دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

در حـواشی کارورزی  

 

1- گاهی برخی بـیماران با نهایتِ دردمنـدی، قادرند برای پرستـاران و کادر درمان اسباب خنده و شادی بیافریـنند! از این گروه، بـیماری را مثال می زنیم که 48 ساعت تمام، لب به آب نـزده بود. و وقـتی پرستار از همراهِ این بـیمار دلیلِ ایـن عمل صوفی گرایانه اش را جـویا شد، جواب داد خود دکـتر دستـور داده که دو سه روزی آب نخـورد. و ای کاش می دانستـند که مقـصود دکتـر جان این بوده است که تا دو روز «زخمـش» آب نخـورد!

  بـیمار کمدینِ دیگری، پس از آن که از دکتر شنید که باید مایعـات بـیشتری مصرف کنـد، فوراً با برادرش تماس می گیرد و 18 عدد رانی سفارش می دهـد و می خواهد سریعـاً برایش بیاورد! بنده ی خدا این طور تصور کرده بود که باید فـقط ظرف همان ساعت مایعات مصرف کنـد!

 

2- با ورودِ میگ میگ مآبانه ام به حیـاط بـیمارستان و برخوردِ نگاهم با نگاه نافذ و تـیزبـینش، دستانم را بلند کرده و محکم روی سرم کوبـیدم. استاد کارورزی ام را می گویم. نزدیک تر رفـتم. پیش از سلام و احوالپرسی، ابروهایش جلوه ی هشتی به خود گرفت و گفـت: «ساعت 8:30 شده. می خواستـی بزاری موقع ناهار بـیای!» از فرط خواب آلودگی، دروغی در آستـین نداشتم و بعد از چند ثانیه مِن و مِن نـمودن، ادامه داد: «بـرو با سوپروایـزر آموزشی صحبت کن. اگه اجازه داد میتونی وارد بخش بشی.» انگار که حکم اعدامم را امضاء کرده باشند، با خمیازه ای سوزناک پیش به سوی اتاق سوپروایزر (بخوانـید جوخه ی اعدام) راه افـتادم. در بین راه، ازدحـام افراد خوش لباس و شیکی، توجهم را به خود جلب کرد. ماه ها می شد که سوپـروایزر را زیارت نکرده بـودم. آن قـدیم ها ایشان را با عناوینی چون «هند جگرخوار» و «مادر فولاد زره» می شناختـیم! به اتاق ایشان که رسیدم در زدم و داخل شدم. اولـین چیزی که مقابلم می دیدم چشمان سگدارِ ایشان بود. گویی با تله پاتی با استاد مـذکوره ارتـباط برقرار می کرد! چشم غره ای مصرف کرد و گفـت: «چـه معنی داره این قدر دیر بـیای؟! امروز استـثنائاً می بخشـمت! برو خداتـو شکر کن استـاندار امروز اومده ایـنجا!»

 استاندار عزیز! این آیتم را تـنها به این نیت نوشتم که تشکری کرده باشم ای سفینه ی نـجات.  

 

3- این روز ها با توجه به کارورزی ها، ارتـباط بچه های کلاس با هم محدود و کمرنگ تر شده است و هر از گاهی با دیدنِ همدیگر جز «سلام»، «چه خبر؟» و «به فلانی سلام برسان» حرف دیگری برای گفتن نداریم. با آغاز بهمن ماه، دانشگاه انباشته شده است از چهره های جدیدی که هیچکدامشان به چشممان آشنا نـمی آیند. همراه با زمستان، فضای دانشگاه هم رو به سردی می رود به طوریکه روز شماری می کنیـم تا هر چه زود تر ناقوس فارغ التـحصیلی ام به صدا در بیاید و پشت بـندش آرزو کنـیم وقـتی از دانشگاه رفـتیم و دیگر هیچ اثری از ما نـبود، سقـفش روی سر خیلی ها خراب شود! از طرفی، آن قدر که دل بریدن از دانشگاه برایم آسان تر از آب آشامیدنی است، همان قدر خداحافظی از دوستـانی که هریک در شهر و دیار خود پی سرنوشت خویش خواهند رفت، سخت و عذاب آور است. از جمـله خداحافظی و حتی تـفکر خداحافظی از تـو ای "فـلانی" که هنوز با نگاه به دست نوشته هایت، غرق سوختـن می شوم. و تو هیچوقـت اینجا را نمی خوانی تا باور کنی چقدر مشتاقم روزی دوباره بـبینمت، به سمتـت بیایم و بدون تپش قلب و لکنت بـگویم: دوستت دارم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  |