![]() |
![]() |
|
| هُـوَالشــــــــافي... |
|
استــادی «خـوب» اســت کــه:
1- جـزوه بـدهـد. 2- اگر جـزوه هـم نــداد لااقــل رفرنـس 50 کیـلویـی معرفـی نکند. 3- اگـر رفرنــس 50 کیلــویی هـم معــرفی کرد لااقــل از نصـــف آن در میـان تـرم امتحان بگیرد و همـان مقــدار را برای پایـان تـرم حذف کند. 4- اگر امتحان میـان تــرم حذفی هم نـگرفت لااقــل تحقـیـق یا ترجمــه ای را بـه عـنوان «نـمره ی کمکی» به دانشجوی مادر مـرده واگذار کنـد! 5- اگر تحقیــق یا ترجمـه ای را به عنـوان «نمـره ی کمکی» به دانشجـوی مـادر مرده واگـذار هـم نـکرد لااقــل امتحان پایـــان تـرم را سخـت طـرح نــکند. 6- اگر امتحــان پایـان تــرم را هـم سخــت طرح کــرد لااقــل هـیچ دانشـجویـی را بـه خاک سیه نـنشاند. (یعنی کسی را مردود نکنــد!) 7- اگر دانشجـویانی را هم به خاک سیه نـشانــد لااقــل بعـــد از اعلام نمـرات، گم و گــور نشــود و موبایـلــش را خاموش نـگذارد! 8- اگر بعــد از اعلام نمــرات گم و گور شد و موبـایلش را هــم خامـوش گذاشـت لااقــل اندکــی دچـار «وجــدان درد» شـود!! 9- اگر دچـار وجـدان درد هم نــشد لااقــل تـرم بعــد، با کــمال پُـر رویـی در چشــم دانشجـویـان اُفتــاده زل نـزنـد! 10- اگر در تـرم بعــد، با کــمال پـررویی در چشــم دانشجـویـان افتــاده هــم زل زد؛ لااقـــل کسانـی که بعــدها لقــب «عـقــده ای» را روی او خواهنــد گذاشـت را حــلال کنــد!!!
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
شنبه 16 آبان1388ساعت 17:11 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
چهارم ابتدایی بودم. قرار بــود دانش آموزان برای امتحان ثلث سوم درس هنر، کاردستی تهیه کنند. از بین 24 دانش آموز 19 نفر تختـه پاک کن درست کرده بودند! معلـم ما که دائمــاً عصبانـی بود و هیــچ وقت لبخند نمی زد ، با دیدن آن همه تخته پاک کن اخمی کرد و با صـدای بلند به دانش آمـوزان گفت: چرا اکثرتان تختــه پاک کن درست کردید؟ مگر چیز دیگری بلد نبــودید؟ در همین حال یکی از دانش آموزان زرنگ کلاس از جا بلند شد و گفت: «آقـا اجــازه! برای اینکه محتاج به کشور های خارجی نباشــیم!!!» به خاطـر همین حرف برای اولیـن بار لبخند معلم را مشاهده کردیـم که هنوز هم باورم نمی شود. ***** خاطرات روزهای مدرسه آن قدر زیــاد هستند که ما نمی توانیـم همـه ی آنها را به خاطر بیاوریـم. اولین چیـزی که با مـرور خاطرات مدرسه ی خـود (خوب یا بـد) در ذهنــتان نقش می بندد، فـضـای کلاس و مدرسه و ظاهـر مــتفاوت همـشاگردی ها خواهد بود. در کودکی و نوجـوانی آدم با آن که دنیــای خودش را دارد، چشمش به بزرگــترهاست. دوست دارد زودتر قد بکــشد و به آرزوهــایش برسد. متأســفانه خیلی از ما هم همین گونـه فکــر کردیم و بزرگ شدیم اما این را نمی داستــیم که هرچقدر که بزرگتر شویــم، همان اندازه دنیــا، آرزوهـا و به دنبـال آن نیــازها هـم بزرگ تر می شوند. حالا شاهدیــم که بخاطر افـکاری که داشتیم خیلـی برای بزرگ شـدن عجله کردیــم و قـدر آن روزها را ندانستیــم... امـا این اصلاً به آن معنا نیست کــه فرصت های دیگـری وجـود ندارد. انگـیزه ی نوشتن آپ امروز بـا دیــدن یکی از همکلاسی هـای دوران مدرسه ام (همـان دانش آموز زرنگ خاطره ی بالا!) در چند روز پیــش ایجــاد شـد. آن همکلاسی مذکـور با اینــکه همسن خـودم بــود خبـر داد که 3 سال پیش ازدواج کرده و صاحب 1 فرزند است. الـبتــه؛ نوشـتن این مطلب با تاریــخ تقویـمی امـروز هم بی مناسب نیسـت: روز دانـش آموز بر نوغنچـه های دیــروز ، امـــروز و فـــــردا مبارکღ یک ســـؤال?؟
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:42 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
دل نوشته های یک دانشجــوی ترم آخـر مکـان: اتاق خوابـگاه دانشجویی زمـان: هفته ی آخر ترم هشت/ ساعت 2 بامداد! خاطـره ی شماره ی 13245 هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که آیا فــرم های ارزشیابی اساتید قبـل از ورود به سـطل های زبالـه مورد بررسی قـرار می گرفت یا نــه!! هشت ترم گذشت و آخـرش ما نفهمیدیم که خدا چه صبــر و حوصله ای به برخـی دانشجویان دختـر عـطا کرده که حتی شـب تولـدشون تا ساعت 6 بامداد پای رفرنس های استاد بیدار می مــونن تا بلکه بتونن آخر ترم، روی شاگرد اول کلاسشـون رو کم کنن. (غافل از اینکه برخـی دانشجویان پسـر، بدون تــمام این زحمت ها و شب بیداری ها و فــقــط با بکارگیــری نوعی مهـارت خاص در جلسه ی امتحان همـون نمره رو می گیــرن!!) هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چــرا بزرگـان دانشگاه هــا که خیلی بر فعالیت های علمی – فرهنگی دانشجویان تأکید دارند (عطف به اون جمله ی معروف که دانشـجو نبایـد سیب زمینــی باشد!!)