تبليغاتX
آن فرشته که با رحمت و لطف . . . . . ایستاده به بالین بیمــار. . . . . با دلی روشن از نور یزدان . . . . . وارث صبر زینب پرســـتار خاطرات میثاق، دانشجوی پرستاری
هُـوَالشــــــــافي...

  درس هــای هــیـچ تـرمی ماننـد ایــن تـرم، کمـــر شکــن نـبــود! داخــلـی و جراحـی 3 و 4  (8 واحــد! یا علــی!!) ، روانـپــرستـاری (بــا خــروارها ترجمــه و جــزوه)، کودکــان 2 (بـا رفرنــسی نامعلــوم)، بررسی وضعـیت سلامـت (درسی 1 واحــدی ولی بــا 10000 واحــد رنــج و عــذاب!) و درس هــای سـخت دیـگری هــرکــدام با اسـتادی متــفاوت، ظاهــراً فـقــط سعی در سـکته دادن مـن دارنــد!! بـرخلاف تــرم هــای قـــبلی که وزنــم بیشـتر می شـد، سر ایــن تـرمِ نـفریــن شده، فـقـــط 10 کیــلوگـرم وزن کــم کردم... مطالــب و خاطرات زیــادی هم در آرشـیو ذهنم هسـت اما ذره ای فرصتــش نیـست که کمـی از آنـها را در اینـجا بنـویســـم. بـه بیـانی ساده تـر، فکــر کنــم مـغــزم پـریــود شده است. تــا زمــانی کـه دوران قاعــدگی اش تمــام نشــود قدرت نوشـتن حتــی یک خـط هــم ندارم.

 دوستــان عزیــز هـمیشگی... این همــه مقـدمه چیـنی کردم تا اعلام کنــم که تـا اطـلاع ثـانـــوی (پایــان امتحانـات این تـرم طلـسم شــده ی 5) می توانیــد یک نـفـس راحـت از دستــم بکــشـید چــرا که دیـگر در دنیای مجازی نیـستــم.  بـزودی بـا نــام جدیدی از نــام هــای پیـشنـــهادی شــما بــر می گــردم. از تمـــام دوسـتـان محــتـرمی که نــام پـیشـنهادی خـود را مطـرح می کنـنــد، بســیار سپاسگذارم. همــه ی شــما را تـا آپ بـعــدی به خـدای بـزرگ می سپـــارم. (خُــب؛ مــا رفتیــم مثــلاً درس بخـونـیم!)

  در ایـن شب های مانــدگار این حقـــیر را از دعـــای خــود بی نصـیـب نـگــذارید.

+ تاریخ ثبـــت:   پنجشنبه 3 دی1388ساعت 21:52 نویســــنده: میــــثاق | 

یــادداشــت هــای یک کارآمــوز

شـنبه: خــدا کــند همسـر آقای اکـبری (اسـتـاد کارورزی مان) بــاردار باشـد و درست همــین امروز، نه ماه حاملگی اش تمام و آمـــاده بـرای زایــمان شود! بـا این اتـفاق ممکــن است چنــد روز کارآمـوزی بـپـیـچــد و مــا بـرویم ردّ کــارمـان.

یکـشـنبه: خـــدا کــنـد امــروز برای دختـر ترشـیده ی آقای اکـبری (استـاد کارورزی مان) یـک خواســتـگار «تــوپ» پیــدا شود و آقای اکـبری از تــرس پـریـدن آن خواستگار، همین امروز بساط عقد و عروسی را به راه بیانـدازد! با این اتـفاق ممکن است چنــد روز کارآمـوزی بـپیچــد و ما بـرویم ردّ کــارمـان.

دوشــنبه: خــدا کــند امروز آقــای اکـبری (استـاد کارورزی مان) با همســرش مشاجـره کنــد و همسرش هم بــرای «رو کـم کنی» مهریــه اش را به اجــرا بگذارد! بــا این اتـفاق حتمــاً اکبری خبیــث به زندان می افــتد و ممکن است چنــد روز کارآمـوزی بـپیچــد و ما بـرویم ردّ کــارمـان. 

سـه شـنبه: خــدا کــند امـروز پسـر آقــای اکـبری (استـاد کارورزی مان) هــمـان کـه دانـشجـوی ممتــاز دانشــگاه آکسفــورد اسـت، بـا رفـقــای نـابــابـی آشــنـا و بلافاصلـه معــتاد شود!! بـا این اتـفاق حتـماً اکبـری (چشمــش کــور، دنــدش نـــرم!) زمان زیــادی را صـرف ترک دادن جگر گوشه اش می کنــد و ممکـن اسـت چنــد روز کارآمـوزی بـپیـچــد و مــا بـرویـم ردّ کــارمـان.

چهارشـنبه: خدا کــند امــروز آقای اکـبری (استـاد کارورزی مان) اصـول خـود مراقبتــی را در بخـش عفونــی رعایت نکنــد و به آنفولانــزای A مبتــلا شـود!! بـا ایــن اتـفاق ممکـن است چنــد روز کـارآمــوزی بـپـیچــد و مــا بـرویم ردّ کــارمـان.

پـنج شـنبه: امـروز که بـرای انجام کاری به دانشــکده ی پـرســتاری رفـته بــودم، در آنجــا بـا پـلاکاردی مشــکی رنگ با متـن زیــر مـواجه شـدم:

   انـا لـلّـه و انـا علـیــه راجعـــون

درگذشـت ناگهانی اسـتاد مهــربان و دلســوز جـناب آقای اکبــری را به کلیــه ی دانشــجویان، همــکاران و خانواده ی داغــدار بالاخــص هـمــسر، پـســر و صــبـیه شــان تـسـلیت عـرض می نـماییــم...

  قنـد در دلم آب شــد! اصــلاً بــاورم نمیشـد که بــه ایــن زودی بـه آرزویــم رسیــده ام چــون بـا ایـن اتـفاق ممکـن بـود چنــد روز کارآمـوزی بـپیچــد و مــا بـرویم ردّ کــارمـان!! امــّــا چــنـد دقـیقــه ی بعـد، (همـچـنان که در حــال شکستن گــردو بــا دمــم بـودم) روی بُــرد آمــوزش را هـم دیـدم که نوشــتـه شــده بـود:

 «کلیــه ی کارورزان استـاد مرحــوم آقــای اکــبـری، موظـفــند عـلاوه بــر اتــمام باقیــمانـده ی کارورزی خـود (با مربی گری آقای اصغــری)، جبــرانیِ جلسـات تشکیــل نشـده ی مرحــوم اکبـری را، هفتـه ی بعــد بـه طــور کــامل بگذارنـد!!!»

 آه... بـا ایــن اتـفــاق مجبــوریـم چنـــد روزی از کــار و زنــدگــی مان هـم بزنـیــم و بـرویــم ردّ کارآمـــوزی!!!!


  پی نوشــت 1:  تـا آنجـایـی که مــن تجــربه کـرده ام، دانــشجوی پرســتاری جمــاعت، عمــدتاً اهــل فــرار از کارآمــوزی بیمارســتان نیســتند چــون نه وجــدانــش را دارند و نــه عـُـرزه اش را!! پــس مطلب طنــز امــروز را خیلی جدی نگیــریــد.

  پی نوشـت 2: حــدود یک سالی می شـود که قـصد تغییــر نـام ایـن وبلاگ را دارم. خواهشمنـدم انصافــاً اگــر نــام با مســمّـایی در حـوزه ی «خاطــرات دانشجـویی» و «رشــته ی پرســتاری» به ذهــنتان می رسد، دریــغ نکــنید و بفرستید. تــاپ تــرین نـام پیـشنهــادی به عنــوان نام جدیـد وبلاگ انتــخاب می شـود. پس بســم الله!... 

