دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

تــرم پاییـنی و تــرم بالایی

 

 آن روز ها هـنوز حال و هوای دانش آموزی از تـنم بیرون نرفـته بود و اساتیـد زن را هم با پیشونـد «آقـا اجازه» خطاب می کردم! این روز هـا آبدارچیـان و کارمنـدان دانشگـاه هم لقب «استـاد» را از جانب من دریافت می نماینـد!

 

  آن روز ها وقـتی هنوز مهر ثبت نـامم خشک نشـده بود، به جستـجوی منابـع کارشناسی ارشد در کتابخـانه ی دانشگاه بودم. این روز ها بی خیالِ ارشـد شده و چشم انـتظار گرفـتن مدرک کارشنـاسی اش نشستـه ام تا از ایـنجا فلنگ را به اتـفاق جمع کثیری از دوستـانم ببــندم!

 

  آن روز ها دست تمـام همکـلاسی هایم را در «خیـلی مخلصم استـاد» از پشت بسته بودم! این روز ها به این باور رسیـده ام که افتـادنِ عزتمنـد از یک درس شرف دارد بر پـاس کردن آن بواسطـه ی پاچه خواری و کاسه لـیسی!

 

  آن روز ها زمانی را به پاک نویس کـردن جـزوه هایم اختصـاص می دادم! این روز ها نه جـزوه می نویـسم و نه می خـوانم. سر جلسه ی امتحـان هم خدا بزرگ است! 

 

  آن روز ها ردیف اول کلاس می نشستـم و به طرز آشکـار و «تابلـو» ای برمی گشتم و به جماعتِ نسـوان پشت سرم نگاه می انداخـتم. این روز ها ردیف آخـر می نشیـنم و برای آنکـه برایم حرفی درنیـاید دیگـر مرتکب آن حماقتِ سابق نمی شوم!

 

  آن روز ها با کسبِ محبت از جانب یک نفـر شدیداً تـوهم می زدم که نکنـد او دل بسته ام شده باشـد! این روز ها دلم را پیش همـان «یک نفـر» جا گذاشته ام در حالی که او ...  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  |