مـــن و مهـــدی
تــرم شش هم تمــام شـد. چـه زود یک تــرم را «بـدون هــم» پشت سر گــذاشتیـم امــا برای مـن فــراموش کردن یک دوست همچــون تــویی که نیـمه ی گمـشده ای از مــن قـلمـــداد می شـدی، کار چــندان آسانی نبــود و امــروز هـوس کـرده ام قصــه ی آشـنایی مــان را بنویـــسم.
دمــدمه های شروع تـرم 4 بــود. در حالی کـــه میـــانِ برزخی از ناامیــدی ها و خسـتگی ها قـرار گرفتــه بودم، در مسیــر دانشکـده حرکت می کــردم. آن روز به سبب آخــرین کنتـاکت و مشاجـره هایی که با هــمگروهی هایم داشتـم، دلــم به هیــچ کاری حتی دانشگـاه آمــدن هم نمی رفت. همگــروهی هایی که تـــا آن زمان از آنـها در ذهــنم بانـدی رذل و خــرابکـار با نـام استعــاری «پشــه های سـیاه» به ســرکردگی جــناب «غــول بیـابونی» ساخـته بودم. با نـزدیک شــدنم به دانشکـده، تـــو را در حـال ورود به آنجــا دیـدم. با رؤیـت یک پســر غریبـه تعجب کـردم (امـا کمــتـر فکرش را می کردم که روزی کــارم به جـایی برسـد که برای همـین پـسر غـریبـه در وبــلاگم پست مطلــب بنویسـم). در میـان بـچـه های دانـشکده مـان، خــودت را «مهــدی» معـرفی کردی و خبــر دادی که این تــرم از دانشـکده ی پرستـاری کاشـان در اینـجا مهمــانی گرفتـه ای.
نه در ظاهـر اهــل تشـریفات بـودی و نه در بیــان اهـل خودستــایی و لـودگی. عـلاوه بر ایـنها منـاعت طبـع، شجــاعت و مثبت نگـری تو در امــور، از رفتار هــایی بود که عـلاقه ی من را در اولیـن ســلام نسبـت به تــو برانگیخــته کـرد. با این که در آن روز ها سرت خیــلی شلوغ بود و حتـی فرصت حضـور در کـلاس ها را هم نداشـتی امــا احســاسی به من القـاء میشد که نبــاید رفاقــت با کسی مثـل تو را از دست داد. ایــن احساس، با دیدن حسـادت باند پشـه های سیـاه نسبت به دوستی خالصــانه ی من و تو، بیش تـر در درونم جــا باز می کرد.
ترم 4 هــم گذشت. خبــر مهمانی گرفتن مجــددِ تو بـرای تــرم 5 بهــترین خبری بود که می توانسـت من را سر ذوق بیـاورد. خوشحــال بودم که از این به بعــد در کارآموزی های بیـمارستـان برادر خوبی کنارم هست که می توانــد مشکــلاتم را آن هم در حضــور غول بیابانی و نوچـه هایـش که هر لحظــه دنبــال زیـراب زدن و نان آجــر کردن بودنـد، خـــنـثی کنـد. چـه روزگـاری را با هم در آن ترم گذرانـدیـم. یادت هســت؟! چه شیطنـت هایی که بـه آنهــا دست نمی زدیـم، چــه ترجمــه های عهـد بوقی که به عــنوان ترجمه هـای داغ 2010 به اسـاتید بیـنوا قــالب نمی کــردیم و چه کارآمــوزی هایی که زیـرکانه نــمی پیچاندیـم! واقعــاً آن تـرم چقــدر خوش گـذشت و سخـتی کارآموزی های ترم هـای ماقبـل را برای همیشــه از ذهـنم محـو کــرد. همه ی اینهــا به کنـار. در آن تـرم، اساسی تریـن درس زنــدگی ام را به من یاد دادی. یاد دادی که هــر اتفـاقی که از محیط پـیرامــون به سرمــان می آیـد (خوب یا بـد) زایــیده ی افکــار مثبت یا منفـی ماست و همیــن آموختـه چیـز کــمی نـبود چرا کـه در خــودِ من تحـول عظیــمی بر پــا کـرد.
امــا دیگـر هــرگز موفــق به گرفتـنِ انتقــالی دائــم در تــرم 6 نــشدی. پس به ناچـار به دانشــکده ی پرستــاری کاشان برگشــتی. در حــالی دانشگــاه ما را ترک کــردی که شــاهـدِ آشتــی و آتـش بس همـیشگی من و بانــد پشه های سیـاه بـودی. آتــش بسی که باعـث و بانی اش کسی جــز تـو نبــود. دیگـر در کارآموزی های تـرم جــدید کنـــارم نـبودی امــا درسی که در تــرم پیش به من آموخـتی نه تنهـــا باعث شـده بـــود که دیگــر با احــدی مناقشـه ای نـداشته باشـم بلکــه تمــام افـراد (ولـو همـان بانـد پشـه های سیـاه) پایـدار تــرین رفاقـت را با من داشتــه باشـند. بـله مهـدی جـان!... تـــو از پیشــمان رفتـی امـا به من درسی بیانگــر ایـن واقعیـت دادی که با محبــت از "غـــول بیـابانی" نیــز می توان یک "مهــدی" ساخـت. و بـه همیــن سادگی چیــزی نگذشت که غــول بیابانی و بانـدش در تــرم 6 بـه «بهـتریــن دوستـانم» مبـــدل شدند! دیگـر بیـن مــا هیـچ مشکــلی پـیش نیامــد و حتــی از قـرار دادن این القـاب منــفی روی آنهـا هم شدیـداً شرمنــده شـدم.
اگـرچــه آن اوائــل از نـبــودِ تو احســاس غــمزدگی و نااُمیـدی داشتــم امـا رفته رفته درک کــردم که تـو در واقــع یک کــلاس درس موقـتـی از جانب خــدا بودی. خــدا می خواست از تو الگـوبرداری کــنم نـه ایـنکه مــثل کودکی ضعیـف در پشــتِ تـو قائـم شـوم. به صراحـت اعــلام می کنـم که راهی که از ابـتدا در پیـش گــرفته بـودم به جــایی جـز بن بسـت منتهـی نمی شـد.
مهــدی عزیـز... تــرم 6 حـداقل برای مـن جایت خــالی بود. هرچنـــد در ازای جــدایی از یک دوست چــون تـو، دوستـان بسیــار زیـادی پیــدا کردم. ایـن موهبـت را بعد از خــدا مدیــون تو ام. به امیــد روزی که مجــدداً با هم همکـلاسی شـویـم امـا ایـن بار در کـلاس های کارشنـاسی ارشـد پرسـتـاری. براســتـی که دوران دانشــجویی، مصـداق واقعـی مَـثـَـل معروفی هست که می گویـد: آدمیـزاد تـوی بهشت هــم تنـهایی نمی تـونه تاب بیــاره. چنانچــه حضـرت عـلی (ع) می فرمــایـد:
دوســتـان زدایــنده ی غـــم و انـــدوه هســتند
