کــدام اتحـــاد؟!
اتـحـّــــاد منجـــمد شـده

یکـی از دوستان پرستــارم که در یــکی از دانـشکده های سطــح بالای کشـور درس خوانده بـود، برایـم تعریف می کرد: یک شب که دانشجویــان دختـر از غذای بد خوابگاه به سـطوح آمده بودند، در محــوطه ی کوی دانشکده تجمع کردند و با سـر دادن شعـار «پـسرا غیرتتــون کجــا رفت؟» دانشجویان پسـر را هم به جمــع خود ملحـق کردند! اعتــراض بــرای رسیـدگی به این مسئـله، چـنان اوج گرفت که سیـمای مرکز آن استان را مطلع و پای خبرنــگاران را هم به دانشگاه بـاز نـمـــود!! در همین وضعیت نابسامــان، رییـس دانشـکـده که حــیثیت دانشــگاه را در خطــر می دیـد ملتـمسـانه از پشــت بلـندگو اعلام کرد: «از همـه تــون خواهش می کنم برگردیـد. قـــول میدیم در اسرع وقــت به ایـن مشکل رسیــدگی کنـیـم!...». دیگر بعــــد از آن واقعه غــذای دانشگاه با غــذای عــروسی مــــو نمــی زد!!
این خاطـره ی دوسـتـم، برایــم بسیار عجیب و بــاورنکردنـی آمـد. چـــرا کـه در این 2 ســال و 3 مــاه و 16 روزی کـه از اولیـن سکانــس دانشجـو شـدن مــن می گذرد، تنهــا چیـزی که هرگز و هرگـــز در میــان دانشجو جماعـت ندیـدم، فاکتــوری بـود به نام «اتحـــاد». برای مثــال، اوج اتحــادی که کلاس خـود مـا داشت همـان تــرم اول بــود و هـر چه ترم سپـری می شد نــه تـنها ایـن هـم بسـتگــی بیشـتـر نمی شد، بلکه رفته رفته، جــای خـود را به تمـســـخر و دشـمنــی بـین بچــه های کلاس مـی داد. دختـران کلاس با غرور نابه جـا و پســرها هم با رفتــارهایی کودکانـه این جـــوّ خشک و بی روح را تشدید کرده بـودنـد. اگـرچـه این جــو، در ورودی های دیـگر هم کــم و بیــش وجود داشـت امـا هیچـکدام به کلاس مـا نمی رسید! به نـظر من، همـه ی مـا در ایـن بـاره مقصــر بودیــم.
اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم هیــچ دانشکده ای، متـروک و ناشناخـته نــمی مانـد و دیگــر تبعیــض بیــن رشتــه ها و دانشـگاه ها در ایـران بیــداد نــمی کـرد.
اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم برای تمــام فارغ التحصیــلان یک رشــته، جشـن فارغ التحصیــلیِ ناقابـلـی گرفتـه می شد تا بلکــه بعد از 4 سـال دغدغه، برای لحظه ای هم که شـده، به دانــشجو بــودن خود افتخـار کنند.
اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم هرگز یک استــاد هیئت علمـی یا حق التدریــس، هرطــور که عشـقـش می کـشید سـوال طرح نــمی کرد تا هر کس را که دوست داشت قبـول کنــد و از هــر کس که متنفـر بود به این وسیله انتقـام بگیرد.
اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم همه در می یـافتند که واژه ی «دانشجــو» هم مانند واژه ی «دانـشگاه» مقــدس اسـت. پس هر سال برایـمان کلاس های توجیــهی انضبــاطی بــرپا نــمی کردنـد تا فهــم و شعـور یک دانشجـوی «واقــعی» هم زیـر سـؤال بـرود.
اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم خود بخـود دست تمـام آنهــایی که خودشان با بنـد «پ» به مــقام و پستی رسیدنــد و بـا کمک همیــن بــنـد، نــورچشمی هایشان را نیـز وارد امــور می کنـند، رو می شــد.
اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم هــیچ کس عقــده های نامعلـوم دوران دانشجـویی خود را طی یک عملیـات انتحــاری بر سر دانشجـوی بینــوا تخلیه نــمی کرد.
اگـر سـر سـوزنـی اتحــاد داشتیــــم هرگز یک «دانشجــوی غیــر ایرانی» (آن هم از بی تمــدن ترین کشـور) که مفت و مسلّـم از امکانات مملکــت مــا استفاده می کند، به خود این اجــازه را نــمی داد که مقابــل چشـمان تـنـی چند از همـوطـنان غیــور (!)، به ایـران و ایرانـی توهــین کنــد.
(چــرا جای دوری برویــم؟) اگـر اتحــاد داشتیــــم در روز دانشـجو فقط جشـن نمی گرفتیـم و دایــره و دیـمبـل راه نمی انداختـیم بلکه یک موشـکافی اساسی برای اصـلاح امـور انجــام می دادیــم. و...... و.... و...
ولی افسـوس... که بــا ایــن حرف هـای روشـن ماباآنــه کســی سر از خـواب غفـلت بر نـمی دارد. آن جواسـیسی که ایــن وبلاگ را تحـت کنتــرل حراست درآوردنـد، نیـز «دانشــجــو» بـودنـد. پـس دیگـر ادامه نمـی دهـم، زیــرا آن قـدر کــه این مطالب برای ما «عـــادی» است، همان انــدازه بــرای برخــی «غیــر عــادی» به شـمـار می رود. فقــط آرزو می کنـم تمــام دانشجـــویـان اعــم از همکلاسی و غیـر هـمکلاسی روزی گـذرشـان به این صفحـه ی نت بخـورد تــا اگـر حرف نامربـوطـی زدم، بــا نوشـتـن نقــطه نـظرات خـودشـان اصلاحـــش کـننـد. هـر چنـد، اینجــا اگـر «آزادی بیــان» هــم وجـود داشته باشـد، مطمـئنــاً «آزادی بــعـد از بیــان» وجــود نــدارد!
مـن اگـر بـرخيـــزم تـو اگـر برخيـــزی همــه بــر مي خيــزند
مـن اگر بنــشيـنـم بنـشينی تـو اگـر چـه كسی برخيـــزد؟!
به هرحال روز دانـشـجـــــو را به تمــام دستــه جات دانشجــویـی تبریـک گفتـه و برایشــان آرزوی موفـقـیت و بـهروزی دارم. حسابی جشن بگیریـد، شیرینـی بدهیــد، کف بزنیــد و حتـی برقصیــد! چون از سـال دیگر کــه این روز درست در محــرم واقع می شود این خبـرهـا نیست. از سال دیگـر خیـلی ها به بهـانـه ی محـرم و صفــر از تبـریک گفتن این روز به مــا هـم ابــا می کننــد!! در کنار این همـه حرفـی که زدم باز هم اعتـراف می کنـم عاشــقانـه دانشــگاه را دوسـت می دارم، زیـرا بـا آن همیشــه به یــاد خـــدا هســتم. باز هـم ببـخشیـد اگــر در ایــن پسـت، از فــرط انــرژی زیـادی که دارم، لقمـه ای بزرگ تر از دهـانم برداشـتـم. امیـدوارم هیــچ مخاطـبـی با خواندنـش دچــار سوء تفـاهم نــشده باشـد.
قلـب دانشـگاه بـا نفــس های تـو می تپــد. روزت مبــارک دانشجــو ![]()
