دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

تـخت 13

 

  به صندلی ایستگاه پرستاری تکیه داده بودم. داشتم روزنامه ای را ورق می زدم. اما همهمه ی بیماران از یک سو، غرولندِ همراهان بیمار از سوی دیگر و رفت و آمد جماعتِ دانشجو از سوی سوم، مگــر می گذاشت یک خط از آن شیرفهممـان شود؟! اثری از همکارانم در اطرافم نـبود. در آن بحبوحه ی «استادیوم آزادی» گونه، در حال ریاضت برای مطالعه ی صفحه ی دوم آن روزنامه بودم که شنیـدم: 

 - آقا... شوهر من "تخت سیزده" داره مرخص میـشه. لطف کنید آنـژیوکتش رو برداریـد.

 

  سرم را که بلند کردم، خانم گندمگونی با طفلی در آغوش، را در روبرویم دیـدم. جواب دادم: «چشم. شما بفرمایید، اومدم.» هنوز چند دقیقه نگذشته بود که زنِ سیه چرده و میـانسالی به سمت استیـشن آمد و همان دستور خانم قبلی را خطاب به من تکرار کرد. گفتم:

- چند دقیقه ی پیش، همسر تخت 13 به من اطلاع دادن. نیازی به زحمت دوباره ی شما نبود.

 

- من همسر تخت سیزده هستم!

 

  این را گفت و با سرعتِ «میگ میگ» از نگاهم دور شد. با شتاب افزون تری به ادامه ی مطالعه ام پرداخـتم که باز صدایی در گوشم پیچید: 

 

- آقا... مریضِ «تخت 13»  قراره امروز مرخص شه. میشه آنـژیوکتش رو برداریـد؟!

 

  دختر جوانی حول و حوش 20 سال، مقابلم بود و  این جمله را به من می گفت. پرسیدم:

 

- دختــرش هستید؟

 

- نه آقـا... دختـر کدومه؟ همسرشم! 

 

  رسماً داشتم شاخ در می آوردم. زیاد مجال فضولی نداشتم که بپـرسم این بـیمار احیاناً چند تا زن دیگر دارد. ادامه دادم:

- ای بابا! خانم شما تشریف ببرید. اومـدم دیگـه!

 

  سعی کردم با سرعتی معادل سرعت نور، خواندن آن صفحه را به پایان برسـانم تا مبادا لحظه ای از قافله ی پرستارانِ علامه جا بمانـم! به قسمت های جذاب متن رسیده بودم که سه زن دیگر هم به سمت استیـشن آمدند. هر سه از من تـقاضای بیرون کشیدنِ آن آنـژیوکتِ بلاگرفته ی تخت 13 را داشتـند و عجیب تر اینکه هر سه نفر مدعی بودند که همسر بیمار تخت 13 می باشند! شاخ هایم مرتـفع تر شد! به شدت مشتاق شدم بدانم مؤسس این حرمسرای پیش رو چه کسی است! روزنامه را با همان قدر اطلاعاتش به اندرون سطل بازیافت کاغد انداختم و به اتـفاق هر شش زن به سراغ تخت 13 شتافـتم. سرانجام به اتاقِ مذکـور نائل آمدم. جز بیمار پرخاطرخواهِ تخت 13 و همسران مکرمه اش شخص دیگری آنجا نبود. نزدیک تر رفـتم. سرفه ای از خود بیرون دادم تا بیمار سرش را به جنـاح اینجانب بچرخـاند. تا که بیمـار نگاهم کرد، همچون حشره ای که حشـره کش میل کرده باشد، بدنم کرخت شد...  

 

- تـو؟ تو اینجـا چی کار می کنی؟!

 

  آری! بیمار تخت 13 همان «استـاد کاف»، استـاد و هیئت علمیِ والامقام خودمان بود که در پست های قبل، حالِ مبارکشان را شرح داده بودم. با همان سگرمه هایی که کمـتر آنها را جدا از هم دیده بـودم، ادامه داد:

 

- کی به تو اجـازه داده ایـنجا کار کـنی؟!

 

- سـ سـ سـ سلام اُ اُ اُ اُ اُستـــاد... مـ مـ مـ مـ من الان سه ساله که فارغ الـتحصیل شدم و تـوی این بـیمارستان کـ کـ کـ کار می کنم.

 

- سلام و زهرمـار! هنـوز یادمه اون خزعبلاتی که توی وبلاگ و نشریه تون از من می نوشتـید. فکر کردی به این راحتی ولت می کنم؟ ها ها ها؟!

 

  هنـوز جمله ی نجات بخشِ «بگذارید برایـتان توضیح دهـم» را به کار نبرده بودم که استاد کاف به آن همسرش که در کنـار درب مستـقر بود، به وسیله ی چشمکی علامت داد تا درب اتاق را ببندد. زنـان با یک نـقشه ی از پیش طراحی شده، گرداگردم را محاصره کردند و هرکـدام از جامه ی خود اسلحه ای بیرون آوردنـد. با فرمـان «آتـش» از جانبِ استاد کاف، ماشه ها کشیده شد...

 

- کـــــمک!! من کجــام؟ ایـنجا کجاست؟ نکنه مردم؟!

 

  خود را در بستر یافـتم. ساعت، 5 بامداد بود و من گویا در پی این کابـوس مخوف، چرخـه ی خواب اطرافیـانم را نیز مختل کرده بودم!

 

 

* هر آن کس که بتـواند بهــترین تعبـیر را برای این خواب بیان کند، به عنـوان چهره ی برتر هفـته معرفی خواهد شد!

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱ بهمن ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  |