+ تاریخ ثبـــت:   یکشنبه 29 آذر1388ساعت 22:9 نویســــنده: میــــثاق | 

   تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com در حـاشــیه ی فــارغ التحـصـیلــی:

نــون و پنیــر آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر ارزونــیـتــون. مدرک نـمی دیـــم بهتــون!

پـارتـی پـیــر آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ارزونــیتــون. مدرک نمی دیـــم بهتــون!

ســوپ هـویـج آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج ارزونــیتــون. مدرک نمی دیـــم بهتــون!

کـارت بســیج آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج ارزونــیتــون. مدرک نمی دیـــم بهتــون!

یه مشــت شـعار آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج، یه مشــت شـعار ارزونــیتــون. مدرک نمی دیـــم بهتــون!

مـهره ی مــار آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج، یه مشــت شـعار، مـهره ی مــار ارزونــیتــون. مدرک نمی دیـــم بهتــون!

مُــهر رئیــس آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج، یه مشــت شـعار، مـهره ی مــار، مُــهر رئیــس ارزونــیتــون. مدرک نمی دیـــم بهتــون!

شلــوار خیــس آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج، یه مشــت شـعار، مـهره ی مــار، مُــهر رئیــس، شلــوار خیــس ارزونــیـتــون. مدرک نـمی دیـــم بهتــون! 

ریـــش طـویـل آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج، یه مشــت شـعار، مـهره ی مــار، مُــهر رئیــس، شلــوار خیــس، ریـــش طـویـل ارزونــیـتــون. مدرک نـمی دیـــم بهتــون!

دسـته ی بیــل آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج، یه مشــت شـعار، مـهره ی مــار، مُــهر رئیــس، شلــوار خیــس، ریـــش طـویـل، دستـه ی بیـل ارزونــیـتــون. مدرک نـمی دیـــم بهتــون!

کلــی دلیــل آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج، یه مشــت شـعار، مـهره ی مــار، مُــهر رئیــس، شلــوار خیــس، ریـــش طـویـل، دستـه ی بیـل، کلــی دلیــل ارزونــیـتــون. مدرک نـمی دیـــم بهتــون!

تــکـس و کـتاب آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج، یه مشــت شـعار، مـهره ی مــار، مُــهر رئیــس، شلــوار خیــس، ریـــش طـویـل، دستـه ی بیـل، کلــی دلیــل، تــکـس و کـتاب ارزونــیـتــون. مدرک نـمی دیـــم بهتــون!

دو پــرس کبــاب آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج، یه مشــت شـعار، مـهره ی مــار، مُــهر رئیــس، شلــوار خیــس، ریـــش طـویـل، دستـه ی بیـل، کلــی دلیــل، تــکـس و کـتاب، دو پــرس کبــاب ارزونــیـتــون. مدرک نـمی دیـــم بهتــون!

حـرف حســاب آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

نــون و پنیــر، پـارتـی پـیــر ، ســوپ هـویـج، کـارت بســیج، یه مشــت شـعار، مـهره ی مــار، مُــهر رئیــس، شلــوار خیــس، ریـــش طـویـل، دستـه ی بیـل، کلــی دلیــل، تــکـس و کـتاب، دو پــرس کبــاب، حـرف حســاب ارزونــیـتــون. مدرک نـمی دیـــم بهتــون!

رشـــوه ی نــاب آوردیـم، لیسانسمــونـو بــردیــم...

بفرمـا این مدرکتــون!! مبــارکه عزیـز جـــون!!!

+ تاریخ ثبـــت:   دوشنبه 23 آذر1388ساعت 16:34 نویســــنده: میــــثاق | 
  روز – نمـای بیــرونی دانشکده – سکانـس اول: 

  دودل بــودم که در مراســم روز دانشـجـو شرکت کنـم یا نه. با خـودم گفتــم: «هـرچی باشه امـروز خودمـونه دیگـه! اگه ما نریم کی بــره؟!». خلاصه دل را به دریا زدم و پس از اتـمام کارآمــوزی به اتفـاق چند تــن از دوسـتان، شـاد و شنگـول از دانشکده به سالـن همایش دانشــگاه مرکــزی رهسپـار شدیــم! خیلی به دوسـتم «مهدی» اصــرار کردم تا او هم بیاید و با هـم باشیـم امـا مثـل همیشـه خستگـی اش را بهانه کــرد و نیــامد. علیـرغم اینکه حضـور برخی افراد در آنجـا من را بیشـتر «آژیــتـه» می کـرد امـا دیـدار با دوســتانم در دیـگر دانشکده ها که کمتــر یکدیگـر را می دیدیم نیــز خـالی از لطــف نبـود.

  روز – نمـای داخلـی سالن دانشگاه  – سکانـس دوم:

 حدوداً ساعت 2 بـعداز ظـهر وارد سالن همایش که صندلی هایــش در شُـرف پــر شدن بــود، شـدم. هـدایـایی که هنگــام ورود دانشجــویان، به دستـشـان می دادنــد، کلاسـوری شامــل یک کـتاب و یـک CD  آن هــم با موضـوع غــدیر بــود.  بعد از چـند بار پخـش «یار دبسـتانی من»، قرآن تـلاوت شد و مجـری روی سـن آمد. برخلاف مراسـم روز دانشجــوی 2 سال قبــل، که دو مجـری دانشجــو و شاداب، برنـامــه را جــوان پسـندانه اجـرا می کردنـد، این بـــار مجـری، یک چهره ی ناشـناس بـود و اجــرای بسیار ســرد و یکنـواختـی داشــت.

 ابتــدای کار، مجری حضــار را به تماشـای دو کلیپ تکـراری دربـاره ی عیــد غدیـر دعـوت کرد. خیلی حرصم گرفـت که یک کلیپ ناقــابل هم درباره ی روز دانشـجو پخش نشـد! همین طـور، سالن بیـشتر با محــوریت عیـد غدیـر تزئین شده بود تا محــوریت روز دانشجـو. تا جایی که خودم در اینــکه ایـن مراسـم بــرای روز دانشجو اسـت یــا جشن عیــد غدیـر، بـه شـــک افتــاده بـودم!!

 بـعد از پخـش کلیـپ های مذکــور، مثـل همیشـه ابتــدا ریاست محتـرم دانشگاه برای سخنــرانی تشـریف آورد. پـس از تبریک و شادباش، در گوشه ای از سخنــان خود، خاطر نشان کـرد که طبــق گفتــه ی یک شخصیت مطرح، بچه هـای دانشگاه هـای علوم پزشکی دیگر کمتـر به «خــوبی» دانشجویان دانشگاه خودمـان هستند. در همین حال، تمام حضار از خدا خواسته شــروع به تشـویق کردند امـا به نظر من اصلاً هـم این حرف، حرف صحیحی نبــود و جـای تشویــق نداشت چرا که معلوم نبــود ایشان «خوب بودن» را چگـونه تعریــف می کـردند. دیگر این را همه می داننـد که سر به زیــری و «آســه رفتن و آســـه آمدن» الزامــاً ملاک خوب بـودن یک دانشـجـو نیــسـت. در ضـمن، با کنتــرل شدید دانشگاه، دانشجــویان چــاره ای جـز سـر بـه زیــری و مغـلوب شـدن نـدارنــد. (ایــن نظـر شخـصی مــن بـود و بس).

