آهـای تـویی که ایـنجا را می خوانـی، عـیدت مبـارک!

بـرای «آنـها» نـوشت:
شاید کمـتر کسی در حیـنِ گوش سپردن به تـیک تاکِ ثانیه های باقیمانده ی 89، فکرش را مشغولِ شمــا کند. شمایی را می گویـم که هفت سینـتان تـنها با یک سین مزیّـن شده و آن هم «سلامت دردمنـدان» است. کاش اجازه ی ورودم به بخشتان را می دادنـد تا لحظات تحویـل سال را با شما باشم و بدانـم چه لذتی وجودتـان را پر می کند وقـتی هوایـتان به هوای اتـاقِ بـیمار گـره می خورد و فروهـر های نـوروزی دورتـادورتان می رقصنـد؟
همکار مهربان! سال نـو مبارک باد و جسم و روحـت سلامت! هر کجا هستی این را بدان کـه «تـعـّهد و وجدان کاری» همـزادِ جامه ی سفید است و تـنها سفید پوشانی که فارغ از تـلاش و خدمتـند، حـقّا که همان ساکنـانِ خامـوشِ بهشت زهرا هستـند!
بـرای شمـا نـوشت:
حالا می خواهـم از شما و برای شمـا بـنویسم. از شمایی که هرگز نشد ببـینمتان اما محبـت و صفایی که در جمـلاتـتان لبریز بود، بارهـا من را از موانع زندگی عبـور داد. حضور طولانی ام در اینجـا را به پای همان محبت و صفا بنویسـید که حسابی نمک گیرم کرده است. یک سال دیگـر هم با شیرینی های بی شمار و تـلخی های ناچـیزش به پایـان رسید. با نوشتـن این پُسـت دفـتر 89 از خط خطی هایـم تکمیل شد و در حالی که برای رونـمایی از دفـتر تازه و خط نـخورده ی 90 شال و کـلاه کرده ام، شما را تا سال بـعد به خدای بزرگ می سپــارم...