، موقـع بـودجه دادن برای امـور فرهنـگی که میشـه تمام حرفــای خودشـون رو پـس می گیـرن!!! هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهــمـیدیم که این قضیه ی «کافـور توی غذای دانشـگاه» صحت داره یـا نه؟!! هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چـرا بین «لـج بودن استاد یک درس با چند دانشجوی خاص» و «اُفتـادن آن چند دانشجوی خــاص از آن درس» ایـن قـدر رابـطـه ی نزدیــک و تنگاتنـگـی وجــود داره؟!!!! هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چــرا وجــود تبصـره ای نامرئی به نام Partilization براحتی می تـونه قوانیـن آموزشی رو بشـوره و بزاره کنـار و کاری کنه که یک دانشجو (البته از نوع نـور چشمـی اش!) با خــیال راحت تـوی دانشگاه دلخـواهـش انتقـالی دائـم بگیــره!!! هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم دو فاکتـور مهــم به نام «مـیــز» و «مـدرک» چه سحر و جادویـی دارن که هـر کسی که بهشـون دست پیــدا کنـه، خـودشـو یـه سـر و گـردن از هـمه بالاتــر می بینــه!! ...حالا بگذریم از دانشگاه. تـوی بیمـارستان و درمانـگاه هم یه سـری معـمای دیـــگه، تـو ذهنـمون شــناور مونـد: هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چرا تمــام استانداردهایی که تو درس مدیـریت پرسـتاری به خوردمـون دادند، دقیــقـاً برعکسشـون رو تـوی کارآموزی بیمارسـتان ها مشاهـده کردیـم!! هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چرا با اینـکه پرستاری یه کار گروهیـه، بـرخــی از پرسنل بی نهایت علاقه مندن زیراب همدیگه رو بزنـن. (این یه مـورد طنز نبـــود خداییش!!!) هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که قانون «کاهـش ساعات کـاری پرســتاران» که طی چـند صدم ثانیه تصــویب شـد، چـند قـــرن دیگر به مرحـله ی اجـرا خـواهد رسید؟!! خـلاصه... خوب یا بد از ما گـذشت و جواب اینها و صدها معمــای دیـگه (که جاش نیست بگـم) رو نگرفتیم. البته بعید می دونم فارغ التحـصیل های 40 سال دیگه هم جواب این سؤالا رو پیدا کنن! راستی... اینم بگم. هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چـرا فــقـط چنـد خط از دل نوشتــه های چند صـفحه ای مــون برای چــاپ تـوی نشریــه ی دانشجــویی تأیید می شد؟! پی نوشـت معـرفــی
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 6:0 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
از روزی که بانـد پشه های سیاه دانشکـده به سرپرستی «غول بیابانی» این وبلاگ مخــرّب و غیـر اخلاقــی (!!) را به حراسـت دانـشگاه گــزارش دادنــد، انـدک رفـاقـتــی که با آنها داشـتم را هم مانند دنـدانــی کـرم خورده کشـیدم و بـرای همیشـه دور انـداختــم. اگـرچه در فــاز قهــر هم دنبـال عـملی کـردن فتنــه های دیگـــری علـیه مـن بودنـد ولی از اینکـه با این عمـلکردشان ، دیگــر همکلاسی ها را از ذات پــاک خـود مطلــع می کردنـد خوشحــال بــودم! ترجیح می دهم از رذالت های قدیمی این بانـد بگـذرم و خاطره ای که اخیراً برایـم اتـفـاق افتــاد را بنویـسم: در دقایــق رسـت (همان زنگ تفـریـح!) بیـن دو کـلاس، با دوست جدیدم «مهدی» به سوپـرمارکت جـنب دانشـکده رفتیم. هنگام بازگشت غول و باند محترم را دیـدم که ظاهــراً قـصد مراجعـه به همان سوپرمارکت را داشتند. با بی اعتنایی از کنــارشان گذشتم و به سـمت کلاس حرکت کردم. این اولیــن کلاسی بود که غول بیابانی صندلی پشت سرم می نشست و سعی در درآوردن حـرص مـن داشـت. مدام در خلال سـؤالات و صـحبـت هایــم سخن مفتـی بار من می کـرد تا به خـیال خــام خودش به من ضــدحــال بزند. از آنجـایی کـه این دفعــه ی اول عقـده پـراکــنی او نــبـود، مثل هـمیشه سکوت کردم و این رفــتارش را به حساب حسادت و عقــده ای بـودنـش گذاشتــم. (مهتــاب کـه نـور پـاک دارد از بـانـگ سـگی چه بــاک دارد؟!!) بـا اتمـام درس آن کلاس، سریــع از کـلاس بیــرون زدم تـا دیگــر بیشـتر از ایــن، صـدا و شمایـل «رییــس بانـد» را تحمل نـکنم. از قـضا مهـدی هـم بعد از کلاس همراهـم بود تا با هم به سمت منـزل برگردیــم. چـند روزی به لـطف مـسئولین ورود اتومـبیل دانـشجویـان به حیــاط دانشکـده مـمنـــوع و مـهدی ناچار به پـارک پـرایـدش در بیــرون از دانشکده (نزدیک سوپــری) شده بــود. با نزدیک شدن به ماشیـن او، با تعجـب سه تا جلد