دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

مــردا این ور... زنــــا اون ور...

امــان از برخی همکلاسی ها!

تا پیش از دانشگاه رفتـنم، دوستان و آشنایان چنان از جـوّ آلوده ی دختر و پسر در دانشگاه ها می گفتند که تصور می کردم هر دختر و پسر سالمی هم که وارد دانشگاه شود، بلااستثناء به فساد کشیده می شود و سر از اماکن ناجـور در می آورد! امّا برای من ذرّه ای هم اهمیت نداشت که دختران همکلاسی ام چه رفتاری خواهند داشت. من تنها برای درس خواندن آمده بــودم(فقط همین) نه برای عشق و عاشقی و این گونه برنامه ها. تا اینکه قدمم به دانشـگاه رسید...

روز اول دانشگاه قبل از ما پسرها ، دخترها در کلاس نشسته بودند که ما داخل شدیم.  هنگام ورود ما، سکوت سردی در کلاس حاکم بود. بر خلاف شنیده های پیشینم از دختران دانشجو، هیچیک از 25 همکلاسی دختر بدحجابی نداشتند و فقط یک نفر در آنها مانتویی بود. خیلی خوشحال شدم که چنین همکلاسی های متین و نجیبی دارم. با خودم گفتم «احتمالاً با گذر ترم ها، صمیمیت خالصانه ای بین ما و آنها رخ می دهد.»  اما رفته رفته متوجه معایب گفته ام شدم. ما پسرها طبق مقتضای سن و جنسمان، در کلاس کمی پرحرف و بازیگوش بودیم ولی با شیطنت هایمان قصد هیچ توهینی به خانم های محترم کلاس نداشتیم. کم کم دیده شد که دخترها نسبت به ما نفرت پنهانی پیدا کرده اند. نمی دانم! شاید بر طبق اصل نجابتشان نباید پسری را آدم حساب می کردند!! حالم از این خشکی و بی جنبگی بــرخـــی از آنها به هم می خورد که حتی جواب سلام پسری را هم نمی دادند. تنها دو دختر از میان آنها دارای فکری روشـن و منطق بودند.

اگر از درسی عقب می ماندیم به راحتی به ما جزوه قرض نمی دادند. اگر روی تخته ی کلاس چیزی می نوشتیم بدون اینکه ببیـنند  موضوع نوشته مان بد است یا خوب سریع آن را پاک می کردند امـا ما حق نداشتیم جفنگیاتی که روی تخته ی بیت المـال می نویسند را بدون اجازه ی سرکار علیه شـان پاک کنیم.  در کارهای فرهنگی، از ما دعوت به همکاری می نمودند، امّا در اموری که ما نیز به کمکشان نیاز داشتیم، شانه خالی می کردند. همیشه دوست داشتند حرف حرف خودشان باشد و هروقت آنها بخواهــند باید کاری انجام شـود. بعضی از آنها هم که خیلی از شعور خانوادگی بالایی(!!) برخوردار بودند، سرکلاس هنگامی که داشتم از استاد مربوطه سؤالی می پرسیدم ، الفاظ مبارک «ایـش» و  «هیس» را بر زبان می آوردند!! حتی یک بار نیز راپورت پسرهـا را به خاطرها اهانت به آنها به کمیته انضـباطی دادند. من، قبول دارم که رفتار برخی پسرها در کلاس موجب اهانت به جنس مخالف می شـد اما بهتر بود که خودشان ابتدا این مسئله را با ما در میان می گذاشتند و اگر نتیجه ای نمی گرفتند پیش رئیس کمیته ی مقدس انضباطی دانشگاه تشریف فرما می شدند!

