انتخــابات پـرســــتارانـــه

12 خرداد برای من روز عجیـــبی بود...
بعد از کلاس روانـپرسـتاری، برای انجام کاری به دانشکده ی بهداشت رفتم. هنگام بازگشت از دانشکده ی بهـداشت، وقتی در حال رفتن به سمت ایستگاه اتوبــوس بودم، ناگهان صدایی توجـه من را به خود جلــب کرد:
- همش همین بوده! یه عده می اومدن و یه مشت دروغ می گفــتن و بعد از اینـکه به منصبی می رسـیدن تمام اون حرفا یادشون میـره!
نگاهـم را به سمـت راســتم برگردانـدم. پیرزنی مانتویی و هفت قلم آرایش کرده را دیــدم که ظاهـراً من را مخاطبی برای عرائـض خویش انتخاب کرده بود. طبق گفته هایـش، آن خانم مسـن آن قدر از زمـان 8 ساله ی ریاست جمهوری سید محمد خـاتمی گله مند بود تا حـدّی که برای جبران تصمیم گرفت هرگز در انتخابات شرکت نکند!!
بعد از رهایی از چنگـال آن پیرزن سیاسی (!!) سوار اتوبوس شدم تـا به دانشکده ی پرستاری خودمان برگـردم. ایـن بار یک پیرمرد ساده پوش، آذری زبان و ظاهراً کم سـواد بغلم نشسته بود! در اواســط مسیـر او نیـز به نطق آمــد و موضع سیاسی گرفت. امــّا او بر خلاف نفر قبل خود را پایبند به شرکت در انتخـابات می دانست و ازقضـا شیفته ی محمود احمـدی نـژاد بود. تا جـاییکه با همان لهجـه ی ترکی می گفت: «نــذر کردم اگر احمـدی نژاد رأی بیــاره دو بار با پــای پیاده و بدون کفش به مسجد جمکران بــرم!!!»
تا این که سرانجــام به دانشکـده رسیدم. جــوّ انتخابات در دانشکـده نیز بیداد می کرد و میرحسینی هـا و احمدی نـژادی ها بر سر انتخابـات جنجـال اصـلح جنجــال داشتند. با ورودم به کلاس 1 متوجه شدم که فیلم تبلیغاتی میـر حسین موسوی در حــال پخش است و سـال بالایی ها هـم در حال تماشا. من نیز مشغول تماشـا شدم. ولی از تماشای آن فـیــلم جز دیدن چند دختر و پسـر سوسول طرفدار میرحسـین و قربان صدقه رفتن های الکـی چیز عایدم نشد. سخنرانی فـــائـزه هاشــمی نیز در حمایت از میرحسـین و مخالفت با سیاسـت احمدی نـژاد هم دیدنی بود و من را همان لحظه یاد جمله ی «تمام اون حرفا یادشون میـره» ی آن پیرزن انداخت!
هنگام عصر آن روز، وقتی از خانه بیرون رفتم، تب انتخــابات را در کودکـان نیـز فـعـّال دیدم! کودکی را سوار بر دوچـرخه دیدم روی زنبیل جلوی فرمانش عکس میـر حسین چسبیده بود. کودک دیگری با گذر از کنار او در حالی که پوستر احمدی نژاد در دست داشت، فریاد زد: «فقط احمـدی نژاد!!» وای! آنها دیـگر چرا؟!
و امــــا دیـــدگـاه انـتـخابــاتـی مــیثـاق: خوبـه هــر روز نمـونـه ی بــارز بـی عــدالتی را در دانـشــگاه که مـهد پــرورش عقلانـیته می بیـنم. حـیف که روحـیه ی سکـوت در برابر ناحـقـّـی تـوی وجــودم نیـست و نـمی تـونـم سکــوت کنم... حالا هـم همیـــن جا میـگم که من هیـچکــدوم از کاندیــدا هــای حـاضــر رو لایـق ریاسـت جمهوری ایـران عزیــز نمی بینـم. امــا یـک رأی خواهــم داد چـون سرنـوشت کشـورم بـرام مهمـه و مجبـورم که از بـین بد و بـدتـر، بـــد رو انتخاب کنم...
