دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

مامــایی 87 به خــاطـــره ها پیــوست...

 

 تــرم دوم درس پیــش نـیــازی به نــام «تغـذیه و تغذیــه درمانــی» را نگـذرانــدم و بخـــاطر آنکه تــرم ســوم این درس در ورودی هـای پرستاری ارائـــه نمـی شد، ناچــار به گـــذرانـدن آن با دانـشجــویــان کارشــنـاسی نــاپیـوستــه ی مـامایی  ورودی 87 شـدم. می دانســتم که ممــکن است، حضــور من در کلاسـی که تمــامـاً دخــتر هستنــد، برای دانشــجویـانش ناراحـت کنــنده باشــد. خصــوصــــاً با آن سابـــقه ای که من از اخــلاق اکــثر دخـتران پرســتاری داشـتم، تــصـور می کــردم که دخـتران مامایی هم بایــد اخـــلاق ســرد تـری در حضـور من داشته باشـــند. تا ایــنکه کـلاس ها شروع شـــد و در کــلاس «تغــذیه ی مادر وکـودک» حاضــر شدم. بـــا کمی هـــراس صنــدلی آخر را برای نشـسـتن انتخـاب کردم. وقـتی نشســتم یکی از خانـم های روبــرو رو به طرفم کــرد و با خوشرویــی گـفت: «ببخشــید من پشــتم به شــماست!». ابــتدا فکـرکردم منظـورش با کس دیـگری بــوده اما آخــر کلاس جــز من کس دیـگری نبـــود. پـس با تعجـب متوجــه شدم مخـاطبـش من بـودم! اگــر این حرف را (به فرض محـــال) یکی از خـــانم های محـترم کلاس خودمـان به من می زد، در آن واحـــد چند بانــوی محـترم دیـگر به او چــراغ قرمـز نشــان می دادنــد که چه معـنی دارد، دانشــجوی دخـــتر بـرای دانشجــوی پـسر احتــرام قائـل شــود و...؟!!  در کــلاس مامایی 87 ، دو نــفر رتبــه ی دورقــمی در کنکــور کارشــناسـی آورده بـودنــد. حـدس می زدم که دیــری نمی پایــد از قبــولی خود در چنیــن دانشــکده ای به شــدت اظهــار ندامــت کننـد! حدســم درسـت بـود. یکــی از دانشــجویان ظاهــراً باهــوش که کاردانی خود را در علوم پـزشــکی شهیدبهشــتی گرفته بــود، آن قــدر از ایــن وضـع بغرنــج دلش پُــر بود که در حضــور اســتاد تغذیــه (در لحظــه ای که داشــت مشــتی تـهدید از سخــتی امتحانــش را به کـــل کلاس الــقـا می کــرد)، بغــضش ترکــید و مثــل ابـــر بهــار شـروع به گریـه کرد! خـلاصـه، جلســه ی اول هـم تمـام شــد. همــان جلسه بـیـش از هــر چیــزی از مشــاهده ی اتـحــاد آن کـــلاس لذت بــردم. (همـــان اتحــادی که در کلاس مــا کن فیــکـــون شده بود.)

 هــرچه از آن تـرم می گـذشت، بیشــتر پی به این واقـعیت می بردم که رویــه ی همه ی دخــترها یکسـان نیــست. همـکلاسی های مامــایی کـامـلاً بی منـت برای جنــس مخالف احــترام قائـل بودند. احــترامی که پیـش از آن از جــانب هیچ یک از همکــلاسی های پرســتاری دیــده نمی شــد یا اگــر هم دیــده می شــد مطمـئنـاً نــوعی «ســلام گـرگ» به حسـاب می آمـد. بــر خلاف همکـلاسی های پرســتاری که با کـلی عــرق شرم و خـفّـت و خواری از آنهـــا جزوه می گرفــتم، این همکـلاسی های جــدیـد بدون آنکه نیـاز به جــزوه ام را اعــلام کنــم، آن را تمــام و کمــال در اخــتیـارم قرار دادنــد. به یـُـمن کمـک دوســتان خوبی همـچون آنـها، آن تــرم امتـحان سخـت و المپیــادی تغذیــه را پاس کردم و ایــن درس دو واحــدی نـحس را تا ابـــد جایی انداختــم که عــرب نی بیــاندازد! با ایــنکه دیـگر از شــر این درس و اســتادش راحـت شده بودم امــا رفـاقـت خالصــانه ی من با بچــه های مامایی با گـذشت آن تـــرم تمــام نشــده بود.

