گـزارش و نقــد یک جـشــن
روز – نمـای بیــرونی دانشکده – سکانـس اول:
دودل بــودم که در مراســم روز دانشـجـو شرکت کنـم یا نه. با خـودم گفتــم: «هـرچی باشه امـروز خودمـونه دیگـه! اگه ما نریم کی بــره؟!». خلاصه دل را به دریا زدم و پس از اتـمام کارآمــوزی به اتفـاق چند تــن از دوسـتان، شـاد و شنگـول از دانشکده به سالـن همایش دانشــگاه مرکــزی رهسپـار شدیــم! خیلی به دوسـتم «مهدی» اصــرار کردم تا او هم بیاید و با هـم باشیـم امـا مثـل همیشـه خستگـی اش را بهانه کــرد و نیــامد. علیـرغم اینکه حضـور برخی افراد در آنجـا من را بیشـتر «آژیــتـه» می کـرد امـا دیـدار با دوســتانم در دیـگر دانشکده ها که کمتــر یکدیگـر را می دیدیم نیــز خـالی از لطــف نبـود.
روز – نمـای داخلـی سالن دانشگاه – سکانـس دوم:
حدوداً ساعت 2 بـعداز ظـهر وارد سالن همایش که صندلی هایــش در شُـرف پــر شدن بــود، شـدم. هـدایـایی که هنگــام ورود دانشجــویان، به دستـشـان می دادنــد، کلاسـوری شامــل یک کـتاب و یـک CD آن هــم با موضـوع غــدیر بــود. بعد از چـند بار پخـش «یار دبسـتانی من»، قرآن تـلاوت شد و مجـری روی سـن آمد. برخلاف مراسـم روز دانشجــوی 2 سال قبــل، که دو مجـری دانشجــو و شاداب، برنـامــه را جــوان پسـندانه اجـرا می کردنـد، این بـــار مجـری، یک چهره ی ناشـناس بـود و اجــرای بسیار ســرد و یکنـواختـی داشــت.
ابتــدای کار، مجری حضــار را به تماشـای دو کلیپ تکـراری دربـاره ی عیــد غدیـر دعـوت کرد. خیلی حرصم گرفـت که یک کلیپ ناقــابل هم درباره ی روز دانشـجو پخش نشـد! همین طـور، سالن بیـشتر با محــوریت عیـد غدیـر تزئین شده بود تا محــوریت روز دانشجـو. تا جایی که خودم در اینــکه ایـن مراسـم بــرای روز دانشجو اسـت یــا جشن عیــد غدیـر، بـه شـــک افتــاده بـودم!!
بـعد از پخـش کلیـپ های مذکــور، مثـل همیشـه ابتــدا ریاست محتـرم دانشگاه برای سخنــرانی تشـریف آورد. پـس از تبریک و شادباش، در گوشه ای از سخنــان خود، خاطر نشان کـرد که طبــق گفتــه ی یک شخصیت مطرح، بچه هـای دانشگاه هـای علوم پزشکی دیگر کمتـر به «خــوبی» دانشجویان دانشگاه خودمـان هستند. در همین حال، تمام حضار از خدا خواسته شــروع به تشـویق کردند امـا به نظر من اصلاً هـم این حرف، حرف صحیحی نبــود و جـای تشویــق نداشت چرا که معلوم نبــود ایشان «خوب بودن» را چگـونه تعریــف می کـردند. دیگر این را همه می داننـد که سر به زیــری و «آســه رفتن و آســـه آمدن» الزامــاً ملاک خوب بـودن یک دانشـجـو نیــسـت. در ضـمن، با کنتــرل شدید دانشگاه، دانشجــویان چــاره ای جـز سـر بـه زیــری و مغـلوب شـدن نـدارنــد. (ایــن نظـر شخـصی مــن بـود و بس).
پـس از اتمــام سخنان ریاسـت محترم، نوبــت به دو مــهـمان برنامـه (کــه از شخصیت هـای بنـــام کشور و رسانه بودند) رسیــد که دعوت هیــچ یک، کیــس دلخـواه روز دانشجــو نبــود. سخنــرانی مهـمان اولی آنقدر طولانی و خسته کننده شد که عــدّه ای فقط مـنتــظر بودند، اغذیـه ی پذیــرایی توزیــع شـود و زود مجلـس را ترک کـنـند! پـس از خاتــمه یافتن صحبت های 40 دقیـقه ای مهــمان اولی (بـه حـول قــوّه ی الهــی!!) پذیــرایی انجام شـد و مهــمان دومی (یکـی از اساتید بـزرگ ترتیــل ایــران) روی سن آمـد. با اینکه همه به نظـر خسته می آمدند ولی من به تمام سخنرانی ها خوب گوش دادم امـــا محـوریت هــر سـه سخــنرانی، بیشتر پیـرامــون «روایت های دینــی» و «سیاست های بطلان یافـته ی ابرقدرت هـا» بــود تــا «دانشجـویان و مشکلات خــاص ایـن قشر فرهنگـی».
