دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

عـــطــر کـاشـــــان

 

  هیچــوقـت خـاطــره ی روز اعـلام نتایــج انتخــاب رشــتـه ی کنکــور، از ضمـیر ناخودآگاهــم محــو نمی شود. فکـر می کنـم اگر در قرعه کشی 10 میلیاردی برنـده می شـدم، آن قـدر خوشحـال نمی شـدم که آن روز از خبــر قبولی ام در «پـرسـتاری» آن هم در شهـر سکــونتـم تــوی پوسـتـم نـگنجیــدم! می خواســتـم فریاد بزنم و به تمـام رقبـای خـود بقبـولانـم که در سخـت تریـن شرایـط هم می توان به هدف رسیــد.

  تا اینـکه روز ثبت نام فرا رسیـد و دست از پا دراز تـر با مدارکـم راهــی «قصــر آمـال و آرزوهــا» شدم! اولیـن خبـر ضدحــالی که آنجــا شنیــدم ایـن بود که دانشکـده ی پرستاری در یکی از مناطــق دور افتــاده ی شهـر واقـع اسـت. با اینــکه این منطقـه ی دور افتـاده و افغـانی نشیــن، بسیــار به منـزلمــان نزدیـک بود امـا نـامـــــش آنقـدر بـد در رفـته بود که تا مـدتی خجــالت می کشیـدم که به دوسـت و آشـنا  آدرس دقیــق دانشکـده ام را بدهــم!! با ایــن وجـود، همیشه فخــر خـاصـی از ایـن خوش شانسـی ام (که دانشــکده ام نــزدیک خانه مـان اسـت) در مقابـل همکلاسی های شهـرستــانی ام داشــتم و تصــور می کـردم ایـن (مثلاً) خوش شانسـی راه بزرگـی را برای تـرقی من همـوار کــرده اسـت امـــا رفـته رفتـه مـتوجه شــدم که ظاهــراً در چنیــن دانشــکده ای خـبر از پیشـرفت و بیداری دانشجـو نیسـت و تمــام آن فـــخــر هایـم نسبت به این دانشکـده احسـاسـی پـوچ و زودگـذر بوده اسـت. بـارهـا از خواســتن چیـز هایی که حـق مسلــممـان بود ممانـعت شدیـم. آن هم فقـط به دو بهــانـه: 1) تـازه تــأسیــس بـودن دانشــگاه.   2) قـرار داشـتـن آن در یـک شهــر به ظاهــر کامــلاً مذهــبی.

 خــلاصـه، 4 تــرم در حــالیکـه اسلحه های بی عـدالتــی و ستم ایـن دانشکـده همچـنـان به سوی مـا نشانه گیــری شده بود، گــذشـت. (در ادامــه، به قسمـت کـوچـکـی از همیــن بی عدالتـی های غیر قـابل انــکار اشـاره می کنــم.)

*****

   اوایــل تـرم 5 بـود که من و سـه نـفـر از همکــلاسی هایـم بنـا به دلایــل شخصی ترجیــح دادیـم درسی مهم و اختــصاصی به نـام «داخـلی و جراحــی 3» را در دانشـگاه علــوم پزشــکی کـاشــــان (که از نـظر موقعیت، نزدیـک تـــریـن دانشــگاه علوم پـزشکی بــه شهرمـان بود) برداریــم. ایــن اولیـن تجـربه ی مهمـانی من در یک دانشــگاه خارج شهــری بود که اســتـرس خـاص خــود را داشـت. خصوصـاً از این جهـت که حد نصــاب نمـره ی پـاســی ما 12 بــود نه مثـل بقیـه 10.