سانـدیس مــصرف شده را پشـت بـرف پاک کن دیــدم! مقداری از عصــاره ی ساندیـس هم روی شیشـه ی جلـویـی آن پاشیـده ( یا پـاشانـده!) شده بـــود که به دلیل چسـبناکی شیشـه را مات و کثـیف کـرده بود. احتیـاجی نبــود که فکـر کنـم کار چه کسانی ممکن است باشد؟! یادم آمد در کارورزی بیمارستــان تـرم پیش هــم، عــده ای ناشـناس سه عدد پلاستیک سانـدیـس را بعــد از زهرمــار نـمــودن (!) داخـل کمـد رختـکـن من انداختــه و رفـته بـودند! مهدی با اینکه ماجرا را فهمیده بود ولــی به روی خودش نیاورد و فقـط گفت که ماشینـش را به کـارواش خـواهد بـرد. در مسیـر بازگشت واقــعاً به حال ایـن جـماعـت عقـده ای و سست عنصـر تأسـف خـوردم که حتّــی حاضــر نیـستند تصویــر ذهنـی خوبـی از خـود و دانشگاهشــان بــرای دانشجـوی مهــمانـی مثــل «مهدی» که از کاشـان به قــم آمده بـود، به جـا بگذارنـد. به هیــچ عنوان از به فنــا کشیده شـدن دوران دانشجویــی ام توسط این بـاند ناراحت نیسـتم! چون 2 سال سختی کشیدم و 2 سال دیگه هــم روش! تنها از این جهت نـاراحـتم که اینگونـه افــراد دانشـجو نما، آینده ی پرستـاری کشورمـان را هـم روزی بـه مسـلــخ نـابـــودی خواهنــد کشیـــد. الـبـته تا وقتــی که برخی دیگــر از دانشـجویـان کلاس، رذالــت هـای باند پشه های سیاه را بـه عیـنه می بیـنند ولی هـیـچ اعتراضی نمی کننـد (یـا بدتــر، حمایتـش هـم می کنند) چه انـــتظار بـهتـری می تـوان از آینــده ی جامعـه که دانشجـوی «تـربــیت شــده» می طلــبد، داشـــت؟ همـان جامعـه ای که بنـیانگذارش فـرمود: مگـذارید انـقلاب به دست نااهــلان بیافـتــد. من از روییـدن خــار بر سر دیــوار دانسـتم که نـاکس، کـس نـمی گـردد بدین بالا نشـینی ها *دوستـان... اگرچـه مطـمئنــم زمان همـه چیــز را روشـن خواهــد کـرد ؛ امــا به عقـیده ی شـمــا در حـال حاضــر راه مهــار ایـنگونـه افــراد و امـثالشــان در چیـست؟
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 18:42 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
دنـدانـپزشــک: او بسیار خوش تــیپ است. در 20 و انـدی سال مـدرکش را می گیــرد و مطــب می زنــد! خصـوصــیات بـند پزشک شامل حــال او هــم می شود!! پـرســتـار: دخــتــری است بـا یــونیــفرم ســپیـد (نه سرمـه ای رنـگ!) که اغــلب در واحـد «اطلاعــات» بیمارســتـان نشسته و شمــاره ی تخـت و اتــاق بیمــاران را اعــلام می کنـد! علاقــه ی زیـادی به تنــظـیم قطرات سـرم بیمــاران دارد! بیشــتر به خستگی و ثــواب کار خویش فکر می کند تا اصول عـلـــمی! گاهی اوغــات به عنوان پرســتار سالـمند یا پرســتار بچـه در منـازل مشغول به کــار می شود!! گاهـــی بسیار خوش اخـلاق است که همــه با نــگاه اول عاشقــش می شـــوند و گاهـی هم بســیار بـداخـلاق است کـه کسـی عـمراً جــرئـت سوال پرســیدن از او را نـدارد!! حـواسشــان جمع بیمار نـیــست و هر ننـه قــمـری که از راه می رسـد می تــواند کانـولای اکســیـژن بیـمار را قطــع کنــد یا بـا چند سی سی سـرنگ هـــوا او را از پــای درآورد!! داروســاز: او همــه جـا مشــغـول به کار است به جـز داروخانـه! بعد از سالها تحقیق و تلاش، موفق به ساختن دارویی برای امراض صعب العلاج می شود. قبل از مطرح کردن این دارو، گروهـکی وابسـتـه به سـیا خانــواده اش را به گـروگـان می گیـرد و او مجبــور می شود بــین سرنــوشت ممــلکت و خانــواده اش یکی را انتخــاب کـنـد!! مـامـــا: لباس فــرم او بیـشـتر سفید رنگ است تا سبز رنگ!! اغلــب، مسئـولیت «سقـــط جنیــن» را بر عــهده دارد. گاه گداری هم در کنار متخصص زنان و زایــمان بــه انجـام «زایــمان» می پـردازد! پیراپزشک: او فـقط در اتاق عمل قابل رؤیت است و همـانطور که از اسمش پیــداست هـمیشـه پیـرامون پزشـک قرار دارد. خشکاندن عرق جبیــن و قرار دادن تجهیزات جراحی در کف دست پزشک از مسئولیت هــای خطیــر اوست. به علـت سبـــز پوش بـودن قابـل افــتـراق از پزشــک نیست. مـهـندس بهــداشــت: آقــای میانسالــی است که بـیشتر، مسئـولیــت پلــوم کردن اغــذیه فروشـی هـا را برعــهـده دارد. دوسـتـان عزیــز! بـه نـظر شمــا چنـد درصد از سـنـاریــو های بالا بـا واقـعیت های موجــود در جامـعه تطـبیــق داره؟!! پی نوشــت: دقایـقـی پیـش خبر رسیــد اســتقلال و پرسپـولیس مساوی شدنــد. خدا را شکر... در عجبـم که چرا پـول بــازی را یک عــده می گیرند و حـرص و جـوشــش را عده ای دیگر می خورند؟! و زحمــت عربـده اش را هــم یک عـده ای دیــگر می کـشــند؟!! شما علتش رو می دونید؟!