 با تعــریف من از وجــود چنین دانشــجویـان فهمـیـده ای، تا حــدودی ذهنـیت پســران دانشــکده را هم با خــودم در ایــن باره هـمســو کرده بـودم. هـرچــند، همیشــه عده ای پــسر «فاقــد جنـبه» پیــدا می شدند تـا با اراجیــف خود اثبــات وجـــود کننـد. حـتی یک بار به یکی از خواهــران مـامایی بی احـترامی شـد. ناگفتــه نمانــد بعــد از آن چنــان زهــر چشـمی از ایــن جور افــراد بی غـیرت گرفـتم که حــداقـل بعدها در حضــور من کسی جـرئت از گـل کمــتر گفــتن بـه آنها را نداشـت. (و ایــن یـعنی احتـرام متـقابل بـرای کســانی که واقــعاً لایق احترام بــودند.)

 مامایی 87 برخــلاف مامایی هـایی قبـلی که خود را کامـلاً مجــزا از پرسـتاری ها می دانســتـند؛ اولیـــن کلاسی بــود که با نشریــه ی «ب ــینش پرسـتار» دانـشـکده ی پرســتاری همکاری می کــردنـد. علاوه بر ایـــن، سال گـذشــته با هـمت آنهـــا مراســم روز پرســتار و روز مامـا تـوأم و در یـک جشــن برگزار شد که ایـن خــود، در تاریــخ دانشکده ی پرســتاری بی سابقـه بـود! دمـشــان گــرم!... در شب شعـرها هم خـوب هـوای من را داشــتند و هـنوز حضــورشـان در شب شعـر «الفـبای احســاس» 2 و 3 فرامـوش نشـدنی است.

 ایــن چنــد ترم آشـنایی هم گذشــت تا ایـنکه جشــن فارغ التحصــلی و خداحـافظی کـلاسـشــان از دانشــکده برگـزار شد. به همیــن منظــور به من افتـخار دادنــد تا در گوشه ای از جشنـشان بیایــم و شعــر طنــز «دانشــکده ی طلســم شـده» را بخوانم! خـواندن آن شـعر انتـقادی در مقــابل هیئـت علمــی، ریاسـت دانشــکده و موبایـل های در حال ضبــط فیـلم، صحــنه ای کــمـدی بــود و پایــه ی خـنده!!! بعـد از تمام شــدن جشنشـان از دانشــجویـان کلاس های اطــراف هم با شربـت و شیــرینی پذیرایـی کـردند کــه فکـر می کنم ایـن عمـلکـرد مـؤدبـانه عمــراً اگـر صد سال دیـگر در بیـن پرسـتاری های فارغ التـحصــیل دیـده می شـد!

  مـامایی 87 شــاید یک تلنــگر محــکم بـود بر آنهــایی که هیچوقــت نمی توانستــند بفهــمند که دوســتی خالصــانه، همیشــه درگیــر جنسیــت نیســت و محبــت نمی تـواند دروازه ی نجــابت کسی را بلوکــه کنــد. با ایـنکـه دیـگر از تـرم بعــد آنها را نخواهیــم دید امــا جـای خــالی این کلاس متحــد برای تمــام کسـانی که در ایـن مدت خفقــان دانشــکده را زیر نظــر داشـتنـد، محســوس است. می دانــم در همیــن مدت کـوتــاه، خیـلی از هــواداران «حــذب خــاله زنــک» با مشاهــده ی صمیـمـیتـم با آنهــا به من برچسـب «هیــز بودن» زدنــد امــا ایـن چنیــن انتـقــــاداتی که بر مبــنای حســادت و خودخــواهی پایـه ریــزی شده انــد، برای من پشــیزی هــم ارزش نــداشت.

  بـچه های کــلاس مامــایی 87: جلالــی (به افــتخار همه ی خوبـی هاش!) – ابراهیــمی – خــرم –  سگـوند – پیــرزاد – روشــن – احـمدونــد – خلیلـی – حسین خــانی (فرشــته ی نجـات من از امـتحـان آمــار!) – آدینــه – اسفــندیاری – فتـح اللهی – بیــگی – صفــری – رحیمــی راد  و....   

  پی نـوشــت: اگر اســم کسی از قلــم افــتاد فقــط به علت فراموشـی من بود. پس به بزرگــواری خودتــان ببخشیــد و اعــلام کنیــد تـا اضافه کنـــم.         

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق  |