وقـتی پس از مدت ها به دانشگاه می روم
قامت یـقور و کیف برجسته اش حکایت از آن دارد که هنوز یک مـاه از دانشجو شدنـش نگذشته است. دستـم را زیر چانه ام می گذارم و پای صحبـت هایش می نشیـنم که می گویـد: «جوجه* از دست همکـلاسی مان رها شد و جیک جیک کنان به سوی سالن پا به فرار گذاشت و ما هم به دنبـالش دویدیـم. جوجه مسیرِ اتـاق بسیـج را پیش گرفت که ناگهان رئیس دانشکده سر رسیـد! با دیدن صحنه ی جرم، جوجه را گرفـت و به بچه ها فـقط دو روز فرصت داد تا مالک اصلی این حیـوان را معرفی کنند وگرنـه همه با هم راهی حراست می شونـد.» همچنـان که تشویش در صورتش شعله می کشد، ادامه می دهـد: «مانـدیم بینِ معرفی کردن و تبرئـه ی خودمـان و معرفی نـکردن و ایستـادن پای این رفاقت.»
نگاهش که می کنـم احساسِ حساب بردن از حراست و جدی گرفـتـنِ زهر چشم جنابِ رئیس را به خوبی در چشم هایش می بـینم. بی آنکه به روی خودم بـیاورم یاد ابتکارات و دستـه گل های تـرم اول خودمـان می افـتم. او به این فکـر می کند که تا دو روز دیگر چه خاکی به سر بریزد و من به ایـن می اندیشم که ترم اولـی های این مرز و بـوم چقدر شبـیه همنـد!
* تحقیـقات درباره ی هدف از آوردنِ جوجه ی فوق الذکر به دانشگاه همچنـان ادامه دارد!