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 17:34 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
۩ چه رشته هایی می توانند در ایـن آزمون شرکت کـنند؟ دانشجویان تـرم آخر و فــارغ التحصـیلان کارشناسی رشتـه های پرســتاری ، اتـاق عمـل و هـوشبـری مجــاز به شـرکت در ایـن آزمـون هـستند. ۩ منابـع ایـن آزمون را چگــونه بخوانیم؟ وزارت بهداشت و درمـان آموزش پزشکی، برای آزمـون کارشناسـی ارشد رشته های علـوم پزشـکی رفـرنس های بسیاری را معرفی کـرده است. سـؤالی که در ذهــن هـر داوطلــبی پیــش می آیـد ایـن است که آیـا خـوانــدن تـمام این درسـنـامـه ها ضــروری است؟ پاسخ، مـنـفی اسـت زیــرا خـود طـراحـان نیـز عمـراً اگر موفق شوند تمــام آنـها را در طـول یک سـال بخــواننـد!!! خوانــدن تمام منـابع مـعرفی شـده از وزارت بهداشت، گـام بسیار مفـیــدی در افـزایـش و تقـویت بار علمـی و مهارت شماست امــا الـزامـاً سـنـدی برای قــبولی در ایـن آزمـون نیـست. بـه همین منـظــور، تصمـیم بـه معرفی حـداقـــل منابـع مفــید گرفتیـم. سعی کنـید حـتماً منابع بـه روز (حداکثـر مربـوط به 2 یا 3 سال پیـش) را بخوانید مـگر اینکه منبـع بسیــار مـعـروفی باشــد (مانـند داخلی و جراحی برونر). یکی از بهتریــن افرادی که می توانند منبـع معرفی کنند دانـشـجویان تـرم یک کارشناسی ارشد در هر رشـته ای هسـتند. از نـظر اساتید هم استفاده کنیـد. در مجموع تصـمیم بگیریــد و انتـخاب کنیـد. در مورد چکـیـده ها هم، سعی کنیـــد آنها را در مباحث مختلـف با هــم مـقایسه کنید. در نـهـایت تا می تـوانید تسـت بزنـید امــا به صـورت تجمـعی و یکباره از کل مطلب، تـا بتــواند نتایــج واقـعی تری را به شـما ارائـــه کند. ایـن هم ضرایب هــر درس: پرستــاری داخلی و جراحی(۴) – روان پرسـتاری (2) – پرستاری بهداشت جامــعه(۲) – بهداشت مـادران و نـوزادان(۲) – پرستـاری کـودکان(۲) – زبـان تخصصی و عمـومی(2). ۩ کارشناسی ارشد پرستاری چه گرایـش هـایی دارد؟ دوره ی کارشــناسی ارشد شامــل گرایش هـای آمـوزشی «پرســتاری داخلی و جراحــی» ، «پرستــاری بهداشت جامعـه» ، «پرستاری کــودکـان» ، «روانپــرسـتاری» و «مـدیریت پرسـتاری» است. از فارغ التحصیـــلان مقـاطع کارشنـاسی ارشـد و دکــترای پرستاری بیشــتر در حـوزه های آموزشی و تحقیقاتــی استقـبال می شـود. قبـولی در ارشد در مرحـله اول ارتباطی به گرایش ندارد چــون گرایش در تــرم دوم مـشخـص می شـود و هـر دانشگاهی هم سلیقه ای عمل می کنـد. ۩ فارغ التحـصیلان پرسـتاری، غیر از این آزمون در آزمون ارشـد کدام رشته ها می تـوانند شرکت کـنند؟ از کـارشناسی پرسـتاری می تـوان در کارشناسی ارشد 22 رشته (البته در آزمـون وزارت بهداشت) ادامه تحصیل داد که شــامل: پرســتاری – اپيـدمـيولـوژي – آمـوزش بهـداشت – آمـار زيـستـي – رفـاه اجتمـاعي – علــوم تشريـحی – علـوم تغــذيـه – علــوم بهداشـتي در تــغذيـه – فيـزيـولوژي – كتـابـداري و اطلاع رساني پزشـكی – مـدارك پزشـكی – مديـريت خدمات بهداشتي درمـانی – مديريـت تـوانبـخشی – اقتــصاد بهــداشت (با 2 گرايـش توسعـه ی بهداشت و درمان – سياستگذاري و برنامه ريزی بهداشت و درمـان) – نانـوتكنولوژی پزشكي – آمـوزش پزشــكي – انفـورماتيــك پـزشكي– زيست فن آوري پزشــكي – اُرگونـومـي – پرســتاري مراقبت هـاي ويـژه – پرستـاري مراقبت هـای ويـژه نــوزادان. رشتـه های پرستاري مراقبت های ويــژه و پرستاری مراقبت های ويـژه ی نـوزادان جـزء گرایــش های ارشد پرسـتاری نـیسـتند و آزمـون جداگانـه ای دارند امـّـــا چـنانچه دانـشجوی این دو رشـته دروس پیـش نیاز را در مقــطع قبلی نـگذرانده باشد، ناچــار به گذرانـدن آن دروس می شود! بـرای آشـنایی بـا ماهیـت این دو رشته اینجــا را کلیک کنید. ۩ کـدام دانشگاه های علوم پـزشـکی، دانشجـوی کارشناسی ارشد پرستاری پذیرش می کنند؟ اهــواز (6) – ايــران(12) – تبريـز (12) – تهــران (8) – شيـراز (8) – شهـيد بهشـتي (10) – کرمـان (8) – گيلان (8) – مشـهد (8) – علـوم بهزيـستي (9) – بقـيـة الله (9) – اصفهــان (12). / کل پذیــرش: 110 نفــر ۩ و با بیــانی دوستــانه تـر!! هـر کسی سـبک خوانـدن خودش را دارد و ایـن را باید خودتـــان با بررسی گذشته و سابقه ی موفـقیت ها و شکست های خود کشف کنـید. تـوصیه می کنیــم که خلاصه برداری را فراموش نکنید و خلاصه ها را دوره ای بخوانید. بهتـر است که یک درس را کامل بخوانیــد و سپس به درس بـعدی بـروید و همینطور تا آخر ادامه بدهید. از درس هایی شروع کــنید که در آنها از همـه ضعیــف تر هستید. زبان را هم بصورت متن خــوانی (عمـومی) پـیوســته و روزمــره ادامه بدهـید. آزمون کارشناسی ارشد پرستاری هر سال آماری نجــومی از شرکت کـنندگان را در بـر مـی گیرد اما تنـها کسانی موفــق به قبولی از این تــعداد می شوند که با پایــه ی عــلمی قـوی و بـرنـامه ریـزی منـظم تری بـرای ایـن آزمــون تلاش کرده بـاشنـد. امیدوارم این پـست گرهـی از سؤالاتتــان را باز کــرده باشـد! در پایان برای تمــام داوطلبان عزیـزی که بـا هـدف ارتـقــای دانـش پـرسـتاری ایــران، در این آزمـون شرکت می کنند آرزوی موفقـیت و پیروزی می کنم. یـا علـی(ع) من و تــو بایــد تـو این راه ردّ خورشـیـدو بگیریـــم پای ایـن خـونه بمـونیــم پـای ایـن خــونه بـمیریــم
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 14:50 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
سالی که نکـوسـت...
