اولـیــــن روز تـــرم 5
سالی که نکـوسـت...
برخلاف اکثـر دانشـگاه های علـوم پزشــکی، کلاس هایـمان از 21 شهریــور (یعنـی بیست و دومــین روز مـاه رمضـان) شروع شـد. اولین کلاسمان، کارآمــوزی پرسـتاری بهـداشت جامـعه بود که به همـراه دوست جدیدم «مـهدی» که ترم 5 را دوباره مـهمانی گرفته بود، به سمت درمــانـگاه مــورد نظـر حرکت کردیـم. ساعت 7:45 دقیقـه به آنجــا رسیـدم که در کمـال تعجب دیدم در بستـه است و یک قفل محکم هم روی آن بـرق می زنـد!!
همچـنانکه منـتظـر بودم تا استــاد تشـریف بیـاورد و درب بـــاز شود، ناگهـان جـوان نـاشناسی نزدیـکم شـد و گفت: «ببخشید... شـما هم امروز همـینجا کارآمـوزی داریـد؟» جواب دادم بلـه. بـعد متوجه شدم که آن شخص تازه وارد که نـامش «علی» بود، دانشجــوی ترم 3 زنـجان است و این ترم را هــم در دانشگاه مـا مهمـانی گرفته است. ظاهــراً تصـمیم داشت انتقالی دائـم بگیـرد امــا با سـابقه ای کـه مـن از دونـدگی ها و کاغذبـازی های تـرم پیــش مـهدی داشتم، بعیــد می دانستم به راحتــی موفـق به این کار شـود. بعد از چند دقیقه گـفتـگو علی آقا پرسیدند: «شما مــیثاق؛ دانشجـوی پرسـتاری وبــلاگ نویـس نیستید؟!!!». با ایــن جمله خشـکم زد و لحـظه ای احســاس معروف بودن بـه من دسـت داد!! ناچار بودم که اعتراف کنم خودمم. آن طـور که خودش می گفت مدتی از خواننـدگان وبلاگــم بوده و مـن هم ایـن حسن سلیقه اش را تحـسین کــردم!!
در حـال گپ و گفتـی دانشجـویانه با علی آقـای عــزیـز بـودم که متـوجه شدم درمانگاه باز شده است و سایر همگروهی هـا هم داخل شــده اند. چون عصر همان روز کلاس تئـوری هـم داشتم بعـد از کارآمـوزی با سرویس به مدرسـه آمـدم. می دانـستم که امـروز تق و لـق است و کلاس تـئــوری تشکیل نخواهد شد ولی برای دیدن دوستــان شـهرستانی ام در دانشـکده لحـظه شـماری مـی کردم. حدسم درست بود! آن روز هیچ استادی دل و دمـاغ تشـکیل کلاس را نداشت. خلاصه... دوستان شهرستانی هم از کارآموزی خــود رسیدند و چنـان استقـبال گـرمی از هم کردیم که هر کس می دید فـکر می کــرد خانـواده ای هستیم که سال ها یکدیگــر را ندیده ایـم!!
در بیــن صـحبت با دوستان، خـبر تـلخی را شنـیدم. یــکی از هـمکلاسی های شهرستانی به نام «کامران» از تحصــیل انــصراف داده بـود. یـادش بـخیر! اولین روزی که وارد دانـشکده ی پرســتاری شـدم، اولین کسی را که دیدم کامــران بــود. اتفاقاً او را یک مــاه پیـش از شـروع تـرم 5 در حــوالی ساختمـان مـرکزی دانشگاه دیده بـودم. حالا می فهمم که آن مـوقع بـرای تسویـه حساب جهــت انصـراف از شهــر دور خود به قــم آمده بــود. ظاهـراً مـوضوع از این قـــرار بود که ترم گذشـته، کامـران در یک درس 2 واحـدی و یک درس 5/2 واحدی مردود شده بود و با تضــرع از استـاد درس 2 واحـدی می خواهد کــه او را نیز مــانند سایـر بچـه ها مورد لطــف و سخا قــرار دهـد! آن استاد هـم می پذیرد ولی هنگامی که قصد اصلاح نمــره ی او را داشت به طور اتـفــاقی با استاد درس 5/2 واحدی برخورد می کند!! استاد محتــرم درس 5/2 واحدی پی به ماجرا می برد و به 2 واحدی می گـوید: «ایـن کامران از من هم نمـره طلبـکاره! الان به منم زنگ زد!!» (بقیـه اش را خــودتان حدس بزنید!).
