دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

شناخـتی؟!

  

من «آقـای دکتر» هستم، هرگاه مادربزرگـم مـرا در روپـوش سفید می بیـند و مدام قربان صدقه ام می رود.

 

من «کلیه ی پرسنل تـیم درمانی» هستم، هرگاه از بلنـدگو کد 99 اعلام می شود و برای احیـای قلبی ریـوی یک بـیمار می شتابم.

 

من «کارشناس نرسینـگ» هستم، هرگاه مادرم در مراسم خواستـگاری مـرا به خانواده ی عروس معـرفی می کند.

 

من «تلاشگـرِ بی منـّت» هستم، هرگاه وزیـر بهداشت در مراسم بزرگداشت روزِ مان، به ایــراد سخنـرانی می پردازد.

 

من «فرشته ی بهـره مند از پاداش اخروی» هستم، هرگاه بر سر حق و حقـوقم با این و آن می جنـگم.

 

من «بی غیرت» هستم، هرگاه تصمیـم به ازدواج با یکی از همکارانِ مؤنـث خویش می گیــرم.

 

من «زنی با لباس سراسر سفید» هستم، هرگاه از بینـندگانِ رسانه ی ملی کشورم می خواهم، حرفـه ام را توصیف کنند.

 

من «بـرج زهرمار» هستم، هرگاه بعد از یک شیفتِ 24 ساعتـه ی پر کار محل کارم را ترک می کنم و به کسی محـل نمی دهم.

 

من «آمپول زن»، «پانسمانـچی» و «بخیـه کش» هستم، هرگاه روزانه خدمتِ چندیـن و چند آدم عامی می رسم.

 

من «نیروی تـازه نفس» هستم، وقـتی مرا برای شروع دوره ی طرحـم به جایی انـتقال می دهنـد که ناجور تریـن بخش یک بـیمارستان است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۰ساعت   توسط میـثاق  |