برخلاف اکثـر دانشـگاه های علـوم پزشــکی، کلاس هایـمان از 21 شهریــور (یعنـی بیست و دومــین روز مـاه رمضـان) شروع شـد. اولین کلاسمان، کارآمــوزی پرسـتاری بهـداشت جامـعه بود که به همـراه دوست جدیدم «مـهدی» که ترم 5 را دوباره مـهمانی گرفته بود، به سمت درمــانـگاه مــورد نظـر حرکت کردیـم. ساعت 7:45 دقیقـه به آنجــا رسیـدم که در کمـال تعجب دیدم در بستـه است و یک قفل محکم هم روی آن بـرق می زنـد!! همچـنانکه منـتظـر بودم تا استــاد تشـریف بیـاورد و درب بـــاز شود، ناگهـان جـوان نـاشناسی نزدیـکم شـد و گفت: «ببخشید... شـما هم امروز همـینجا کارآمـوزی داریـد؟» جواب دادم بلـه. بـعد متوجه شدم که آن شخص تازه وارد که نـامش «علی» بود، دانشجــوی ترم 3 زنـجان است و این ترم را هــم در دانشگاه مـا مهمـانی گرفته است. ظاهــراً تصـمیم داشت انتقالی دائـم بگیـرد امــا با سـابقه ای کـه مـن از دونـدگی ها و کاغذبـازی های تـرم پیــش مـهدی داشتم، بعیــد می دانستم به راحتــی موفـق به این کار شـود. بعد از چند دقیقه گـفتـگو علی آقا پرسیدند: «شما مــیثاق؛ دانشجـوی پرسـتاری وبــلاگ نویـس نیستید؟!!!». با ایــن جمله خشـکم زد و لحـظه ای احســاس معروف بودن بـه من دسـت داد!! ناچار بودم که اعتراف کنم خودمم. آن طـور که خودش می گفت مدتی از خواننـدگان وبلاگــم بوده و مـن هم ایـن حسن سلیقه اش را تحـسین کــردم!! در حـال گپ و گفتـی دانشجـویانه با علی آقـای عــزیـز بـودم که متـوجه شدم درمانگاه باز شده است و سایر همگروهی هـا هم داخل شــده اند. چون عصر همان روز کلاس تئـوری هـم داشتم بعـد از کارآمـوزی با سرویس به مدرسـه آمـدم. می دانـستم که امـروز تق و لـق است و کلاس تـئــوری تشکیل نخواهد شد ولی برای دیدن دوستــان شـهرستانی ام در دانشـکده لحـظه شـماری مـی کردم. حدسم درست بود! آن روز هیچ استادی دل و دمـاغ تشـکیل کلاس را نداشت. خلاصه... دوستان شهرستانی هم از کارآموزی خــود رسیدند و چنـان استقـبال گـرمی از هم کردیم که هر کس می دید فـکر می کــرد خانـواده ای هستیم که سال ها یکدیگــر را ندیده ایـم!! در بیــن صـحبت با دوستان، خـبر تـلخی را شنـیدم. یــکی از هـمکلاسی های شهرستانی به نام «کامران» از تحصــیل انــصراف داده بـود. یـادش بـخیر! اولین روزی که وارد دانـشکده ی پرســتاری شـدم، اولین کسی را که دیدم کامــران بــود. اتفاقاً او را یک مــاه پیـش از شـروع تـرم 5 در حــوالی ساختمـان مـرکزی دانشگاه دیده بـودم. حالا می فهمم که آن مـوقع بـرای تسویـه حساب جهــت انصـراف از شهــر دور خود به قــم آمده بــود. ظاهـراً مـوضوع از این قـــرار بود که ترم گذشـته، کامـران در یک درس 2 واحـدی و یک درس 5/2 واحدی مردود شده بود و با تضــرع از استـاد درس 2 واحـدی می خواهد کــه او را نیز مــانند سایـر بچـه ها مورد لطــف و سخا قــرار دهـد! آن استاد هـم می پذیرد ولی هنگامی که قصد اصلاح نمــره ی او را داشت به طور اتـفــاقی با استاد درس 5/2 واحدی برخورد می کند!! استاد محتــرم درس 5/2 واحدی پی به ماجرا می برد و به 2 واحدی می گـوید: «ایـن کامران از من هم نمـره طلبـکاره! الان به منم زنگ زد!!» (بقیـه اش را خــودتان حدس بزنید!). علاوه بــر کامران، آن روز مـتوجه هـجرت یکی از اسـاتیـد پرستـاری هم شــدم! شاید تاحالا هیچ درسی مانند روانشناسی برایم جذاب نـبود. فکر می کنم یکی از عـلل این علاقه، وجـود استاد مهربان و فهمیده ای مثل «سرکار خانم موسوی» برای این درس بود کــه در این ترم شـاهد خداحافظی او هـم بودیـم! در مورد اینکه او چـرا رفــت و آیـا دوباره برمـی گردد یا نـه، چیزی نمی دانـم. فقــط می دانم خانم موسوی استادی به تمام معنا بود که خیـلی ها لیاقت شاگردی اش را نداشـتند. امیـدوارم در هـمین دو ترم آشنایی، تصــویر ذهنـی خوبی از بـچه های پرســتاری برداشـــته باشـد. چیز دیــگری که آن روز برایـم عجیب آمـد، 2 پلاکــاردی بود که برای تبـریک دانـشجویان جدیــدالورود بر سردر دانشـکده نــصب کرده بودنـد. از این ابتـکار دانشکده خوشم آمد! بعد که متن آن پلاکارد را تلاوت کردم متــوجه شدم کـه بله... امــسال عـلاوه بر ورودی هـای جدید پرستاری و مامایی، دانشکده ی مـا دو رشتـه ی اطاق عمل و هـوشبری را هم پذیــرا