دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

قصه ی زهرا

 

   پرسید: «میدونید رتبه ی کنکورم چند بود؟» جواب را نمی دانستـم. خودش ادامه داد: «600 بود. می تونستم با این رتبه تهران پزشکی بخونم. حیف...» تصویر گنگ و مبهمی از چهره ی نحیفـش در خاطرم باقی مانده بود. از روزی که او را در دانشکده ی پزشکی خودمان دیده بودم، مدت ها می گذشت. هیچ انـتظار نداشتم که دومین محل ملاقات من و او ایـنجا باشد. نگرانی در میان صحبت هایش موج می زد و مدام می خواست با خانواده اش تماس بگیرد تا جزوه هایش را به دستـش برسانند تا بیش از این از همکلاسی هایش عقب نـماند. افسردگی اش بعد از آن که سه ترم متوالی مشروط شد، شدت گرفـت و همسر و خانواده اش چاره ای جز بستری کردنش ندیدند. با خواندن پرونده ی بیماری اش آه سردی کشیدم. سخت بود پرونده ی کسی را ورق بزنم که دیروز در جمع خودمـان حاضر بود و امروز در جمـع بیماران. حتی سخت تر از باور ماجرای «کـاوه» پسری که مهندسی می خواند و همان روز به دلیل سایکـوز در بخش مردان پذیرش شد...

 

 کارورزی «روان» هم به چشم هم زدنی گذشت. حال و روز زهرا تغییر چندانی نکرده بود و حـتی دیگر من را هم درست به خاطر نمی آورد. مثل همیشه پریشان گویی هایش کلماتی از دروس پزشکی در بر داشت. در واپسین ثانیه ها، کاری از دستم بر نمی آمـد جز اینکه برای بهبودی حال او و بیمارانی در شرایط او دعا کنـم و سپس از بخش بیرون بروم.

 

  پشت درب بخش اعصاب و روان پر بود از همهمه ی آدم هایی که هرکدام انـتظار ملاقات بیمار خود را می کشیدند. آدم هایی که آنجا را «دیوانه خانه» می دانستند، ما را «زندانـبان» و بیماران تحت مراقبت را یک مشت خل و چل ِ بی مصرف. آدم هایی که یقیـن داشتند گذر خودشان هیچگاه به آن داخل نخواهد افـتاد و من هیچگاه در کامل به تصویر کشیدن تفکر سیاه شان موفق نبـودم.

 

پاوبلاگی: با پایان دانشگاه، چه نامی را برای این وبلاگ پیشنهاد می کنیـد؟!

تا فارغ التحصیلی: 21 روز

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۸ دی ۱۳۹۰ساعت   توسط میـثاق  |