پس شد آنچه شد! کامـران هم می دانست که جبــران کردن ایــن وضـع در کنـار دیگر مشکلات، کار آسـانی نیـست. پس تصمیم گرفت این دنـدان کـرم خـورده را بعــد از 2 سال بکـشد و برای همیشـه بیــرون بـیانـدازد. من بـا او زیــاد صمیمی نـبودم امـا هـرگز دوست نداشـتم به این شکل از هم جـدا شـویـم. (کامـران جــون!!! اگر داری ایـن مطلـب را می خوانــی بدان مـثل برخی رفقـای نیمـه راه، هـرگز فراموشت نمی کنم و آرزو می کنم خاطرات منحــوس این 2 سال در مـراحل بعـدی زندگی ات تکرار نشــود.) مـتـأسفانه کامــران هـای زیـادی در هـر دانشــگاهـی وجـود دارد. کــافی است نیم نگــاهی به اطراف بیاندازیــد.
علاوه بــر کامران، آن روز مـتوجه هـجرت یکی از اسـاتیـد پرستـاری هم شــدم! شاید تاحالا هیچ درسی مانند روانشناسی برایم جذاب نـبود. فکر می کنم یکی از عـلل این علاقه، وجـود استاد مهربان و فهمیده ای مثل «سرکار خانم موسوی» برای این درس بود کــه در این ترم شـاهد خداحافظی او هـم بودیـم! در مورد اینکه او چـرا رفــت و آیـا دوباره برمـی گردد یا نـه، چیزی نمی دانـم. فقــط می دانم خانم موسوی استادی به تمام معنا بود که خیـلی ها لیاقت شاگردی اش را نداشـتند. امیـدوارم در هـمین دو ترم آشنایی، تصــویر ذهنـی خوبی از بـچه های پرســتاری برداشـــته باشـد.
چیز دیــگری که آن روز برایـم عجیب آمـد، 2 پلاکــاردی بود که برای تبـریک دانـشجویان جدیــدالورود بر سردر دانشـکده نــصب کرده بودنـد. از این ابتـکار دانشکده خوشم آمد! بعد که متن آن پلاکارد را تلاوت کردم متــوجه شدم کـه بله... امــسال عـلاوه بر ورودی هـای جدید پرستاری و مامایی، دانشکده ی مـا دو رشتـه ی اطاق عمل و هـوشبری را هم پذیــرا شده است. قدمـشان روی چشم امـا ایـن مسئله که چگونه این همه ورودی در یک دانـشکده ی 5 کلاسـه جــا می شوند اصلاً با آنالـیــز مغـزی من جـور در نمی آید!! ![]()
خانه از پـای بست ویـران است خواجه در فـکر نقـش ایـوان است!
و این هـم خاطره ای بود از اولیــن روز تـرم پنجم یا سال ســوم... هنـگــام بـازگـشـت به سمت منـزل، در حالی که بـه روزهـا و آدم هــای بــد و خـوب این دانـشکـده فــکر می کردم یک لحــظه، فلـش بک کـردم به 2 سال پیـش که ورودی جدیـد پرســتاری، مــن بـودم. با ورودم چنان هیجــانی داشـتم که انگار قرار است کل دانشگاه با ورودم متحــول شود!! واقـعــاً اعتـراف می کنم چقدر خــام و بی تـجــربه بــودم امـا بـه مـرور زمــان و بـه واسـطه ی محیــط دانشـگاه درس هـای مهــم زندگی را خـوب آمـوخـتم. در این 2 سال کـم نــبـودند افــرادی که سعـی در مأیــوس کردن مـن از ادامـه ی ایـن مسیر داشتند (از دشمـن گرفتـه تا خــودی) امــــا میثاق هنــوز هم همـان میثاق 3 سال پیــش است ولـی با انـگیزش و اهـدافی درخــشنـده تـر و هـرگز از ایـن مـسیر بـر نمــی گــردد. حـاشــا کـه دانشــجوی مـعـروف پـرستــاری میـدان را خالـی کنــد!!