شده است. قدمـشان روی چشم امـا ایـن مسئله که چگونه این همه ورودی در یک دانـشکده ی 5 کلاسـه جــا می شوند اصلاً با آنالـیــز مغـزی من جـور در نمی آید!! خانه از پـای بست ویـران است خواجه در فـکر نقـش ایـوان است! و این هـم خاطره ای بود از اولیــن روز تـرم پنجم یا سال ســوم... هنـگــام بـازگـشـت به سمت منـزل، در حالی که بـه روزهـا و آدم هــای بــد و خـوب این دانـشکـده فــکر می کردم یک لحــظه، فلـش بک کـردم به 2 سال پیـش که ورودی جدیـد پرســتاری، مــن بـودم. با ورودم چنان هیجــانی داشـتم که انگار قرار است کل دانشگاه با ورودم متحــول شود!! واقـعــاً اعتـراف می کنم چقدر خــام و بی تـجــربه بــودم امـا بـه مـرور زمــان و بـه واسـطه ی محیــط دانشـگاه درس هـای مهــم زندگی را خـوب آمـوخـتم. در این 2 سال کـم نــبـودند افــرادی که سعـی در مأیــوس کردن مـن از ادامـه ی ایـن مسیر داشتند (از دشمـن گرفتـه تا خــودی) امــــا میثاق هنــوز هم همـان میثاق 3 سال پیــش است ولـی با انـگیزش و اهـدافی درخــشنـده تـر و هـرگز از ایـن مـسیر بـر نمــی گــردد. حـاشــا کـه دانشــجوی مـعـروف پـرستــاری میـدان را خالـی کنــد!!
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 14:31 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
20 دلیـل برای ایـن که چـرا دانشـجویان پسر، شـاگرد ممـتاز نــمی شوند؟!!!
1- (مـــهـم تـریـن و قـطـعــی تـریــن دلـیـل) اهـل ریـــــا نیـستند!! 2- زور خــود را برای کنکور زده اند و خــوب می داننـد که نمی صــرفد در دانشـگاه هم بیـخود خودشـان را عذاب دهـند!! 3-بسیـار فداکـارنـد و راه را بــرای شـاگـرد ممتـاز شـدن دختـرهــای کلاس بـاز گــذاشتـه انـد!!! 4- درجـه ی ایـمــانشـان بـالاســت و 11 ماه از سال روزه ی مستحبی می گـیرند! در هنـگام روزه داری هـم که اصلاً تاب و توان درس خوانـدن نیـست!! 5- تـمـــام اسـاتید بـا آنهـا لــــج هسـتند، پـس چه درس بخـوانند و چه نخوانـند نمره ی کمی مـی آورنـد! 6- چـشــم و دل سیـــر هسـتند. یعنـی بـرای گرفتن لوح تقدیر و یک جایــزه ی 1000 تـومانی از دانـشـگاه سر و دست نمـی شکـنند!!! 7- در نیـمی از تـرم عاشـــق تشریـف دارنـد و در نیـمـه ی دیــگر، مشـکلات روحیِ نـاشی از شکــست عـشقی را تـجـربه می کــنند! با این وضـع کجا می تــوان درس خـوانـد؟! 8- هــر کدام چند خانــواده را نـان می دهـــند!! 9- جـزوه یا دیــر به دستـشان می رسد یـا (بــه خاطـر تــوطـئه ی حسـودان) اصلاً به دستشـان نـمی رسد!! 10- هــدفـشان از تحصــیل، شـــاگرد ممتاز شــدن و اینگونه سوسـول بــازی هـا نیــست!! 11- از چـشم شــور واهـمـه دارنــد و فــرصت هم نمـی کنـند هـر روز بــرای خـــود اسپـند دود کـنـند!! 12- از حـراسـت دانـشگاهشــان وحشت دارند. زیرا طفلکی ها بعـد از شاگرد ممتــاز شدن به اتهـام تـقلـب در امتحـان مـورد سوءظـن قرار می گیــرند و مجبــورند در آنجـا جـواب پـس بدهــند!! 13- مـی دانند که پـس از فارغ التحـصیلی بیــکار خواهـند بــود، چـه با معـدل 12 و چـه با معدل 20 !! 14- سالانه نـمره ی خود را وقف کسانی در جـهان می کنند که مـوفق بـه ورود به دانـشگاه نشـده اند!! 15- تـمایلی برای ممتـاز و بلافاصــله بورسیه شــدن جهت ادامــه تحـصیل در مـقاطـع بالاتر در آمــریکا و اروپـــا ندارنـد!! 16- دوست ندارنـد دیگـران به آنـها لقـب «دانکــی ریـدر» (خ ر خ و ن) بـدهــند!!! 17- بـا دانشجویــان ممتاز و نـمونه ی در و همسایه یــا فامیـل، چشــم و هـم چشــمی نـدارند!! 18- قصـد دارنـد با درس نـخواندن تلنــگری به مسئـولین بزنــند تا آنـها به ضـعـف ها و مشکلات نـظام آموزشـی پــی ببـرند!! 19- ازدواجـشـان بـه معدلـشان گــره نخـورده است!! 20- .... این یکی را هم فراموش کردیـم! بی زحمت، تصحیــح کنید: 19 دلیـل برای این که چــرا دانشجویان پـسر، شـاگرد ممتاز نــمی شونـد؟!!!! پـس بیایید از همین امروز قدر این فرشتـگان دانشـگاه را بدانـید و بخاطر اینکه تاکنون به آنها انـگ «تـنبـلـی» زدید در درگـــاه حق تعالـی استغـفار کـنید! پـی نـوشـت: امیدوارم بـرخی بـتـواننـد درک کنـند که ایـن مـطلب فـقط یک «طنــز» بود و قصد هیچ توهـینی هم نداشـتـم.
