دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

خاطره انگیز ترین دانشکده ی جهان

              

روزی که از فرش به عرش آمدیم....

اگر اولین پست من را مطالعه کرده باشید دیدید که دانشکده ی پرستاری ومامایی دانشگاه در کوچه ای واقع در یکی از سطح پایین ترین مناطق استان واقع شده است. در اوایل برای من باور این مسئله که دانشکده مان در چه جایی واقع  شده است بسیار ناراحت کننده بود زیرا من تنها کسی بودم که مدتی در آن منطقه  زندگی هم کرده بودم. (حدوداً 14 سال پیش) و از  نژاد و فرهنگ مردم ساکن در آن منطقه بی خبر نبودم. دانشکده ی ما قبل از تأسیس رسمی دانشگاه یک مرکز بهداشت بود. جالب است بدانید من نیز همانجا در یکی از اتاق ها که اکنون کلاس شده است واکسن فلج اطفال زدم!  

ولی با شروع کلاس های ترم دیگر این مسئله  دیگر برایم اهمیتی نداشت. به قول مشاور دانشگاه «در دانشگاه باید درس خواند چه پشت میز MDF نشسته باشیم چه پشت یک میز شکسته ی حلبی!». در ضمن فاصله ی منزل مان تا دانشکده ی پرستاری آنقدر نزدیک بود که کسی باور نمی کرد که من گاهی پیاده هم به دانشکده می آیم! یک مورد نیز استادمان از گوشه ی خیابان سوارم کرد تا حیاط دانشکده رسانید. به قول او من به محض خروج از رخت خواب وارد دانشکده ی پرستاری می شوم! این در حالی بود که دانشجویانی از نقاط دوردست ایران نیز در کنار من به درس خواندن مشغول بودند و من می بایست از اینکه در کنار خانواده ام مشغول به تحصیلم شکر گذار  باشم. البته زندگی در خوابگاه نیز لذت های زیادی در کنار مشکلاتش دارد که من فعلاً از تجربه کردن  آن لذتها بی نصیبم. این شادی ها را از دیدن عکس های دوران دانشجویی خوابگاه می توان فهمید.

چند هفته قبل در کلاس داخلی و جراحی3 ، استاد به این مطلب اشاره کرد که طرح تعویض محل دانشکده ی پرستاری و مامایی تثبیب شده است. با شنیدن این جمله خشکم زد! یعنی باید با آن یک سال ونیم خاطرات تلخ و شیرین ... یک سال و نیم سر کردن با چند کلاس غیر استاندارد ولی خاطره انگیز..... با یک سال ونیم برپایی مراسم زیارت عاشورای صبح های چهارشنبه و با یک سال ونیم قهر و آشتی های بی پایه و اساس در دانشکده  خداحافظی کنیم؟! آن هم برای همیشه؟  ظاهراً قرار بود که ساختمان بیمارستان کودکان جنب ساختمان ستاد دانشگاه که در مکانی سطح بالای شهر قرار داشت دانشکده ی جدید ما گردد. با این وجود دانشکده ی ما از نظر وضعیت رفاهی صعود چشمگیری خواهد داشت. ولی من به همان رتبه ی قبلی اش بیشتر راضی ام. اصلاً دوست ندارم که مکان دانشکده را کنار ساختمان ستاد دانشگاه که چیزی جز ترس و وحشت از آن کمیته انضباطی اش به یاد ندارم ، ببینم.

خداوندا... می دانم این مجازات ناشکری های روزهای اول تحصیل است. به خاطر همان ناشکری ها مرا ببخش. هرچه به صلاح ما پرستاران آینده است همان را عملی کن.  خدایا... چیز دیگری که این روز ها ذهن مرا به خودش مشغول کرده ، دوست جدیدی است که هر روز عادتم به او بیشتر می شود. چه خوب بود شر آن غول بیابانی کلاس برای همیشه از سر من برداشته شود و  جای خود را به «مهدی» بدهد. یعنی همان حکایت دیو چو بیرون رود ، فرشته درآید!... خدای بزرگ... این شعر را برای من عملی نما و کاری کن لااقل غول بیابانی اگر نرفت، مهدی انتقال دائم بگیرد.

ممنون از مطالعه ی شما عزیزان            

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۷ساعت   توسط میـثاق  |