ایـن وبلاگ دیگـر تـعطیـل شد.
سیزدهم فروردیـن است و از پـنجره ی ماشین طبـیعتی را نگاه می کنم که در روز خـودش با زباله های مردمی آراستـه شده است! با چشمم ماشین های زیادی را می پـایم که به قصد به در کردنِ سیزده شان با تاجی از سبزه راه می پیمایند. ناخودآگـاه یکی از «سیزده» های مهـم زندگی ام یادم می افـتم که همانا شماره ی دانشجویی ام است! قلم و کاغـذی از جیب بیرون می کشم تا بنویسم از نـحسی هایی که این شماره ی نامبـارک در پی داشت:
من در دانشکده ای افـتخار پذیرفـته شدن داشتم که واقع در یـکی از دور افـتاده ترین مناطق شهر بود و از ترس آبـرو محال ممکن است نشانی اش را به کسی بدهم. برایش نام مستـعار «خانه ی جن زده» را انـتخاب کرده بودم چرا که با پایـان یافـتن ساعت کاری و خروج جماعتِ کارمند از ساختـمان، دیگـر مگسی در آنجا پر نمی زد و سکوت دهشتـناکی محیط را در بر می گرفـت و این گویای شروع شیفت کاری «از ما بـهتران» بود. آن اوایـل یک سلف غذاخوری ناقابل هم نـداشتیم و جهـتِ زهرمـار ببـخشید میل نـمودنِ نیم وعده ناهار تا دانشکده ی دیـگری می رفـتیم و دوبـاره به صرفِ دانش انـدوزی بر می گشتیـم. چندی بعد، کلنگ ساخت کلبه ای در یک فضای خالی را زدند که قرار شد بالاجـبار «سلف» نام بگیرد.
افراد مستـقر در دانشکده ی مذکور، دیگر به خوبی آگاه بودند که نباید ولـوم صدای خود را از درجه ی خاصی بالاتـر ببـرند چرا که این اقدام علاوه بر بهم خوردن نظم اتـاقک ها (بخوانیـد کلاس ها) منـجر به فرو ریختن گچ سقف ها و دیـوارها می شد! افسوس که شماره تـلفن و وقت مـلاقات با «میراث فرهـنگی» را نداشتـیم وگرنـه بی شک آنها را از وجـود چنیـن گنجینه ی کهـنی مطلع می ساختیـم و از این طریق قدمی هم در جذب توریـست برمی داشتـیم! برخی از مسئـولینِ دانشکده صفتِ مشتـرکی با ساختـمان دانشکده داشتـند که همان «عتـیقگی» بود! امـا انصافاً دور از انصاف و جوانـمردی است که تـمام مسئـولیـنش را با یک چوب بزنـم. دانشکده از نعمـتِ نـهاد های به شدت قانـونمند و وظیـفه شناس هم برخوردار بود که از آنها می توان «کمیته ی رسیدگی به تخلفـات دانشجویی» را نـام برد!
به محض آن که واحد های درسی ام در آن دانشکده ی مذکور و ایـضاً متروک تـمام شد، دانشکده ی مجهزی در نقطه ی مرکزی شهر به تـأسیس رسید و به این ترتـیب بالاخـره دانشکده ی پرستاری به «دانشکده ی پرستـاری» شباهت پیـدا کرد! ظاهراً مسئـولین خیلی دوست داشتند دهـانم را در حیـن کف کـردن بـبینند و فقط منـتظر بودند تا من جول و پـلاس خود را از دانشکده جمـع کنم، سپس دست به کار شونـد!
حـالا از مبحث «دانشکده شناسی» بـیرون آمده و مبحثِ «استـاد شناسی» را پیش می کشیم که خدایی اش بحثِ نحس اما شیریـنی است! اساتیدی که در محضرشان بودم به دو دستـه تقسیم می شدند: اساتید خوب و اساتـید بد. اساتید خوب را با اقداماتی خداپسندانه شان تشخیص می دادیـم که با تمام سخت گیری خود، باز هم دست رد به سیـنه ی هیچ دانشجوی مُفلـسی نمی زدند. یاد و خاطـره شان همیشه گرامی بود امـا نیمه عمرِ بسیار کوتـاهی در دانشکده داشتـند و پس از یک تـرم، جایـگاهشان توسطِ اساتیـد گروه دوم را غصب می شد! اساتیـدِ بـد یـا اساتیدِ «نمره به جـان بستـه» به اساتیـدی اطلاق می شد که به «عشق» اهمیـت فراوانی می دادند. یعنی هر زمان که عشقشان می کشید درس می دادند، هر شکلی که عشقشان می کشید امتـحان طرح می کردند و از هر دانشجویی که عشقشان می کشید با نمره ای زیر 10 پذیـرایی می کردند. اغلب این اساتـید عضو ابدی هیئـت علمی بودند یعنی برای زمیـنِ دانشگـاه حکم سیـمانِ خیس را داشتند! معمـولاً دانشجویانی که سابـقه ی انـتقاد از اساتیـد بد و یا نظام مقدس آموزشی را در پرونده ی خـود داشتـند، در دسته ی افـتـادگان به قرار می گرفـتند!
هر تـرم که با خون و چـنگ و دندان درسِ اساتـید بد را به سرمنـزل «پـاس» می رساندیم، باز دوبـاره در ترم بعد با درسی جدید زیارتـشان می کردیـم. همین مسئـله اجازه نمی داد بعد از پاس کردن درسشان، لاستـیک ماشینشان را پنچر کنـیم تا قدری جگرمـان خنک شود! حال آن که وقـتی می دیدیـم در همان درس استـاد خوبی نصیب سال پایـینی هایمان شده، از فرطِ حـرص دلمـان می خواست ریــق رحمت را سر بکشیـم!
...غروب می شود و به خـانه می رسم. حالا دیگر مردم سیزده شان را به در کرده انـد و در حال برگشتن به خانه و کاشانه ی خـود هستند. دلـم قرص می شود که روزی این «سیـزدهِ» منحصر به فرد هــم به در می شود! کاش می شد فهمید در مقاطع تحصیلی بالاتـر چه عددی شماره ی دانشجویی من خواهد بود؟!
* عنـوان این پست را به عنـوان «دروغ سیزده» از من بـپذیرید. با عرض پوزش از دوستـان خوبی که با خـواندنِ عنـوان، یکباره فشار خونشان بالا رفـت!