عـطر دبستـان
معاینـه ی دانش آموزان «دوم ب» که تمام شد، رو به یکی از آنهـا کردم و گفتم: «به معـلمتـون بگو، سایر دانش آمـوزا رو هم بفـرسته.» کودک جواب داد: «آقــا، سایر یعنی چی؟!» جواب دادم: «خب، یعنی بقـیه!» این پرسش کمی برایم آشنا می آمد. یکهو فلش بک کردم به 15– 16 سال پیش. درست همانجایی ایستاده بودم که آن کودک ایستاده بود و از معلم کلاسمان همان سؤالی را پرسیده بودم که کودک تا چند لحظه ی پیش از من پرسیده بود...
کم عجیـب نبود که درست هفته ی اول کارورزی، دست تـقدیر من را به بهانه ی «بهداشت مدارس» از پس گذر سال ها، دوباره به مدرسه ی ابتدایی ام کشاند. همان جایی که از «کبـری»، «ریزعـلی»، «حسنک» و دیگر قهرمان های قصه های درسی، بزرگـترین درس های زندگی را استخراج کـرده بـودیم. همه جا از نقاشی های فانتزی روی دیوار ها و تعداد درختان گرفته تا آدم های ساکن در آن بوی تغیـیر و تعویـض می داد. اما باز هم هر گوشه اش خاطره ای را برای من و دیگر متولدینِ دهه ی سرخ شصت تداعی می کرد. تصویر بچه های کم سن و سالی که در کنار درس پا به پای والدینشان کار می کردند و همیشه هم رتبه های اول را به خود اختصاص می دادند، یکباره از جلوی چشمم رد شد. مدرسه ام هنوز بـوی باران می داد و مملو بود از جیغ های بچه ها که از تخلیه ی هیـجانشان نشئت می گرفـت. هر بار که صدای سرود های دهه ی فجر از بلندگو پخش می شد باز به قعر دهه ی هفتاد کشیده می شدم.
پسربچه ای به محض ورود به اتاق معاینه، پرسید: «آقـا آمپول می زنید؟» و وقتی به شوخی جواب مثبت دادم، ناخودآگاه ابر بهار را شرمنده کرد! کودک دیگری پس از سنجش بینایی اش تازه اعتراف کرد که عینکی است و در واقع از ترس خجالت هیچوقت عینک به چشم ندارد. چقـدر از تماشای این رفتار های معصومانه و چهره های معصومانه تر لذت می بردم. گویی فیلم کودکی کردنِ خودمان داشت پیش رویمان پخش می شد. با تـماشای چُـقُلی کردن هایشان از یکدیگر و حساب بردنشان از ناظم و مدیر، احساس لطیفی به آدم دست می داد. شاید هم این احساس، فقط خاص من بود که آن روز پرچم دارِ حرف های تکراری معلم هایم شده بودم که: «درس بخونید تا به یه درد کشورتـون بخورید!» اما آن هنگام که داشتم به یک درد اجتماع و کشورم می خوردم، دیگر اثری از هیچکدامشان نبود و از قرار معلوم با روزهای بازنشستـگی دست و پنجه نرم می کردند و بی هیچ چشم داشتی میدان را به جوان تر ها بخشیده بودند. آخ... که چقـدر حسرتِ دوباره دیدنِ آن چهره های آرام و مردانه را داشتم.
همیشه آخرین روز هر کارورزی برایم بهتـرین روز بود اما پایانِ کارورزی «بهداشت مدارس» قلبم را جور دردناکی ترک داد. هنوز عقربه ی ساعت روی 12 نرفته بود که بچه های گروه، بی معطلی مدرسه را ترک کردند اما من می خواستم چند صباحی با خاطراتم تنها باشم. هرچند دیگر در آنجا نه من کسی را می شناختم و نه کسی من را. پس از آن که به کمک دوربین موبایل، یک دل سیر به شکار لحظه ها پرداختـم، کیف را روی شانه انداختم و به رسم آن سال ها راه خانه را پیاده در پیش گرفـتم. بچه های شیفت بعد با چه شتـابی از کوچه های خیس به سوی مدرسه می دویدند.
ای دبستانی ترین احساس من بازگرد این مشق ها را خط بزن