منی که تا آن زمان دل خوشی از بـرخی همکلاسی های پسر نداشتم، اخلاق همکلاسی های دختر نیز دستم آمد. دلم برای بیمارانی که در آینده قرار است اینها پرستارشــان شوند، سوخت. تا آن هنگام (ترم دوم) تصور می کردم تمام دختران دانشگاه چنین خلقیاتی دارند اما با ورود من به جلسات شعر در دانشکده ی بهداشت، متوجه اخلاق زیبا و خوب دانشجویان دختر بهداشت و پزشکی شدم. اخلاق آنها بسیار صمیمی و همراه با «نجابت» بود. همچنین دانشجویان مامایی (که یک واحد نیز در کلاس آنها گذرانده بودم.) هم اخلاقشان صد  برابر بلکه هزار برابر پسندیده تر از خانم های همکلاسی های ما بود. در نتیجه متوجه شدم که تمام دانشگاه، مانند حوری های کلاس ما نیستند. علاوه بر این، دوست جدیدم «مهدی» که از دانشگاه علوم پزشکی کاشان انتقال گرفته بود، از احترام و دوستی خالصانه و متقابل دخترها و پسرها در دانشکده ی پرستاری کاشان تعریف می کرد تا جایی که هنگام رفتن مهدی، از او حلالیت طلبیدند و...  ولی افسوس... که قسمت من چنـین بود...

چند روز پیش، در کلاس روانپرستاری ، استاد روانپرستاری گفت که تصمیم دارد ساعتِ بعد در مرکز پژوهشی دانشگاه، اصول سـرچ پیشرفته را به کلاس ما آموزش دهد. یک ساعت بعد سوار سرویس های دانشکده شـدیم تا ما را به مرکز فالـی برسانند. مینی بوس گروه ما پسرها زودتر از مینی بوس همکلاسی های دختر به آنجا رسید. پس از کمی معطلی، وارد سالن رایانه ها شدیم و پشت میز رایانه ها نشستیم. چون برای هردو گروه جای کافی نبود یکی از گروه ها می بایست بعد از گروه اولی بیاید. تا اینکه با آمدن استاد؛ وی به ما گفت: «طبق قراردادی که با ریاست دانشکده داریم، ابتدا باید خانم ها وارد سالن شوند و بعد از آموزش آنها، گروه پسرها برای آموزش بیایند!!»  از این حرف استاد دیگر خونمان به جـوش آمد! چرا ما کـه زودتر از گروه دخترها آمده بودیم، باید می رفتیم تا خانم هایی که پشیزی برای ما احترام قائل نبودند، جای ما بنشینند. خلاصه، استاد ما را با چند کلک روانشناختی از جایمان بلند کرد و در حالی که شاهد ریشخند های  دختران به خودمان بودیم اجازه دادیم گروه آنـها ابتدا بیاید. ولی دیگر نمی توانستیم تحمل کنیم که آنها حق ما را تضییع کنند. برای همین صبر نکردیم که نوبت گروه ما برسد و به نشانه ی اعتراض به دانشکـده  بازگشتیم.

اگر چه واکنش آن روزمان درست نبود  ولی تا کی باید شاهد «فمنـیسم گرایی» در دانشکده ی پرستاری باشیم؟ تا کی خانم های دانشجوی ما (که ازشان انتظار روشن فکری می رود)  همچون زنان عهد قـاجار هر مردی را لولو خرخره بپندارنـد؟!!  تا کی قرار است همین همکلاسی های محترم، "سؤال کردن" ،"جزوه قرض گرفتن" و حتی یک " سلام کردن" ما را با عاشق شدن ما اشتباه بگیرند؟ تا کی قرار است که آنهایی که هیچ کمکی به من نمی کنند ، دست از پا دراز تر بیایند و بگویند: «آقای میثاق! برای نشریه ی ما یک کاریکاتور می کشید؟!!»  کاش همان دخترهای هفت قلم آرایش کرده و پسر اغفال کـن که ابتدای متن گفتم همکلاسی ام بودند.لااقل مثل همکلاسی های فعلی به بهانه ی «نجابت» دمار از روزگار ما در نمی آوردند!

 پی نوشت: عکـس فوق مربوط به دانشگاه ما نیست! این را الان گفتـم که همین الان جلــوی میلیون ها حرف و حدیث«برخی افراد» را گرفته باشـم!!

شمارش معکوس تا روز پرستار: 15 روز 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۸ساعت   توسط میـثاق  |