اهدای جوائــز به دانشجویان ممــتاز هر رشتــه (بـدون هیــچ حـرف و مصاحبــه ای با آنـهـا) هـم آخرین قســمت برنـامه ی آن روز بـود. دوستان رشتــه ی مامایی کـه به خاطـر تداخــل کلاس خـود، اواخـر جشن رسیدنــد؛ از این جشــن حتـی خوراکی هم نصیـبـشـان نـشد! و سرانجــام سر و تـه ایــن مـراسـم باشکــوه (!) هنگام اذان مغـرب به هم آورده شـد و دانشجـویان بـومی و غیر بـومی با رضایت یــا بی رضایت دانشـگاه را ترک کــردند.
شـب – خیابان جنــب دانشــگاه – سکانــس ســوم:
در هنگام بازگشت از دانشگاه به سمت منـزل، به این فــکر کردم که بهترین کار ممکــن را همان «مهـدی» کرد که در خانه ماند و این هـوای سرد را برای حضــور در چنیـن جشن ســردتــری متحمـّــل نشد. جشـنی که در آن به همـه چیز اشـاره شد به جـز خواسته های دانشـجو. جشـنی که ما حصلــش چیزی جـز تلف شدن چند ساعت از سـاعات روزانه ی عمـرم نبـود. این افـکار و امثالـهم تا رسیدن به منـزل همچنـان در مغــزم شــناور بـود.
من از قبـل روی ایـن جشن، حساب خاصی باز کـرده بــودم که آن هـم ایـن شکلی از آب درآمـد. مطمئن بــودم که اگـر دوسـتان دانشجــویـم در ابــر دانشـگاه های تهــران و اصفهـان، فیلــم ضبــط شده ی این مراسم را می دیدند، آن را بــا کنفرانسی اجتمـاعی و سیاسـی اشــتبـاه می گرفتـند! ولـــی با این وجــود از تمام مسئولیـن بزرگــواری که زحمت برپـــایی آن را کشیدند کمــال تقدیــر و تشکـر را دارم. فقــط امیــدوارم بعــد ها اگر خواستنــد مراســمی ترتیب دهنـد، محض رضــای خدا ابتـدا کمی درباره ی محـوریتــش بیاندیشنـد بــعد آن را برگــزار کنند. هرچــند من با ایــن ضدحالی که آن روز خـوردم، پشـت دستــم را داغ کــردم که بـعـدها در مراسـمی شرکت نـکنم! ترجیــح می دهـم فرصتــهای بعــدی را به سال پایینی هایــی بـدهم که با شـنیدن نام «دانشـجـو» کلـی ذوق می کنـند!...
معــرفی کتـاب: خبــری که اخــیراً حسابی غافــل گیرم کــرد، به چاپ رسیــدن کــتاب یکی از بهتـرین اساتیــدم بـود. در نتیــجه همینــجا چاپ شـدن کـتاب «?why emotional intelligence » سرکار خانــم مریم موســوی لطـفـی را به ایــشان و جامعــه ی روانـپرسـتاری تبریک می گویــم. به این دلیل که ایشان حـوالـی تـرم جـاری بــا دانشگاه مان خداحافـظی کردنــد، ناچـار بــودم تبریکــم را در این وبلاگ بنویســم. به امیـد بازگشت پر برکتشــان بــه دانشــکده ی پرسـتاری و مامایــی.
پـی نوشــت ویـــژه: بـهانـه ی نوشـتن این پـی نوشــت چیزی نیست جـز اعلام یکســـاله شدن وبلاگـم. وبلاگی که یک سـال هــم دفترچه ی خاطرات تلخ و شیرینم بـود، هم وسیله ی آشـنایی با دوسـتان خوبــی که با اینکه چهره و صـدای هیچکـدومشون رو ندیـدم و نشـنیدم، ولی تا ابد فراموششون نمی کنـم. کــم افتخــاری نیسـت اگه بگم تــوی این یک سال هیــچ کامـنت نامـؤدبــانه ای نـداشـتـم. دوسـتان عزیــزم(آره بـا خود شمــام!)... ببخشـیـد اگه «گاهگـداری» (به دلیل پرمشــغلگی) کمـتـر به وبلاگــتـون سر می زنــم و کمـتر کامـنـت مـیزارم. این اصـلاً دلیل بر بی اعتنــایی من نسبت بـه عزیزی نیست. مخلص همگــی!!
یکسـاله شدن ایــن وبلاگ را بـه دشـمنان قـسم خــورده اش در دنیــای واقـعی هم تبـریک میــگم!! اجمــاعاً برای بهبــودی حـال عمــومی شــون دعـا کنید!
از طعــنه ی جاهــلان نخـواهم تـرسیـد بر خنـده ی این زمانه خواهم خندید
من بر سر عشق پاک خود خواهم ماند تـا کــور شـود هـر آنکـه نتـواند دیــد