پـس از اتمــام سخنان ریاسـت محترم، نوبــت به دو مــهـمان برنامـه (کــه از شخصیت هـای بنـــام کشور و رسانه بودند) رسیــد که دعوت هیــچ یک، کیــس دلخـواه روز دانشجــو نبــود. سخنــرانی مهـمان اولی آنقدر طولانی و خسته کننده شد که عــدّه ای فقط مـنتــظر بودند، اغذیـه ی پذیــرایی توزیــع شـود و زود مجلـس را ترک کـنـند! پـس از خاتــمه یافتن صحبت های 40 دقیـقه ای مهــمان اولی (بـه حـول قــوّه ی الهــی!!) پذیــرایی انجام شـد و مهــمان دومی (یکـی از اساتید بـزرگ ترتیــل ایــران) روی سن آمـد. با اینکه همه به نظـر خسته می آمدند ولی من به تمام سخنرانی ها خوب گوش دادم امـــا محـوریت هــر سـه سخــنرانی، بیشتر پیـرامــون «روایت های دینــی» و «سیاست های بطلان یافـته ی ابرقدرت هـا» بــود تــا «دانشجـویان و مشکلات خــاص ایـن قشر فرهنگـی». 

 اهدای جوائــز به دانشجویان ممــتاز هر رشتــه (بـدون هیــچ حـرف و مصاحبــه ای با آنـهـا) هـم آخرین قســمت برنـامه ی آن روز بـود.  دوستان رشتــه ی مامایی کـه به خاطـر تداخــل کلاس خـود، اواخـر جشن رسیدنــد؛ از این جشــن حتـی خوراکی هم نصیـبـشـان نـشد! و سرانجــام سر و تـه ایــن مـراسـم باشکــوه (!) هنگام اذان مغـرب به هم آورده شـد و دانشجـویان بـومی و غیر بـومی با رضایت یــا بی رضایت دانشـگاه را ترک کــردند.

  شـب – خیابان جنــب دانشــگاه – سکانــس ســوم:

  در هنگام بازگشت از دانشگاه به سمت منـزل، به این فــکر کردم که بهترین کار ممکــن را همان «مهـدی» کرد که در خانه ماند و این هـوای سرد را برای حضــور در چنیـن جشن ســردتــری متحمـّــل نشد. جشـنی که در آن به همـه چیز اشـاره شد به جـز خواسته های دانشـجو. جشـنی که ما حصلــش چیزی جـز تلف شدن چند ساعت از سـاعات روزانه ی عمـرم نبـود. این افـکار و امثالـهم تا رسیدن به منـزل همچنـان در مغــزم شــناور بـود.

 من از قبـل روی ایـن جشن، حساب خاصی باز کـرده بــودم که آن هـم ایـن شکلی از آب درآمـد. مطمئن بــودم که اگـر دوسـتان دانشجــویـم در ابــر دانشـگاه های تهــران و اصفهـان، فیلــم ضبــط شده ی این مراسم را می دیدند، آن را بــا کنفرانسی اجتمـاعی و سیاسـی اشــتبـاه می گرفتـند! ولـــی با این وجــود  از تمام مسئولیـن بزرگــواری که زحمت برپـــایی آن را کشیدند کمــال تقدیــر و تشکـر را دارم. فقــط امیــدوارم بعــد ها اگر خواستنــد مراســمی ترتیب دهنـد، محض رضــای خدا ابتـدا کمی درباره ی محـوریتــش بیاندیشنـد بــعد آن را برگــزار کنند.  هرچــند من با ایــن ضدحالی که آن روز خـوردم، پشـت دستــم را داغ کــردم که بـعـدها در مراسـمی شرکت نـکنم! ترجیــح می دهـم فرصتــهای بعــدی را به سال پایینی هایــی بـدهم که با شـنیدن نام «دانشـجـو» کلـی ذوق می کنـند!...


 معــرفی کتـاب: خبــری که اخــیراً حسابی غافــل گیرم کــرد، به چاپ رسیــدن کــتاب یکی از بهتـرین اساتیــدم بـود. در نتیــجه همینــجا چاپ شـدن کـتاب «?why emotional intelligence » سرکار خانــم مریم موســوی لطـفـی را به ایــشان و جامعــه ی روانـپرسـتاری تبریک می گویــم. به این دلیل که ایشان حـوالـی تـرم جـاری بــا دانشگاه مان خداحافـظی کردنــد، ناچـار بــودم تبریکــم را در این وبلاگ بنویســم. به امیـد بازگشت پر برکتشــان بــه دانشــکده ی پرسـتاری و مامایــی.

  پـی نوشــت ویـــژه: بـهانـه ی نوشـتن این پـی نوشــت چیزی نیست جـز اعلام یکســـاله شدن وبلاگـم. وبلاگی که یک سـال هــم دفترچه ی خاطرات تلخ و شیرینم بـود، هم وسیله ی آشـنایی با دوسـتان خوبــی که با اینکه چهره و صـدای هیچکـدومشون رو ندیـدم و نشـنیدم، ولی تا ابد فراموششون نمی کنـم. کــم افتخــاری نیسـت اگه بگم تــوی این یک سال هیــچ کامـنت نامـؤدبــانه ای نـداشـتـم. دوسـتان عزیــزم(آره بـا خود شمــام!)... ببخشـیـد اگه «گاهگـداری» (به دلیل پرمشــغلگی) کمـتـر به وبلاگــتـون سر می زنــم و کمـتر کامـنـت مـیزارم. این اصـلاً دلیل بر بی اعتنــایی من نسبت بـه عزیزی نیست. مخلص همگــی!!

یکسـاله شدن ایــن وبلاگ را بـه دشـمنان قـسم خــورده اش در دنیــای واقـعی هم تبـریک میــگم!! اجمــاعاً برای بهبــودی حـال عمــومی شــون دعـا کنید!

ehsan-aceboy.blogfa از طعــنه ی جاهــلان نخـواهم تـرسیـد      بر خنـده ی این زمانه خواهم خندید ehsan-aceboy.blogfa
 من بر سر عشق پاک خود خواهم ماند      تـا کــور شـود هـر آنکـه نتـواند دیــد

 

+ تاریخ ثبـــت:   پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 15:32 نویســــنده: میــــثاق | 

  اتـحـّــــاد منجـــمد شـده 

  یکـی از دوستان پرستــارم که در یــکی از دانـشکده های سطــح بالای کشـور درس خوانده بـود، برایـم تعریف می کرد: یک شب که دانشجویــان دختـر از غذای بد خوابگاه به سـطوح آمده بودند، در محــوطه ی کوی دانشکده تجمع کردند و با سـر دادن شعـار «پـسرا غیرتتــون کجــا رفت؟» دانشجویان پسـر را هم به جمــع خود ملحـق کردند! اعتــراض بــرای رسیـدگی به این مسئـله، چـنان اوج گرفت که سیـمای مرکز آن استان را مطلع و پای خبرنــگاران را هم به دانشگاه بـاز نـمـــود!! در همین وضعیت نابسامــان، رییـس دانشـکـده که حــیثیت دانشــگاه را در خطــر می دیـد ملتـمسـانه از پشــت بلـندگو اعلام کرد: «از همـه تــون خواهش می کنم برگردیـد. قـــول میدیم در اسرع وقــت به ایـن مشکل رسیــدگی کنـیـم!...»

  این خاطـره ی دوسـتـم، برایــم بسیار عجیب و بــاورنکردنـی آمـد. چـــرا کـه در این 2 ســال و 3 مــاه و  16 روزی کـه از اولیـن سکانــس دانشجـو شـدن مــن می گذرد، تنهــا چیـزی که هرگز و هرگـــز در میــان دانشجو جماعـت ندیـدم، فاکتــوری بـود به نام «اتحـــاد». برای مثــال، اوج اتحــادی که کلاس خـود مـا داشت همـان تــرم اول بــود و هـر چه ترم سپـری می شد نــه تـنها ایـن هـم بسـتگــی بیشـتـر نمی شد، بلکه رفته رفته، جــای خـود را به تمـســـخر و دشـمنــی بـین بچــه های کلاس مـی داد. دختـران کلاس با غرور نابه جـا و پســرها هم با رفتــارهایی کودکانـه این جـــوّ خشک و بی روح را تشدید کرده بـودنـد. اگـرچـه این جــو، در ورودی های دیـگر هم کــم و بیــش وجود داشـت امـا هیچـکدام به کلاس مـا نمی رسید! به نـظر من، همـه ی مـا در ایـن بـاره مقصــر بودیــم.

اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم هیــچ دانشکده ای، متـروک و ناشناخـته نــمی مانـد و دیگــر تبعیــض بیــن رشتــه ها و دانشـگاه ها در ایـران بیــداد نــمی کـرد.

اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم برای تمــام فارغ التحصیــلان یک رشــته، جشـن فارغ التحصیــلیِ ناقابـلـی گرفتـه می شد تا  بلکــه بعد از 4 سـال دغدغه، برای لحظه ای هم که شـده، به دانــشجو بــودن خود افتخـار کنند.

اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم هرگز یک استــاد هیئت علمـی یا حق التدریــس، هرطــور که عشـقـش می کـشید سـوال طرح نــمی کرد تا هر کس را که دوست داشت قبـول کنــد و از هــر کس که متنفـر بود به این وسیله انتقـام بگیرد.

اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم همه در می یـافتند که واژه ی «دانشجــو» هم مانند واژه ی «دانـشگاه» مقــدس اسـت. پس هر سال برایـمان کلاس های توجیــهی انضبــاطی بــرپا نــمی کردنـد تا فهــم و شعـور یک دانشجـوی «واقــعی» هم زیـر سـؤال بـرود.

اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم خود بخـود دست تمـام آنهــایی که خودشان با بنـد «پ» به مــقام و پستی رسیدنــد و بـا کمک همیــن بــنـد، نــورچشمی هایشان را نیـز وارد امــور می کنـند، رو می شــد.

اگـر مـا اتحــاد داشتیــــم هــیچ کس عقــده های نامعلـوم دوران دانشجـویی خود را طی یک عملیـات انتحــاری بر سر دانشجـوی بینــوا تخلیه نــمی کرد.

اگـر سـر سـوزنـی اتحــاد داشتیــــم هرگز یک «دانشجــوی غیــر ایرانی» (آن هم از بی تمــدن ترین کشـور) که مفت و مسلّـم از امکانات مملکــت مــا استفاده می کند، به خود این اجــازه را نــمی داد که مقابــل چشـمان تـنـی چند از همـوطـنان غیــور (!)، به ایـران و ایرانـی توهــین کنــد.

(چــرا جای دوری برویــم؟) اگـر اتحــاد داشتیــــم در روز دانشـجو فقط جشـن نمی گرفتیـم و دایــره و دیـمبـل راه نمی انداختـیم بلکه یک موشـکافی اساسی برای اصـلاح امـور انجــام می دادیــم.   و......  و....  و...

ولی افسـوس...  که بــا ایــن حرف هـای روشـن ماباآنــه کســی سر از خـواب غفـلت بر نـمی دارد. آن جواسـیسی که ایــن وبلاگ را تحـت کنتــرل حراست درآوردنـد، نیـز «دانشــجــو» بـودنـد. پـس دیگـر ادامه نمـی دهـم، زیــرا آن قـدر کــه این مطالب برای ما «عـــادی» است، همان انــدازه بــرای برخــی «غیــر عــادی» به شـمـار می رود. فقــط آرزو می کنـم تمــام دانشجـــویـان اعــم از همکلاسی و غیـر هـمکلاسی روزی گـذرشـان به این صفحـه ی نت بخـورد تــا اگـر حرف نامربـوطـی زدم، بــا نوشـتـن نقــطه نـظرات خـودشـان اصلاحـــش کـننـد. هـر چنـد، اینجــا اگـر «آزادی بیــان» هــم وجـود داشته باشـد، مطمـئنــاً «آزادی بــعـد از بیــان» وجــود نــدارد!

مـن اگـر بـرخيـــزم       تـو اگـر برخيـــزی       همــه بــر مي خيــزند
  مـن اگر بنــشيـنـم       بنـشينی تـو اگـر       چـه كسی برخيـــزد؟!

به هرحال روز دانـشـجـــــو را به تمــام دستــه جات دانشجــویـی تبریـک گفتـه و برایشــان آرزوی موفـقـیت و بـهروزی دارم. حسابی جشن بگیریـد، شیرینـی بدهیــد، کف بزنیــد و حتـی برقصیــد! چون از سـال دیگر کــه این روز درست در محــرم واقع می شود این خبـرهـا نیست. از سال دیگـر خیـلی ها به بهـانـه ی محـرم و صفــر از تبـریک گفتن این روز به مــا هـم ابــا می کننــد!! در کنار این همـه حرفـی که زدم باز هم اعتـراف می کنـم عاشــقانـه دانشــگاه را دوسـت می دارم، زیـرا بـا آن همیشــه به یــاد خـــدا هســتم. باز هـم ببـخشیـد اگــر در ایــن پسـت، از فــرط انــرژی زیـادی که دارم، لقمـه ای بزرگ تر از دهـانم برداشـتـم. امیـدوارم هیــچ مخاطـبـی با خواندنـش دچــار سوء تفـاهم نــشده باشـد.

 قلـب دانشـگاه بـا نفــس های تـو می تپــد. روزت مبــارک دانشجــو  

+ تاریخ ثبـــت:   دوشنبه 16 آذر1388ساعت 10:39 نویســــنده: میــــثاق | 

مـن و اسـتــــادم

- وقتی من پروسـیـجری را انجام نمی دهم، من «از زیــر کـار در رو» هستم. وقتــی استادم پروسیـجری را انجام نمی دهد، او پر مشغلــه است.

- وقــتی مـقـاله ای را بدون اینـکه از من خواســته شـود ترجمه می کنــم، من قصد دارم خـودم را زرنگ جلــوه دهـم. وقتــی اسـتادم این کار را می کند، او ابتـــکار عمـل به خـرج داده است.

- وقتی من سعی در جلب رضـایت استادم داشته باشم، من چاپلــوســم. وقــتی استادم، ریاست دانشکده را راضی نگــاه می دارد، او دارد هـمـــکاری می‌کند.

- وقتی من اشتباهی می کــنم، من «نــادان» هـستم. وقـتی استادم اشتبــاه می کند، او ماننــد دیگـران یک انسـان جائــزالخــطاست.

- وقـتی من در محل کارآمــوزی ام نباشم، مـن در حال گشت‌زدن هستم. وقتی استادم در کارآموزی نباشد، او مشغول انجــام امـور تحقیقـاتــی دانشکـده است.

- وقتی با دختر های همکلاسی وارد بحــث درسـی می شوم، من هیـــز و چشـم چــران هستم. وقـتــی استاد با شاگـردهای خانم گپ می زنــد، او اجتماعــی و خـوش برخــورد است.

- وقتـی من یک جلسـه ی کارآمـوزی را غیـبت می کنم، باید یک طــومار دلیـــل و مســتنــدات بیـاورم تا حــذف نشـوم. وقتی استادم چنـــد روز، کارآمـوزی نیـامــد، باید غیبـت می کــرد چون کارش خیلـی واجـب بــود.  

- وقـتی به تفسیـــر ECG (نــوار قـلب) می پــردازم، من عقـده ی پزشـک شدن دارم. وقتی استادم به تفسیــر ECG می پـردازد، او هدفــش ارتــقای دانــش پرستاری کشــور است.

- وقتی در کارآمــوزی شلـوار جیـن می پــوشم، من بـد دیـسیـپـلیــن و غـرب زده ام. وقتــی استـادم شلــوار جیــن می پـوشد، او مدرنیـته است.