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 14:13 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
در بـیمارسـتانی، دو مـرد در یک اتـاق بســتری بودند. مرد کنار پنـجره به خاطر سـرطان ریــه بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تـا مـایعات داخـل ریـه اش خارج شود. امـا دومـی باید طاق بــاز می خوابـید و اجازه ی نشستن نداشـت. آن دو ساعت ها در مورد هـمسر، خانواده هایـشان ، شغـل، تـفریحات و خاطرات دوران سـربازی صحبت می کردند. بـعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خـود را به پنجره می کرد و هر آنـچه را که می دید برای دیگری تــوصیـف می کرد. در آن حـال بیمار دوم چشمـان خــود را می بست و تمام جزئـیات دنیـای بیــرون را پیـش روی خود مـجسم می کــرد. در یک بعد از ظهر گرم، مردِ کـــنار پنجره از رژه ای بـزرگ در خـیابـان خبـر داد. بـا وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بـستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتـاقیش وصف می کرد پیـش رو مجسم می نمود و از بـه خاطــر آوردن دوران سربــازی خــود لذت می بــرد. ... اگرچـه ایــن حکایت در وبـلاگ های زیادی آورده شــده است امـــا ترجیــح دادم که من نیز این مطلب را در وبلاگـم بنویسـم مـنـتهـا به اضــافــه ی پیــام زیـــر: بـالاتــریـن لـذّت در زنـدگی ایـن اسـت که علـیـرغم مـشکلات خودمــان، سعــی کنیم دیگـران را شاد کنیــم. شــادی اگر تقـسیم شود دو برابر می شــود. عاشقــان پنجـره باز است، اذان می گـویـند... ایــن آخرین مطلـب من در تعــطیلات تابـستانـی بـود. از شـنبه (21 شهـریـور) کارآمـوزی ها و کلاس های تـرم 5 شروع خواهــد شد که اولیـن روز آن هـمزمان بـا شب قــدر است. این تـداخل را به فال نیک می گیرم و بـه این فکر می کـنم که یعنی در این یک ســال چه تقدیـری برایمـان مـقدر می شـود؟... خدای مهـربان... به عظمت این شب های زیبـا، از تــو می خواهم همانگونه که تاکنون دست من را گرفتی و از فـتنه ها عبـور دادی، امسال نیز کاری کنـی تا در سختی و آسانی از یادت غـافل نمانـم و مشکلات ترم های گـذشتـه تکرار نشـود. خـدایـا... کمـکم کن تا اگر قرار روزی پرسـتار شوم، پرستار مــوفق و باوجدانی باشـم و هرگــز از افــرادی جاه طـلب و فـاقـد وجدان انسانی الگـوبـرداری نـکـنم. فقط به امـید خودت... ۱۷ شهریور مبارک:
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 17:18 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
در دوره ی پـیــش دانشـگاهی، یک دبــیـر فـیزیک پیـر داشــتیـم که وقتـی در کــلاس درس وارد یـک بــحـث حاشـیه ای میـشد، دیـگر با خـدا بــود که کـی از آن بحث حاشیه ای خارج شـود و بــه ادامـه ی درس برسد!!! ولی با این اوصـاف دبـیر دوسـت داشتـنی و جوانــدلــی بــود که آرزو داشتـم مـانند او در بـین اساتیدمـان هم یـافت می شـد. روزی در کـلاس درسـش مشغـول حل کـردن تمـرین ها بـودیم که نمــی دانم چه طور شد که ایشان ترجیح دادند انـدکی درباره ی رشتـه های دانشـگاهی صحبت کـنند. خلاصه... ســر کـلاف را کشید و رشــته دراز شـد و بحـث رشته ای به نام «پـرسـتاری» میـان آمد. هــنوز هم این جمـله اش درون ذهنـم هست که گفـت: – بچه ها؛ به نظر من هـیچ رشته ای در حاضر بـازار کار و جامعیــت خوبی مـثل پرستاری نداره. پیـشنهاد می کـنم این رشـته را از دست ندیـد. تا ایـنکه یکـی از بچه هـای کلاس پرســید: «آقــا! مگه پرسـتاری مـرد هـم می گیـره؟!» دبـیر فیزیک با لبخنـدی جواب داد: «مـرد می گیره. ولی شما نــرو آقـا پسر!!» همین حرف کافی بود تا هـمه بزنند زیـر خنـده. آن آقـا پـسری که پـرسـید «آیـا پرسـتاری مرد هم می گیره؟» شاید هرگــز فکـرش را نمـی کرد کـه روزی حرفـه، زنـدگی و حتی سرنوشتــش به هـمین رشـته گره بخـورد. از قـضا سال بـعد از آن مدرسه، فقـط او پرستاری قبـول شد
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 18:28 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
در بخـش اورژانس یک بیمـارستان، یک پزشک عمومی و پرستاری طرحی مشغول کار بودند. همه ی کارکنان بخـش بـه دوستی خالصانه ی آن پـزشک و آن پرستار طرحی که فردی اهل مطـالعه و ممتاز در زمان دانشجـویی خود بود ایمــان داشتند. دوستی این دو کفتر عاشق(!) تا حدی رسیـد که پزشک، از آنجایی که تـوانایی و هـوش دوست پرستارش را در زمینه ی درمان می دید؛ مُـهر خود را به وی می دهد تا زمانی که سرش شلوغ است، بیماران را آقای پرستـار به جای دکتـر ویــزیت کند!! پرستار هم قبـول می کند که خودش را دکتر جا بزند و طبـق متد پزشکی دوستش به ویـزیت چند بیمار می پردازد. این کار چند باری تکرار شد تا ازقضا یکی از بیمارانی که با پزشک فامیل بود به بخش اورژانس آمـد و دیدن پرستار