  اولیــن روز شروع کلاس آن درس را بــا یـکی از مینی بوس های گـاراژی به کاشــان رفـتم. آنقــدر سـلانه ســلانه حرکت می کـرد که 20 دقیقـه دیر به دانشـکده ی پرستـاری کاشان رسیـدم. نمــای زیبـای و متفـاوتِ دانشـکده ی پرســتـاری کاشـان دانشجویی مثــل مـن را حسـابی محظــوظ می کــرد. از ایـنکه اسـتاد آن درس، مانــند بسیـاری از همکارانــش که زیـاد نـاز می کــردنـد بـه کلاس راهـم ندهـد، دلهــره داشــــتـم. امـا تا به او گفتـم که دانشجوی مهمـانم، با خوش آمـد گویی از من دعوت کـرد تا در کـلاس بنشیـنم. همـان هنگــام، با رضایـت در دلم گفتم «کاش همه ی استـاد ها همین جور بودند که فردا دعای دانشجــو پشت سرشــون باشـه نه لعنـت و نفـرین!». آن اســـتـاد، مرد میانســال و رئـوفی بـود و طرز تـدریسش نسبــت به اسـاتید داخـلی 3 (البتــــه نه هــمــه) دانشکـده ی خودمان که تنهــا اسـم «اسـتاد» را یدک می کشیــدند، بی نظـــیـر بود. شایـد زیبـاتریـن پاورپویـنــت ها و بهـترین طـرز برخــورد یک اسـتاد با دانشجـو را در همانجــا برای نخستیــن بار دیـدم. به نظـرم این امـر علاوه بر تـقویـت نقـش محـوری دانشجـو، در سازمــانـدهی امور کلاس هـم می توانسـت اثـر مثبتـی داشتـه بـاشـد.  اما افســوس، که به دلیـل تداخـل کلاس هـای دیگــرمـان در دانشکـده ی اصلـی، نمی توانستم در تمــام جلسات داخلی 3 کاشان حضــور داشــته باشـم. از ایـن رو، همـان جلسـه ی اول در مورد ایـنکه ما شهرستــانی ها نـمی توانیــم هر دو جلسـه را در هفتــه بیایــیم با آن استـاد صحـبت کردیـم و او هم موافقت کرد به شرطی که حتی الامکــان غیبـت نکنیــم.

 با ایـنکه در طول ترم از فـرط هــوای سـرد صبحگـاه، خواب مـاندن و یک سری مشـقّـات دیــگر بیشتر از 15 جلسـه غیبـت کردیـم (!!) امـا آن اســتاد، بزرگــوار تر از آن بود که (ماننــد خیـلی هـا) حــذفـمــان کنــد و اجـازه داد در امتحـانـات میـان تـرم شرکت کنیـم. برخـلاف استــاد داخـلی 3 دانشکـده ی خودمان، که با کلی خواهش و رفــع ابـهـام بایـد می فهـمیدیــم از چه چیــزی امتحـان می گیرنـد، آن استـاد کاشـانی همان اول تـرم برگـه ی «طـرح درس»  (که ما همچنـان آرزوی دیـدنش را در دانشکده ی مبــداءمـان داشتیــم) را در اختیــار دانشـجو قـرار داده بود و تکلیـف آنهــا را در مورد امتـحان مشـخص کرده بـود.

  دیـگر راه و چـاه را یاد گرفتــه بودم و به جــای مینی بـوس های فکــستـنی با ماشیــن های شخصی گذری کـه اکـثراً دانشجو هــای کاشانی بــودنـد، به کاشان می رفـتم. علاوه بـر سطح امکانـات رفـاهی، واضـح به نظـر می رسیـد که سطـح علمی اساتیـد کاشـان هـم صد برابـر بلکـه هزار برابـر بیشـتـر و رضایت بخـش تـر از دانشکده ی خودمـان اسـت. به گونـه ای که اگر دانشجـویی از درس آنــها نمره ی قبولی نمی آورد، دیگـر سواد آن اساتیـد را زیـر را زیـر سوال نمی بــرد. از آنجـایی که می دیدم تمـام ساختـار آن دانشـکده (از سطــح ارتبــاطی خود دانشجـویان گرفتــه تا وجـدان کاری کارمنــدها) از دانشکده ی طلسـم شده ی خودمـان سـر تر اسـت به اقبـــال «مهـدی» (دوست صمیمی ام که دانشجوی آنـجا بــود) غبطـه می خوردم! متـاسف بودم که در جـایی قرار گرفتــه ام که تنـها نهــادِ وظیفــه شنـاسـش، اداره ی رسیــدگی به تخلفــات دانـشجـویی است.