- وقتی استـادم از من سـؤالی بپرسد و جـواب را نـدانم، من «تنــبل و درس نخــوان» هستم. وقتی استادم جواب سوالی که ازش می پرسم را بلد نباشد، بایــد سریـع معــذرت خواهی کنم چون ناراحت شده اسـت.

- وقتی از من انتــقاد می شود بایـد انتــقاد پذیـر باشـم. وقتی از استادم انتــقاد می کنم باید منتــظر افتادنـم در امتحـان پایان تــرم باشــم تا یاد بگـیرم بــعدها از ایــن غلـط های زیـادی نـکنم!!

- وقتــی اشکــالات تدریــس استــادم را به معـاونت دانشـگاه اطـلاع می دهــم، من «جاسـوس و زیراب زن» هستـم. وقتی استــادم اشکالات دانشـجویــان را به مــعاونت دانشگاه اطلاع می دهـد، او اســتاد اسـت و صاحب اختیـــار.

   منبـع این مطلـب، وبلاگ درددل هـای گـل آقـــا (دانشـجوی ترم 5 پرستاری – یکی از دانشگاه های تهـــران) بــود که دیــدم بد نیست کـه با کمـی ناخنــک (ویرایـش) شخصی خودم، آن را در این وبلاگ بگــذارم. اما حیــف که نیمه عمــر ایــن جناب گل آقــا خیلی پاییــن بود! چــون همـین امـروز متـوجــه شدم ایشان پـیـش از آنکه تولــد یـک ماهـگــی وبلاگــش را جشن بگیــرد، آن را حذف کرده اسـت! امیـدوارم این همـکار جدیــد، هر چه زودتـر قلــم توانـمند خــود را در وبلاگ دیگــری (بـه دور از چشــم بدخواهـان ذیـصلاح دانـشگاهش!) بـه کار بگـیـرد.

پیشاپیش روز دانشــجو هــم مبارک...

+ تاریخ ثبـــت:   جمعه 6 آذر1388ساعت 10:28 نویســــنده: میــــثاق | 

گاهــی علاقــه ی خدمــت به مردم از طریــق رشتــه هـای گروه پزشــکی، آنقـدر زیاد می شـود که افراد بسیــار زیادی را بــرای تحــصیــل در دانشــگـاه های خــارج کشــور ترغیــــب می کند. (البته اگر تمام این تحصیل هــا صرفـــاً برای خدمت به همنــوع باشد نه چیــز دیگـــر)  برخلاف تصــور عوام، همــه ی این دانشجویــان مهاجــر بـسیار ثـروتمــند نیــستــند.

متنـی که در پاییــن می خوانیــد خاطـره ی سفــر «مـیــنا»، یکی از دوستـــان خوب وبلاگ نویــس مـان است که به خاطر علاقه ی وافر به پزشکی، تمام تلاش خـود را برای تحصیلــی آسان در این رشتـــه بــه کار می گیـــرد. تا اینکه عاقبـت مـوفــق به اعــزام به یکــی از کشــورهای اروپای شرقـی می شود. خب، پیشــنهاد می کنــم مطالعه ی این پســت را از دست ندهیـــد: 

 

  قرار شـــد من به هــمراه دو دختـر دیگه از طرف یکی از مؤسسات مثلاً مجــاز به واسطـه ی دکتر میــم اعــزام بشیــم به کشـور اوکرایــن. ما قرار بود با دختری بـه نام «المــیرا» همسفر بـاشیم ولی به خاطــر یه سری مسائل ما رو یه هــفته دیرتر به اون کشور فرسـتادند و من بایــد با «سانــاز» و «فاطمه» می رفتم. قبـــل از سفر به صورت تلفنی با ساناز و فاطمه حرف زده بودم و ازشون خواستم حداقل کارت پروازمــون رو با هم بگیریــم و با هـم باشیم. به فرودگاه رفتیم. بـــار من نزدیــک ۸۰  کیلو می شد و میــزان حداکثر بار مجاز «۳۰ کیـلو» بود. توی فــرودگاه هر چی سعی کردم این دو همسفــر رو پیدا کنم موفق نشدم. تا اینکه فاطمه خودش من رو دیــد.

بعــد از اون سانــاز رو هم پیدا کردم. اولش فــکر میکردم ساناز باید خیلی دختر مهربونـی باشه و فاطمه دختر سرد و بی روحیــــه. (ولی بعد فهمیـدم هـر دوتاشـون سرد هستند.)

 پـدر ســاناز با غلــو گفت که بار ساناز ۱۰۰ کیلو شــده و اضافه بار نزدیک ۱ میلیون میشـه. پدرم از این حرف پدر ساناز ترسید و گفـت: «مینا وسایل تو هم دست کمی از سانــاز نداره. » پدر ساناز به پدرم گفت که اگر از طریق پست بعداً بفرستیم هزینه کمتری خواهد داشت. هر چه به پدرم گفتم بار من خیلی از بار ساناز کمتره و حداقل بذار یکی از ساک هامو  رو با خودم ببرم قبول نکرد و گفت: «تا دو روز دیگه با پست به دستت میرسه.» خلاصه وسایل ضروری به اندازه دو سه روز رو از توی ساکهام در آوردم. ( ۲- ۳ تا کنسرو و یه دست لباس و یه پتـــو)  و داخل کوله پشتی گذاشتم و به بار تحویل دادم و دوباره پیش پدرم برگشتــم. ساناز هم یه ساک بزرگ و یه بسته کارتون رو تحویــل بار داد (که بعداً فهمیدم توی کارتونــش مشتی مرغ یــخ زده بـود!!) و باز هم اضافـه بار بهشون خورد. فاطمه هم خیلی کمتر از ما بار آورده بود و فقط یه کوله پشتی اش بهش اضافه بار میخورد.

رفتم پیش ساناز و فاطمه و بهشون گفتم بریم عوارض خروج از کشور رو بدیم. ساناز گفتش نرو و بــذار با هم بریـم... صبر کردم تا اونها بارشون رو تحویل بــدن و من همون لحظه رفتـــم پیش پــدرم ولی وقتی برگشتم بهشون گفتم ، بریم عوارض رو بدیم که ساناز گفت من عوارض خــودم رو دادم!... (این اولین تک روی سانـاز بود.)

بعد از مدتی خانواده ی فاطمه آمدن و اون کوله پشتی که بهش اضافه بار میخورد رو انداختن رو بارهایی که قرار بود بعداً پدرم برای من بفرستد. پدر بی زبون من هم قبول کرد. ساناز موقع رفتن خیلی گریه میکرد ولی من و فاطمه حتی یه قطره اشک هم نریختیــم! قبل از اون که به گیت بازرسـی بریــم با مادرم و خواهرم حرف می زدم ولی احســاس میکردم ساناز به گفتگوی تلفـنی ما حسـادت می کنه.

توی اتوبوس بودیم که دیگه نمی تونستم رفتارهای ساناز رو تحمل کنــم. رفتم پیش فاطمه و با فاطمه مشغول حرف زدن شدم. ساناز باز هم حسادتش گل کرد و چیزی گفت...

ساعت ۱۱ شب رفتیم فرودگاه و ساعت ۳ صبح، زمــان پروازمون به کشـــور رویـــاها بــود. قبل از پرواز مادرم بهم زنگ زد و پرسیــد: «پیش کی هستـی؟» من هم گفتم پیش دو تا دختر خوب نشستم. بیچاره ساناز گریه و دلتنــگی میکنه. هواپیــمای زیاد خوبی سوار نشدیم. احتمال شـهید شدنمــون زیــاده!... من و فاطمه خنده مون گرفت... ساناز با عصبانیت بهم گفت: «از این به بعد حرفی از من به دیگران نزن. اصلاً خجالت نمیکشی اینطوری حرف میزنی؟!» بهش گفتم:« ببین عزیزم، هر کسی یه جور حرف میزنه. منم شخصیتم اینجوریه و دوست دارم کمی طنز باشم...»