طرحی پشت میز طبابت، تعجب می کند و می گوید: «دکتـر x نیستند؟!» پرستار طرحی هم با کمال خونـسردی می گوید:«خـودمم. بفرمایـید!!!». آن فامیل کنجکاو (نه فضول!) بعد از ویزیت شدن این قضیه را پیگیری می کند و ریاسـت بیمارستان را در جریان می گذارد.... بعد از اینکه گـند قضیه در آمد، هر دو نفر به نظام پزشکی احضـار شدند. پزشک در آنجا اظهار می دارد که: « من اصلاً در جریان نبودم! این آقا مُـهر من را دزدیده!!!». پرستار طرحیِ بدبخت هم که اصلاً انـتظار شنیدن چنین تهـمتی را از عزیزتـرین دوستش را نداشت بازداشت می شود! تنها عاملی که باعث نجات پرستار طرحـی شد، تحصیلات قبلی اش در رشته ی حقـوق بود. در نتیجـه توانست در دادگاه از خـودش دفاع کند و تبرئـه شود وگرنه معلـوم نـبود که تا چند سال باید آب خنـک نوش جان می کرد؟!! **** پزشک متخصص بخش داخلی مـردان یک درمانگاه، به بدخطـی و شلخته نوشتن شهـره بود. طوری که پرسنل بخش با هزار مکـافات اُردر های او را به زبان زمینـی ترجمه می کردند!! اوضاع بر وفـق مراد می گذشت تا اینکه یکی از بیماران این دکتـر، جان به جان آفرین تسلیم می کند و می میرد!! خانواده ی آن مرحوم هم از خدا خواستـه بلافاصله از دکتر شکایت می کنند. قبل از اینکه خبر شکایـت به گوش پرستاران آن بخش برسد، آقای پزشک پرونده ی مرحوم بیمار را قبل از بایگانی شدن بر می دارد و چند اُردر پزشکی را لابه لای اُردر های خرچنگ قورباغه ای دیگـر اضافه می کند تا به این شکل گناه برگردن پرسنـل مراقبتی بیافتــد. چند وقت بعد، پرستاران بخش برای پاره ای از توضیحات به ستاد نظام پزشکی احضار شدند. همه ی آنها نیز (غافل از اینکه خلافکار واقعی شخص دیگری بود که داشت به ریش آن بیچاره ها می خندید!!) سعی می کردند اثبات کنند که وظیفه ی خود را از روی اٌردر دکتر به درستی انجام داده انـد. با دیدن اردر قلابی دکتر هم هر کسی دیگری را مقصر جلوه می داد. خلاصه، مظلـوم ترین پرستار آن بخش مـجرم شناخته شد و اخراج شدنـش از بیمارستان همان و 30 میلیون دیـه خالی شدنـش همان!! مدتی بعد آن پرستار بیگنـاه در بیمارستان دیگری مشغول به کار می شود که دوباره اتفاقی نظیر قبلی روی می دهد. اتفاقاً دکتر بیماری که این بار مُـرد، همان متخصص بد خط بود. پیش از آنکه پزشک آن بیمار فوت شده، متوجه شود، پرستار قـصه ی ما پرونده ی بیمار را با شمـاره بندی اردرهـای پزشک به بـایگانی می فرستد تا تجربه ی تلخ قبلی اش تکرار نشود و اگر قـرار باشد کسی محاکمه شود، شخص گناهکار باشد نه بیگناه! پی نوشت: هر دو داســتانی که خوانـدید کاملاً واقعی بـودند. نکته ی کلیدی این دو داستان، بحـث پزشک و پرستار بودن نیست بلکه خطـراتی است که بخاطر بی مسئولیتی یک نفـر (چه پزشـک و چه پرستار) عدّه ای دیـگـر را تهدیـد می کند. در داستان اول، اگر آن پرستار طرحی کار کشته مسئولیت دوست فابریکـش را قبول نمی کرد، هرگــز پایش به دادگاه باز نمی شد و خیانت دوستش را هم نمی دیــد. در داستان دوم، اگر پـرسنـل بخش، اُردر های پزشک را پیش از اکسپایــر شدن بیمـار شماره گذاری می کردنـد، هیچگاه امکـان دست ورزی به پرونده نبود و مصداق شعر «گنـه کرده در بلخ آهنـگری....» اتفاق نمی افتاد. پس بهتر است از قبل تجربه های این چنینی را برای خود خریداری کنیم تا در آینده تلخ ترین تجربیـات دیگران را ما تکرار نـکنیم.
|
|
+ تاریخ ثبـــت:
سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 19:2 نویســــنده: میــــثاق |
|
|
صفحه نخست پــروفایل مــیثاق پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| 3...2...1.... حـرکـــت: |
با سلام، من «میثاق» دانـشجوی کارشنـاسی رشته ی مقـدس پرسـتاری دانشـگاه علـوم پزشـکی قـم هستـم کــه در این فـضای اینـترنتی مطالـب طنزگونه ی دانـشگاه و خـاطرات دانـشجویــی خـود را به رشته ی تحـریر درآورده ام... پیـش از هر چیـزی خوب اسـت به 4 مسـئله اشاره کـنم:
1) ابتدا از شما بسیار سپاسگذارم که وبلاگ من را برای مطالعه انتخاب نمودید. 2) این وب نیز مانند سایر وبلاگ ها کاملاً خصوصی است و نـام کاربری آن هیچ ارتباطی به نشریه ی «بینش پرستار» دانشکده ی پرستاری قم ندارد. همچـنین مخاطب هیچ یک از مطالب این وب، دانـشگاه علـوم پزشکی قـم و مسئـولین محـترم آن نــیــســتـنـد... 3) نظرات شما عزیزان هر24 ساعت مطالعـه می شود. لطفاً با نظرات ارزشمند خود من را در این راه یاری کنید. امید است فقط برای تبلیغ وبلاگتان نظر ندهید! 4) (قابل توجـه همکلاسان محترم): خاطرات نوشته شده، برداشت های شخصی خودم از رویدادهاست. اگر با نظر من مخالفت دارید محترمانه، علت مخالفت را در قسمت نظرات بنویسید و بیهوده کار را به جاهای باریــک نکشانـید. ۞ ۞ ۞ مـتــشکــــرم ۞ ۞ ۞ |
| آرشـــیـو موضوعـی: |
|
طنز خاطرات میثاق حرفه ی پـــرستاری |
|
RSS
|