دانشـگاه در گـنجـه ی خاطرات

خاطرات میثــاق، دانشجوی دیروز پرستــاری

زبـون به دهن بگیــر خب!

 

  در یکی از بعـد از ظهـر های سگیِ سگـیِ ترم سه بعـد از اتمـام کلاس، داشـتم دانشکده را ترک می کـردم که ناگهـان آمبولانـس نـرّه غولی در حیـاط دانشکـده سدِ راهـم شد. گویا در نمـازخانه خبـر هایی بـود. بالفـور خود را به آنجا رساندم و دیـدم که... بــله... اسـتاد میان سالی درست سـر کلاس، حالش بهم خورده و شاگرد هایش او را از کـلاس به نمازخـانه انتـقال داده انـد. بچه های دانشکـده با حالتی ماننـد اقـامه ی نمـاز میـت دورتادورش ایسـتاده بـودند! همکـاران زحـمتکش ما در 115 وریـدِ مبارکی از استاد گـرفتـند و پیکـر مبارک ترش را روی برانـکاری گــذاشتند و آن را به کمـک چند دانشجـو بلند کردند. از آن اسـتاد زیاد خوشم نـمی آمد ولی دیـدنش در آن وضـعیت دل سـنگ را هم آب می کـرد! دانشجـو ها  یکی یکی به دنبـالِ تابـوت ببخـشید برانــکار تا رسیـدن به نعـش کش ببخـشید آمبـولانس به راه افـتادند. در بحبـوحه ی جمعیـت آقا پسـری از میـان جمـع ندا در داد: «بــحـــق لــا الـــــه الـــا الـــــــلّـه!» و کســانی که این ندا را شنیدند موفق نشـدند نـیش پت و پـهنِ خود را ببنـدند! خـلاصه، تشییع جـنازه ای شده بـود برای خـودش و تنهـا یک «تـدفیـن» ناقـابل کم داشـت!

 

  با گذشت چند روز، دست تـقـدیر دوبـاره آن اسـتاد را سُر و مـُر و گـنده به آغوش دانـشگاه بازگــرداند. همه چیـز به روال عادی طی می شـد تا ایـنکه ترم بعـد همان آقا پسـری که خواسـته بود به مراسم تشییـع شور بدهـد، با اخـذ نمره ی 9.75 از درس همـان استـاد افـتاد!

 

استـنتـاج: زبان درازی دانشجـو در پیشگـاهِ استاد، مردودی از درسِ همان اسـتاد را در پی دارد. خواه در همـان تـرم باشد، خواه در تــرم های بعـد.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۹ساعت   توسط میـثاق  |