ساناز دوست داشت من رو تحت فرمـــان خودش دربـیاره و احساس میکرد همه باید نوکــر اون باشند. من ۷ سال از ساناز بزرگتر بودم ولی چهره ی ساناز ۳۰ساله نشـون میداد و چهره ی من ۲۳-۲۰ ســاله! بین پرواز، سانــاز فوری مانتـــو و روسری رو کند و به ما گفت شما چی؟! من و فاطمه گفتیم: « نه تو هر جور راحتی همون جور باش. ما اینجــوری راحـت تریـــم.»

فاطمـه هنـــوز گیر پلیس بود. من هــم رفتم و وسایل فاطمه رو توی چـرخ گذاشتم. بهـش گفتم: «خوبــه تو هم اتاقی من بشی» فاطمه گفت: «من قراره هم اتاقی المیـــرا باشم آخـه همشهری منه... از قبل با اون هماهنگ کردم...»

 تا اینکه بلاخره در «یکــی از شــهرهای اوکراین» فرود اومدیــم. توی فرودگاه فرم مخصوصـی رو پر کردیم. بعد از ۲ ساعت معطـلی رفتیـم وسایلــمون رو برداریـم که ساناز باز هوس تک روی کرد. به من گفت که خودش میره دنبال نماینده ی ما. با سیـم کارتی که نماینده از قبل به ما داده بـود داشتم با پدرم حرف میــزدم که باز ساناز به طرف من اومــد و گفتش بده بقیه هم با خــانواده شــون حرف بزنند....

برخلاف تصورمــون، نماینده (لیـدر) ما یه پسر ۲۳ ساله بود که فوری ما رو به دانشگاه برد و همونجا پول رو از ما گرفتن (حالا نمی دونــیم چقدرش رو برای خودشون برداشتن و چقــدرش رو دادن دانشـگاه؟). دانشجوهایی مثل ما باید اول یه دوره ی یکساله «پادفک» (کالج زبــان روسی) رو می گذروندن و بعد سال اول پزشــکی رو شروع می کردن. تــوی کالج بودم که یه دفعه یه چیز پشمالـو از زیر پــام خــزید و می خواست روی من بــپره. من هم ترسیدم و یه جیغ بنفـش زدم. استادهــا و افراد اونجا بهم خندیـدند!  راه به راه استادهــا به همـدیگه قهوه و نسکافه و کیک تعــارف میکردن و ما تازه واردها فقط داشتــیم به اونها نگاه میکردیم. (همون لحظه گفتم میگـن خارجی ها تعــارف نمی کنند که!...)

 ساعت ۱-۲ ظهر به طرف خوابــگاه رفتیــم. خوابگاه دختر و پسرها در یک ساختـمان بود و فقط اتـاق های آن مختلط نـبود. وای وای چه خوابگاهی رو می دیــدم!... خارج از تصــور ما بود.... وقتی چمــدان ها رو توی خوابگاه می آوردیم نگهبان های قوی هیکــلش یه ذره کــمک هم نمی کردن!! نماینــده ی ما بعــد از کلی حرف زدن با رییس خوابگاه، من و سانــاز رو برد طبقه ی دوم و درب یــکی از اتاق ها رو بــرای ما باز کــرد. تا اتاق رو دیدیــم از شدت تعجب می خواســتیم سکته کنـــیم!! فکر می کردیم یه سوئیــت زیبا به ما میدن. ولی زهــی خیــال باطل....

 باقـی ماجـــرا را در ادامـه مطـلــب بخوانــید...


ادامه مطلب
+ تاریخ ثبـــت:   چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 20:9 نویســــنده: میــــثاق | 
 

  چند روز پیــش اولـین جلسـه ی کارآمــوزی داخلی و جـراحی3 را در یکـی از بیمارســتان های تقریبــاً قدیمی شــهر شروع کــردیـم. بااینـکه حدود یک ســالی می شد کـه در آن بیمارستان کارآموزی نداشتم امـــا هنـوز یاد و خاطره ی کارآمــوزی سال گذشته ی آنـجـــا با آن مربی سختــگیر و اعصـاب نوردش از خاطرم پاک نشـده بود. همان مسئله باعث شده بود که تصویــر تلخــی از آن بیمارستان در من باقی بمانــد. دعــا کـردم این مربــی آموزشی جدید، خلق و خوی آن یکی را نداشته باشد و با دانشجو هم دوســتانه و هم استادانه برخورد کند نه اینکه در پــی سوتـــی های ریــز و درشـت دانشجو بگردد تا نمره ای از او کســـر کنـد.

 خوشبختــانه مربــی، آقایــی کم سن و سال ولی بـاتجــربه و خوش برخـورد بــود. (هرچنـد جلسه ی اول نمی شد زود قضــاوت کرد!). طبق پیشنهــادش ابتــدا به بخش داخلی مردان رفتیــم و بعد از معــارفه ای کوچک، گروه را به چند دسته برای انجام پروسیـجــر های روتیـن آن بخـش تقســیم کرد. کـار تعـویـــض پانسمان 2 تخت 36 و 40 بر عهده ی من و مهــدی افتاد. با اینکه می دانستـم تعویــض پانسمان ها معمــولاً بر دوش بهیـــار است نـه پرســتار ولی بـرای افزایـش تجربیــاتـم قبــول کـردم. اصلاً فــکرش را نمی کردم که پانـسمان های داخلی تـا این حــد با جراحــی متفاوت باشد. اول بـالای سـر بیــمار تخت 36 که دیابتــی نوع 2 بود حاضــر شدیـم. طبق گفتــه ی همراهـش قادر به حرکت نبود. بعد از پوشیدن دستکش و باز کردن پـک استریــل ملافـــه اش را کــنار زدم...

طفلک، یک جای سالم روی بدنش نــبود و به خاطر نفـوذ عفونت ناشی از دیابت پــای چپــش را آمپوتاسـیون کرده بودند. محل پانسمــان ناحیــه ی ساکروم بـود که به خاطر فشـار بستر، زخـم شده بود. پس از کنــدن پانسمان قبلی، منظــره ی مشمــئـز کننده ای جلـوی چشمـم آمــد. زخم بستــری بـزرگ و سرشـار از اگــزودا داشـــت. دیگر تعریف نمی کنم که با چه خفّـتـی زخم را از ترشحات خالی کـردم و بـا لایـه های گاز استریل پـوشانــدم. سایر همگـروهی ها که در آغاز شاهد کارم بودند، با دیدن زخـم چندش آور بیــمار اتــاق را تــرک کرده بــودند! می توانســتم در آن لحــظه حـس هــمه حتـی جناب مربی را درک کنــم!

بعد از اتمام عملیــات تخت 36 (!) دیگر نایـی برایــم باقی نمانده بود که پانسمان تخت 40 را هـم تعویـض کنم. از همراهش مشکل بیمار را پرسیدم و او نیـــز گفت دیابت دارد و پانسمانـش مانند مریض قبلـی به دلیل زخم بستر است!! به ناچـار بهانه ای جور کردم تا زحمت ایــن یکی را همان بهــیار (مسئول پانسمان های بخــش) بکشد. فقط نفـهمیدم آن روز چـطور غذا از گلویــم پایین رفت؟!!

