روز پیش کـه بعـد از مـدتی به نرسیـنگ 87 سر نـزده بودم، قصــد رفـتن بـه وب آنهـا را داشـتم که با کمــال تعجب و تحیــر با این نوشـته ی بلاگفـا مواجه شدم: وبلاگی با این آدرس پـیدا نشـد!  برایـم جـای سؤال بـود کـه چـرا این وبلاگ که تمـام اعضـای کلاس آن را مشـتـاقانه دنـبال می کـردنـد، یکبـاره حـذف شـده اسـت؟! فردای آن روز همیـن سـؤال را از یکی از اعضــای آن کلاس پرسیـدم. ظاهـراً موضـوع از ایـن قـرار بود که یک فــرد بی جنـبه (که دیگـر دلش طاقـت نیاورده بـود شعورش را از دیــد عوام مخفــی نگــه دارد!) در کامنت عمــومی خود چند فحش رکیک را نثــار مدیـر بیچـاره ی وبلاگ می کـند! مـدیر هــم از فـرط دلخــوری، برای آن یک نفــر کافر درب مسجـد را بست و بجای حذف آن کـامنـت کـــلّ آن وبلاگ را حــذف می کنــد!! (راسـت یا دروغـش گردن راوی است!)

  اگرچـه واکنـش مدیـر وبلاگ هم درسـت نـبود، امـا براسـتـی که در کارهای گــروهـی همیـشه افـرادی هستـند که باعث می شـوند تــر و خشـک با هم بسـوزد. ایــن مسائـل و امثالهـم، همان دلایـلی بودنـد که با توجـه به آن، هـرگــز وبلاگم را به صورت کلاسـی در نیـاوردم و گـذاشتـم همچنــان خامـوش بمـاند. چـرا که دیـگر تحمــل سوء استفــاده ی سودجویان دنیـای واقـعی را نداشـتم.

  در پـایـان، به بچـه های با صفـای نـرسیـنـگ 87 توصیـه می کنـم پیش از آنـکه بخواهـند وبلاگ دیگـری بسازنـد، به وبلاگ های کلـاسیِ   دنـدانپـزشکی 87 بـابــل ، مـامایی 88 شیــراز ، پزشـکی دوره ی 42 تهــران و  پرسـتـاری دوره ی 41 تهـران   سری بـزنـند تا بلکــه بداننــد در همه جــا «تفــاهم» سرلوحـه ی تمـام کار هـای گروهی بویــژه وب نویسی اسـت.

هیـچوقـت فراموش نکنیــم که مـــا آمده ایم تا باور کنیم که هستیـم با یک هـدف مشــتـرک و با یک دشـمن مشتــرک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق  |