  با گذشـت تمــام سختـی ها، امتحــان پایانی داخلی 3 کاشـان را هم بـه انضمــام نهیـب و اسـترسـش دادم. چند روز بعد از امتحـانات ترم 5 بر آن شــدم که به همــراه مهـدی به کاشـان بروم تا بلکــه با یک تیــر سه نشــان بزنـیم! هم من از نمــره ی قبـولی ام مطمئـن شوم، هم او کارهــای بازگـشتش به خوابگــاه آنجـا را راس و ریس کنـد و هـــــم گشتی تفـریحاتی در آنجــا  بزنیـم که ایـن برای من که از «راونــد» (میـدان ورودی کاشــان) آن طرف تر نرفتـه بودم، اوج هیــجان بود! بعـد از 40 دقیـقه با ماشیـن مهدی به کاشان رسیدیـم. وقتی به حیاط خوابــگاه رفتیــم یکی از همکلاسی هایـم در کلاس داخـلی 3  بـه نام «انــور» را دیـدم که به من خبر داد، تمـام بچه های کلاس از ایـن درس با نمـرات خـوب قبــول شده انـد. با شنیـدن این خبر رویـایی، از تـه دل خدا را شکـر کردم که تلاش های بی شمــارم در این شهر بی نتیجــه نـمانـد. به اصـرار انـور به واحــدش در خوابگاه رفتیــم. من با اینکـه هیچ وقـت خوابگاهی نبـودم اما خوابگاهی دانشجویی دانشگــاه خودم را با آنجــا قابل مقایســه نـمی دیـدم. انــور از آنجـا که چیزهایی در مورد مهـارت من در نقـاشی شنـیده بـود، از من خواسـت تا به عنوان یادگاری چهره اش را نقــاشی کنـم. من هم بـدم نمی آمـد روز آخـری یک یادگاری از خودم در آن دانشگاه به جــا بگذارم. در عرض 15 دقیــقه نقاشی صورت انــور که با طبیعـی اش مو نـمی زد، تمــام شد. انـور که با دیدن عکـسش به وجــد آمـده بود گفــت: «میثــاق، جای یکی مثــل تو اینجــاست نه اونجــا!». بعـد از راس و ریـس شدن کار خوابگــاه مهدی، نوبـت به گشت و گـذار در شهـر (باغ فیــن و...) رسیــد. واقعــاً خوش گذشــت و جای تک تک دوسـت هـا خالی بـود.

  و در نهایـت غـروب آفتـاب، بانگ بازگشت به شهــر خودمان را به ما تشـر زد. در راه برگشـت بودیــم که برای آخـرین بـار چشمم به ساختـمان کوی دانشگاه علــوم پزشکی کاشان افتـاد. بغض عجیــبی وجودم را در بـر گرفته بـود. حسی به من می گفـت که با ایـن شهـر آنـقدر غریبــه نیسـتـم که با شهــر مقصـد غریبـه ام. در لحظاتی که تصــویر دانشـگاه از مقابل چشمـانم دور می شـد؛ در دل گفتــم: «خــداحـافظ دانشگاه محبـوبــم... حالا متوجـه می شوم که قبــول شـدن در دانشـگاه محـل سکونت هیچ جای فخـر فروشی نـدارد. شایــد اگر بـه قــول انــور به جـای آن دانشکــده ی خـزان گرفتــه، اینجــا می بـودم مثل الان مورد هجــوم تنـدبــاد های هرزه گـــرد قرار نـمی گرفتــم. قبــولی در دانشـگاه محــل سکونـت نه تنــها موقعــیت خوبی برای پیشــرفتم نـبـود بلکــه باعـث شد تجــربه ی زنـدگی در یک شهــر متفـاوت بـا دوســتـان هـم اتـاقی که در شادی و غـم شریک هم هسـتـند، را از دســت بدهـم.»

  می دانسـتـم ایــن ممکـن اسـت آخـریـن نگــاه من بـه دانشگـاه محبـوبــم باشــد امـا همـان موقع تصمیــمم قطــعی شـد کـه ان شــاء اللّــه اگــر تـا گرفـتن کارشنـاسی در  دانشکده ی طلـسم شده ی خودمان زنـده مانـدم، کارشـناسی ارشـد مراقبـت ویــژه ی کاشــان قبـول شـوم!! یـا کاشــان یا هیــچ کـجــا!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق  |