فکر کردم که اگر به خانـواده ی بیماران آمــوزش داده شود قطعــاً دیگر چنیـن مسئلــه ای پیش نخـواهـد آمد. برای همیـن به همراهی بیمار تخت 40 که یک دهـاتی تمام عیــار بـــود، گفتــم که برای جلوگیری از زخم فــشاری باید حداقـــل هــر 2 ساعت وضعــیت بیـمار را عوض کنـد. جوابـی که شنیــدم ایــن بـود:

 - همیـنو آقــای دکتـر بهم گفت. ولی این مریض ما دیگه کارش از این حرفــا گذشــتـه. تــا خدا نخــواد خوب نمیشـــه!! مـن چی کارم؟!      

 *لغــات کلـــیــدی:

اگـزودا:  ترشـحات چرکی زخم             آمپــوتاسـیون:  قطع عضــو  

سـاکـروم: استخوانـی مثلثی شکل واقع در قاعده ی ستون فقرات

+ تاریخ ثبـــت:   دوشنبه 25 آبان1388ساعت 13:55 نویســــنده: میــــثاق | 
استــادی «خـوب» اســت کــه:

1- جـزوه بـدهـد.

2- اگر جـزوه هـم نــداد لااقــل رفرنـس 50 کیـلویـی معرفـی نکند.

3- اگـر رفرنــس 50 کیلــویی هـم معــرفی کرد لااقــل از نصـــف آن در میـان تـرم امتحان بگیرد و همـان مقــدار را برای پایـان تـرم حذف کند.

4- اگر امتحان میـان تــرم حذفی هم نـگرفت لااقــل تحقـیـق یا ترجمــه ای را بـه عـنوان «نـمره ی کمکی» به دانشجوی مادر مـرده واگذار کنـد!

5- اگر تحقیــق یا ترجمـه ای را به عنـوان «نمـره ی کمکی» به دانشجـوی مـادر مرده واگـذار هـم نـکرد لااقــل امتحان پایـــان تـرم را سخـت طـرح نــکند.

6- اگر امتحــان پایـان تــرم را هـم سخــت طرح کــرد لااقــل هـیچ دانشـجویـی را بـه خاک سیه نـنشاند. (یعنی کسی را مردود نکنــد!)

7- اگر دانشجـویانی را هم به خاک سیه نـشانــد لااقــل بعـــد از اعلام نمـرات، گم و گــور نشــود و موبایـلــش را خاموش نـگذارد!

 8- اگر بعــد از اعلام نمــرات گم و گور شد و موبـایلش را هــم خامـوش گذاشـت لااقــل اندکــی دچـار «وجــدان درد» شـود!!

9- اگر دچـار وجـدان درد هم نــشد لااقــل تـرم بعــد، با کــمال پُـر رویـی در چشــم دانشجـویـان اُفتــاده زل نـزنـد!متحیر

10- اگر در تـرم بعــد، با کــمال پـررویی در چشــم دانشجـویـان افتــاده هــم زل زد؛ لااقـــل کسانـی که بعــدها لقــب «عـقــده ای» را روی او خواهنــد گذاشـت را حــلال کنــد!!!

@@7  بر خودم واجب دیـدم که دوباره تأکیـد کنـم این طنز اشاره به هیچ اسـتاد و دانشگاهی نــداشت. همه ی ما خوب می دانیم که اساتید «فهمیـده» هم کـم نیــستنـد (هرچند همه شـون سر و ته یک کرباسـند!!!!)

 

+ تاریخ ثبـــت:   شنبه 16 آبان1388ساعت 17:11 نویســــنده: میــــثاق | 

چهارم ابتدایی بودم. قرار بــود دانش آموزان برای امتحان ثلث سوم درس هنر، کاردستی تهیه کنند. از بین 24 دانش آموز 19 نفر تختـه پاک کن درست کرده بودند! معلـم ما که دائمــاً عصبانـی بود و هیــچ وقت لبخند نمی زد ، با دیدن آن همه تخته پاک کن اخمی کرد و با صـدای بلند به دانش آمـوزان گفت: چرا اکثرتان تختــه پاک کن درست کردید؟ مگر چیز دیگری بلد نبــودید؟

 در همین حال یکی از دانش آموزان زرنگ کلاس از جا بلند شد و گفت: «آقـا اجــازه! برای اینکه محتاج به کشور های خارجی نباشــیم!!!» به خاطـر همین حرف برای اولیـن بار لبخند معلم را مشاهده کردیـم که هنوز هم باورم نمی شود.

*****

خاطرات روزهای مدرسه آن قدر زیــاد هستند که ما نمی توانیـم همـه ی آنها را به خاطر بیاوریـم. اولین چیـزی که با مـرور خاطرات مدرسه ی خـود (خوب یا بـد) در ذهنــتان نقش می بندد، فـضـای کلاس و مدرسه و ظاهـر مــتفاوت همـشاگردی ها خواهد بود. در کودکی و نوجـوانی آدم با آن که دنیــای خودش را دارد، چشمش به بزرگــترهاست. دوست دارد زودتر قد بکــشد و به آرزوهــایش برسد. متأســفانه خیلی از ما هم همین گونـه فکــر کردیم و بزرگ شدیم اما این را نمی داستــیم که هرچقدر که بزرگتر شویــم، همان اندازه دنیــا، آرزوهـا و به دنبـال آن نیــازها هـم بزرگ تر می شوند. حالا شاهدیــم که بخاطر افـکاری که داشتیم خیلـی برای بزرگ شـدن عجله کردیــم و قـدر آن روزها را ندانستیــم...  امـا این اصلاً به آن معنا نیست کــه فرصت های دیگـری وجـود ندارد.

 انگـیزه ی نوشتن آپ امروز بـا دیــدن یکی از همکلاسی هـای دوران مدرسه ام (همـان دانش آموز زرنگ خاطره ی بالا!) در چند روز پیــش ایجــاد شـد. آن همکلاسی مذکـور با اینــکه همسن خـودم بــود خبـر داد که 3 سال پیش ازدواج کرده و صاحب 1 فرزند است. الـبتــه؛ نوشـتن این مطلب با تاریــخ تقویـمی امـروز هم بی مناسب نیسـت:

 روز دانـش آموز بر نوغنچـه های دیــروز ، امـــروز و فـــــردا مبارک

  یک ســـؤال?؟ اگر قـرار بـود با همکلاسـی هـای یکی از سال های مدرسـه ی خود پس از گذشت این همه سـال، در یک مهمــانی ملاقـات کنیــد، کلاس چـندم را انتخـاب می کـردیــد؟!

+ تاریخ ثبـــت:   چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 10:42 نویســــنده: میــــثاق | 

 دل نوشته های یک دانشجــوی ترم آخـر

  مکـان: اتاق خوابـگاه دانشجویی

  زمـان: هفته ی آخر ترم هشت/ ساعت 2 بامداد!

  خاطـره ی شماره ی 13245

 هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که آیا فــرم های ارزشیابی اساتید قبـل از ورود به سـطل های زبالـه مورد بررسی قـرار می گرفت یا نــه!!

هشت ترم گذشت و آخـرش ما نفهمیدیم که خدا چه صبــر و حوصله ای به برخـی دانشجویان دختـر عـطا کرده که حتی شـب تولـدشون تا ساعت 6 بامداد پای رفرنس های استاد بیدار می مــونن تا بلکه بتونن آخر ترم، روی شاگرد اول کلاسشـون رو کم کنن. (غافل از اینکه برخـی دانشجویان پسـر، بدون تــمام این زحمت ها و شب بیداری ها و فــقــط با بکارگیــری نوعی مهـارت خاص در جلسه ی امتحان همـون نمره رو می گیــرن!!)

هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چــرا بزرگـان دانشگاه هــا که خیلی بر فعالیت های علمی – فرهنگی دانشجویان تأکید دارند (عطف به اون جمله ی معروف که دانشـجو نبایـد سیب زمینــی باشد!!)، موقـع بـودجه دادن برای امـور فرهنـگی که میشـه تمام حرفــای خودشـون رو پـس می گیـرن!!!

هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهــمـیدیم که این قضیه ی «کافـور توی غذای دانشـگاه» صحت داره یـا نه؟!!

هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چـرا بین «لـج بودن استاد یک درس با چند دانشجوی خاص» و «اُفتـادن آن چند دانشجوی خــاص از آن درس» ایـن قـدر رابـطـه ی نزدیــک و تنگاتنـگـی وجــود داره؟!!!!

هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چــرا وجــود تبصـره ای نامرئی به نام Partilization براحتی می تـونه قوانیـن آموزشی رو بشـوره و بزاره کنـار و کاری کنه که یک دانشجو (البته از نوع نـور چشمـی اش!) با خــیال راحت تـوی دانشگاه دلخـواهـش انتقـالی دائـم بگیــره!!!

هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم دو فاکتـور مهــم به نام «مـیــز» و «مـدرک» چه سحر و جادویـی دارن که هـر کسی که بهشـون دست پیــدا کنـه، خـودشـو یـه سـر و گـردن از هـمه بالاتــر می بینــه!!

...حالا بگذریم از دانشگاه. تـوی بیمـارستان و درمانـگاه هم یه سـری معـمای دیـــگه، تـو ذهنـمون شــناور مونـد:

هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چرا تمــام استانداردهایی که تو درس مدیـریت پرسـتاری به خوردمـون دادند، دقیــقـاً برعکسشـون رو تـوی کارآموزی بیمارسـتان ها مشاهـده کردیـم!!

هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چرا با اینـکه پرستاری یه کار گروهیـه، بـرخــی از پرسنل بی نهایت علاقه مندن زیراب همدیگه رو  بزنـن. (این یه مـورد طنز نبـــود خداییش!!!) 

هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که قانون «کاهـش ساعات کـاری پرســتاران» که طی چـند صدم ثانیه تصــویب شـد، چـند قـــرن دیگر به مرحـله ی اجـرا خـواهد رسید؟!!

خـلاصه... خوب یا بد از ما گـذشت و جواب اینها و صدها معمــای دیـگه (که جاش نیست بگـم) رو نگرفتیم. البته بعید می دونم فارغ التحـصیل های 40 سال دیگه هم جواب این سؤالا رو پیدا کنن! راستی... اینم بگم. هشت ترم گـذشت و آخرش ما نفهمـیدیم که چـرا فــقـط چنـد خط از دل نوشتــه های چند صـفحه ای مــون برای چــاپ تـوی نشریــه ی دانشجــویی تأیید می شد؟!

پی نوشـت منتظر مطلب بعدی من باشید.

معـرفــی به عنــوان اعتراضی به قتل و عام شیعیان مظـلوم توسـط سـفّـاکان یمــن، ایـن لینـک مفید را به دانشـجویـان علاقه مند به بحث پیرامـون حقانیت تشــیع معرفـی می کـنم: سـوالات بی پاســخ از وهابـیـت

+ تاریخ ثبـــت:   پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 6:0 نویســــنده: میــــثاق | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
3...2...1.... حـرکـــت:
با سلام، من «میثاق» دانـشجوی کارشنـاسی رشته ی مقـدس پرسـتاری دانشـگاه علـوم پزشـکی قـم هستـم کــه در این فـضای اینـترنتی مطالـب طنزگونه ی دانـشگاه و خـاطرات دانـشجویــی خـود را به رشته ی تحـریر درآورده ام... پیـش از هر چیـزی خوب اسـت به 4 مسـئله اشاره کـنم:


1) ابتدا از شما بسیار سپاسگذارم که وبلاگ من را برای مطالعه انتخاب نمودید.

2) این وب نیز مانند سایر وبلاگ ها کاملاً خصوصی است و نـام کاربری آن هیچ ارتباطی به نشریه ی «بینش پرستار» دانشکده ی پرستاری قم ندارد. همچـنین مخاطب هیچ یک از مطالب این وب، دانـشگاه علـوم پزشکی قـم و مسئـولین محـترم آن نــیــســتـنـد...

3) نظرات شما عزیزان هر24 ساعت مطالعـه می شود. لطفاً با نظرات ارزشمند خود من را در این راه یاری کنید. امید است فقط برای تبلیغ وبلاگتان نظر ندهید!

4) (قابل توجـه همکلاسان محترم): خاطرات نوشته شده، برداشت های شخصی خودم از رویدادهاست. اگر با نظر من مخالفت دارید محترمانه، علت مخالفت را در قسمت نظرات بنویسید و بیهوده کار را به جاهای باریــک نکشانـید.


۞ ۞ ۞ مـتــشکــــرم ۞ ۞ ۞

دوســتان همکــــار:
طـرف حســاب پـرسـتار فـقــط خــداســت...
پرسـتـار: سـلطـان قلـب ها
پـرسـتاران جـوان یــزد
مرکـز تحقــیقات دانشجویـی دانشکده پرسـتاری و مامایی قــزوین
یـک پرســتار بی ادعــا
پـرســتاری علـوم پزشـکی ایـران
پرستار کوچـک(نسیــم)
پرسـتـار ســرطان
پرستارکوچولو (سمیه)
جویبــاری: دکتـرای پرستـاری
موجودی به نام پرستار
دانشجویان پرستاری اراک
خاطرات پرستاری (مهران)
بـــوی سیـــــب
دانشجویان پرستاری مازندران
کلبه ی کوچک پرستار 41
فوریت های پرستاری
رویای پرستاری من(مریم)
کلوپ پرستاران
پرستاران استان قم
دانشجویان پرستاری بقیه الله
فارغ التحصیلان پرستاری کاشان
خاطرات پرستاری
بیداری پرستاری (حوریا)
پایگاه اطلاع رسانی پرستار و پرستاری
آنچـــه گذشــــت:
هفته اوّل دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته دوم دی 1387
هفته سوم آذر 1387
آرشـــیـو موضوعـی:
طـنــز
خـاطــرات مــن
حرفـه ی پـرستــاری
لینکســــــــتان:
هوشبران برتـر
شب های زغال اخته ای من(جوجه دکتر)
مامایی 86(سارا سنگی)
انقلاب ما(محمد)
غروب غم ها
پزشــک آینــده
خاطرات یک دانشجو (عرفان)
حس زیبای زندگی (مریم)
123 همه بی خیال غصه(ثمین)
دانشجویان مامایی86
مســتـر من
کمیته تحقیقات دانشجویی(فرصتی)
خاطرات فارغ التحصیل داروسازی اهواز(مجید)
خاطرات دانشجوی پزشکی(رضاسینوس)
یک مشت خاطره (جودی آبوت)
خاطرات دانشجوی حقوق(آرش)
خـادم بیـمــاران(سجاد چگینی)
خاطرات دکتر نیلـو
دانشجویان پزشکی42
دانشگاه من پیام زور!(احسان)
یـادداشـت هــای پسـری کـه از خاطــراتش فرار می کنـد
هواداران کورس شاه میری
زندگی جالب من (پرنیان)
یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
مشاوره و روانشناسی (برومند)
پله پله تا ملاقات خدا
دل آرام
دکی پیـوند
چاردیـواری
خـاطرات خاکـستـری مـن
مـرداب و نیلوفــر
پـــارسیــــنــه
دکتــر نفیــس
پرتــوی مهــر
دانشجـویان رادیـولــوژی 88
فـوتـوبلاگ دریــچه
جلال، دانـشجـوی پرستاری
یـک شاخه نیــلوفــر
وقــتی تـو دلخــوشی
دانشجویـان پزشــکی 87 تبــریز
پـزشـکان بیــکار!
دکتــر ســارا
 

 RSS

طرف حساب پرســـتـار:
فقـط خـداســــت