شـــبا همــش کتــابخــونه میـــرم مـن!
روز هــای سخـتی اسـت... روز هایی که هــر آنچـه در طــول تـرم انجــام دادی و نــدادی را به خــاطر می آوری ولی از ضیــق وقــت فرصت افســوس خوردن هم نــداری!
آنقــدر با جــزوه ها و کتاب هایی که تا قبــل از امتحــان لایــشان را باز نکردی، اخت می شــوی که تمــاشا دارد! تـا به قسمـت های سخــت کتاب و جـزوه می رسی، شــروع می کنـی بـه نفـریـن کردن و زیـــر لب بد و بــیراه گفـــتن به سمیــرا و فاطمــه و شهــره و غیره و ذالک کـــه چطــور همــین قسمـت های سخت را در کــلاس مثل بلـبل توضــیح می دادنـد و باز هــم به ایــن راز نهــان پی نمی بـری که همــان سمیــرا و فاطمــه و شهــره و غیره و ذالک چـند ساعـت در روز درس می خواندنــد که هــر تــرمِ خــدا شاگــرد ممتـاز می شدنــد، کــه جایــزه می گـرفتنــد و از همــه مهم تـر کــه زود شــوهر گیــرشان می آمــد.
در شب های امتحــان، دیگــر سـاعت 3 بامـداد هـم برایـت «ســرِ شب» تلقـی می شود امــا به محـضی کـه عقـربه ی ساعت شمــار از روی 3 می گــذرد پلک هایت عجیــب سنگین می شود و درست شبیــهِ یک مهتــابی نیــم سوخـته مدام روشـن و خــاموش می شوی! در نهـایت با وجــودِ خــوردن چنـدین فنـجان قهــوه و نسکـافــه باز هــم دلـت نمی آیــد «خــواب نــاز» را فــدای «بیــداری تا صبــح» کنی. پــس کتاب را می بنـدی و ترجیــح می دهی به همــان قــدری که خـواندی بســنده کنی و با توکــل به خـدا و دلی سرشار از نــور اُمیـــد بـــخوابی و صبــح فـردا راهی حوزه ی امتحــان شـوی. امــا کابوس امتحـــان در خواب هم راحتـت نمی گــذارد...
صبــح فردا با صدای ساعــت کوکی کنــار تختــت از همـان خواب ناز می پــری و با دیدن ساعــت 8 در ایکی ثانیـه ای لبـاس می پوشی و صبحــانه نخــورده خودت را به دانشکــده می رسانی. وارد سالــن امتحان می شـوی و می بیـنی که صـندلی ها را آنقــدر با فاصــله چیـده انـد که خودت می فهمـــی که یا بایـد مردانـه درس بخوانی و مـردانه نمــره بیاوری یـــا مردانه نخــوانی و مــردانه بیــافتی. راه ســـومی هم وجــود نــدارد که نــدارد. بعــد از خــروج از سالن امتحــان، بـا دیــدن قیـافه ی مثــل برج زهــر مـار و در هـم کوبـیده ی برخی از همکــلاسی هایت خوشحــال می شوی. نه از ایـنکه امتحــان را برخــلاف آنهـا خوب دادی. نــه... بلکــه از ایـن جهـت که تــرم بعـد در گــذرانـدن مجــدد آن واحــد مــذکـور تنهــا نـیستی و دوستــانت کنــارت هســـتنـد!
ســرانجام امتحــانات هم تمام می شود و بـرای دیـدن نمـره هایت، وارد سایـت دانــشگاه می شوی. با تاکیکــاردی (تپـــش قلب شدیــد) و ترس و لــرز شمـاره ی دانشجــویی و پسـوردت را وارد می کنــی تا صفحــه ی «نــمرات» باز شود. روی کارنــامه ی نیــمسال کلیک می کنــی و نمـــرات گـزارش شـده ی تــرم، جــلوی چشمــانت ردیف می شونــد...
با دیــدن نمــرات قبــولی (خواه 20 باشـد یا 10) آنقــدر ذوق می کنی که دوسـت داری برای چنــد دقیقه «تــتلو» بگــذاری و در مـلاء عــام برقصی. امــا در میــان این همـه نمــره های خوب، یک نمــره ی تک رقمی با دو خــط فاصله در طرفیــنش توجـه ات را به سمت خــودش معطــوف می کنــد!
همــان لحظـه آرزو می کنــی که ای کاش در سایـت دانشگـاه هـم مانند وبــلاگ می شد کامنــت گذاشت تـا هـرچه دشــنام (از نــوع خار مـادر!) که در کـل عمــرت بلد بـودی را برای آن اســتادی که تـو را انــداختـه است، می نـوشــتی. اما رفتـه رفتــه می فهمــی که ایـن مسئــله ارزش فکــر کـردن هــم نــدارد. بهـتـریـن کــار ممکــن هــم همیــن اسـت. چــرا که ایــن نـیز بگــذرد.
پ.ن: چیزی به پایــان امتحــانات نمــونده. از تمــوم دوستـانی که تو ایـن مدت مرخصی اینجــا اومـدن تشکــر می کنـم. امتحــانات خوبی بود. متــن بالا را به من نسبـت ندید! زود به زود سر بزنــید که حرفـای جدیدی برای گفــتن دارم.